آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: نسرین - سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

 تهران این چند روز گذشته با باران های گاه و بیگاه و ابرهای تیره و دلبرانه (ابر تیره برای شهر بی باران و دودآلود تهران وجهی دلبرانه پیدا می کند لابد!) یاری نوازشگر شده که بعد از روزها کج خلقی و عتاب، به سر مهر آمده باشد. هیچ اثر از روزهای دود آلود و نفس های تنگ نیست. امروز صبح در مسیر اداره بودم که هوای بارانی تهران مرا با خودش برد به خیلی سال پیش، عجیب است که بعضی روزها در زندگی آدم زیاد تکرار می شود اما بعضی هایشان هست که تا همیشه (که همیشه دیگر در ذهنم مفهوم پایایی ندارد! در واقع تاوقتی که زنده ای) در ذهن حک می شود. یک روز اواخر تیرماه سال هفتادو هشت بود ،صبح یک روز جمعه که خواهر کوچکم باید می رفت به حوزه امتحانی اش برای کنکور، راه زیادی نبود اما احساس خواهر بزرگتری مرا واداشت تا صبح جمعه بیدار شوم و با او تا دانشگاه امیر کبیر بروم.  با اینکه اواخر تیر ماه بود اما عجیب بود که باران زده بود و تهران ساکت و مغموم، تنها چیزی را که در ذهنم تداعی کرد زنی بود که نسبت به او تعدی شده باشد...

اینکه آن لحظه هویتی زنانه برای تهران قائل شدم چیزی ناخود آگاه بود اما بعدها متوجه شدم که در دنیا چیزی به اسم خواهر خواندگی شهرها وجود دارد و گویا در همه جای دنیا شهرها هویتی زنانه دارند. یادم هست وقتی رسیدم به خانه در حالی که بی اندازه غمگین بودم، برای شهرم که اینگونه سر افکنده و خجل به گناهی نکرده در خودش فرو رفته بود متنی نوشتم که به نظرم یکی از بهترین نوشته هایم شد که رنگ و بویی حماسی هم در خودش داشت. دوستی داشتم که آن روزها در زندگی ام خیلی عزیز بود و در ایران زندگی نمی کرد آن متن را با چند کتاب برایش فرستادم. آن متن خاطره مشترک ما از آن روزها شد، که به قول خودش تا سالها روی کمد اطاقش چسبیده بود. 

واقعیت این است که من تا سال های زیادی از عمرم هیچ وقت خودم را تهرانی نمی دانستم وقتی کسی از من می پرسید کجایی هستی ترجیح می دادم وابستگی نژادی ام را بگویم تا شهری که در آن به دنیا آمده و بزرگ شده بودم. این بود، تا همان روز در همان سال که تهران را آنگونه در خود شکسته دیدم، از همان روز انگار که عطوفتی پنهان که در خودم انکارش می کردم مرا به تهران دوخت و این شهر، شهری شد که هرروز به قسمی از من دل می برد. روزی غبارآلود و خاکستری، روز دیگر نو عروسی خندان، گاهی خسته و ناامید، گاهی با چشم های درخشان و پرامید، انگار زنی است که گاه مادرانه و مهر آفرین می شود و گاه یاری که تنها طنازی می داند، امروز اما، از آن روزهایی بود که این شهر دخترکی نوجوان شده بود که برای اولین بار به قراری عاشقانه می رود، ناشی و هول هولی صورتش را می آراید و هرچه ناشی گری هم می کند باز به صورتش می آید.

یادم هست سال گذشته که چند وقت کوتاه در این شهر نبودم به آدرس ها که فکر می کردم دلم می تپید. می دانستم تهران همین نزدیکی است و به زودی می آیم به سویش، اما نمی دانم چرا فقط  و فقط برای خود خود شهر دلم غنج می رفت. بعد از اینکه بر گشتم نگاهم به این شهر جوری دیگری شد، انگار که  معشوقی باشد که تکرار دیدار از رونق انداخته باشدش و تو نا آگاهانه دیگر دلبری هایش را نبینی، گردنبند جدیدش را که می بندی نگویی چقدر روی گردن تو زیباست، که چقدر چشمهایت برق دارد، که چه زیبا می خندی. چند وقت فراق، او را یاری نو خاسته کرده باشد که بخواهی دوباره کشفش کنی.

بعد از آن خیابان شریعتی را دیگر ساده و سرسری گز نکردم. ولیعصر را که به پایین می رفتم تمام چنارهای بلند قامتش را ستایش می کردم. صبح ها کوهها را که می دیدم با خودم فکر می کردم مگر می شود شهری کوه نداشته باشد تا ندانی کجایش به کجایش است. باور نمی کنید که با موش های آبرو هایش هم الفتی آغاز کرده بودم.  

دیروز عصر که چهارراه ولیعصر را منتظر بودم به آمدن دوستی، رهگذری شدم که تهران را با چشمهایی تازه آشنا نگاه می کند، چه کسی می گوید تهران زیبا نیست! تئاتر شهرش که اصیل و متین آن گوشه همیشگی دستهایش را برای مشتاقانش گشوده. چلوکبابی سید محسن که همان رنگ ها را دارد که سالهای دور در خودش داشت. دانشکده معماری دانشگاه آزاد که همان طور سخت و سور سرجایش مانده و تابلویش را بزرگتر کرده، مترو تهران مهمان نا خواسته این چهارراه، حالا که جایش را باز کرده، مانند یک دماغ عملیه خوب از کاردر آمده، به صورت این چهارراه نشسته، و من که همان هستم که در نوزده سالگی می توانست در این چهارراه به انتظار باشد... 


ادامه مطلب ...
نویسنده: نسرین - چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥

راستش جرقه های نوشتن این پست در حالی تو ذهنم روشن شد که تو سونای خشک به شدت هوس کباب چنجه کرده بودم تعجب الان که فکرشو می کنم حالم بد می شه اما خب هوس هوسه ! تو اون گرما در حالی که داری شر و شر عرق می ریزی قاعدتن باید مثلن هوس یه پارچ آب طالبی کنی یا برا اینکه کمی به روزتر باشی موهیتو دلت بخواد اما خب کباب چنجه سبز فقط تنها چیزی بود که تمام مدت جلو چشمم رژه می رفت. از دید روانشناسیانه! علتش رو تنها در یک چیز جستم اونم این بود که دو روزی بود یه رژیم آبکی گرفته بودم و مثلا چند قاشق غذا کمتر خورده بودم.

باید اعتراف کنم در حال حاضر دارم سنگین ترین وزن عمرمو تجربه می کنم البته از نتیجه چندان هم ناراضی نیستم اما خب واقعیت اینه که شنبه اول صبح در حالی که تو ماشین خودمو جابجا می کردم شلوارم اولین جرو نوش جان کرد که خب قابل استتار بود، دومیش زمانی بود که رفته بودم اداره دیگه ای تو مجموعه امون که بعد مدتها با دوستانم یه قهوه ای بخوریم دقیقا بعد از اینکه منو به رییس جدیدشون معرفی کردن و منم بلند شدم و احوال پرسی کردم درست در لحظه نشستن اومدم که رو صندلیم مستقر شم دومین صدای جر خوردن شلوارم بلند شد که البته شبهاتی هم ایجاد کرد که خوشبختانه آقای رییس فاصله داشتند اما من مجبور شدم تو ضیحات لازم برای دوستان رو ملحوظ بدارم ضمن اینکه محل حادثه رو هم نشون بدم که مبرا بشم از اون شبهات!

علی ایها الحال روز بعدش هم نتونستم هیچ کدوم از شلوارهام رو بپوشم الا شلوار کشی اون هم در اداره ما که مساویه به جان خریدن نگاههای هاج و واج خانم ها و آقایون زیر آب زن اداره مون! خلاصه که اینطور شد به فکر رژیم و باشگاه افتادم و گوش شیطون کر بعد سه سال اومدم سراغ استخر اداره. 

 شما هم حتما راجع به ساعت صفر عاشقی چیزی هایی شنیده اید من دقیقا منظورش رو نمی فهمم و اینجا هم قصد مسخره کردن ندارم چون ازش خوشم میاد. باید بگم سونا اعم از خشک و ترش! برای من ساعت صفر زندگیه یعنی اینقدر حس خوبی برام داره و لذت بخشه که انگار برگشتم به لحظه صفر زندگی، به نظر من لحظه صفر زندگی لحظه ایه که آدم خیلی احساس آرامش داره و بیشتر به مسائل پیش پا افتاده زندگیش فکر می کنه انگار که ذهن آدم ساده و ابتدایی می شه و اصلا دیگه به این فکر نمی کنه که حق ماموریتش نصف فلانی بوده در حالی که از اون خیلی شایسته تره یا مثلا هنوز به پایان نامه اش دست نزده ( منظورم اینه یک جور احساس بی خیالی احمقانه پیدا می کنه ) برا همین بود که به این فکر افتادم که چرا من از یک سنی به بعد دیگه لذت رفتن به استخر رو باز رو تجربه نکردم در حالی که زیر سقف آسمون و تلولو آفتاب شنا کردن یکی از بزرگترین لذت های دنیاست. بعد یادم افتاد که سالهاست یکی از بزرگترین کابوس های زندگی من لکه های قهوه ای روی پوست زن های اروپاییه که در نتیجه آفتاب گرفتن زیاد خشک و کرگدنی می شن، برا همین همیشه سعی کردم از آفتاب اجتناب کنم و حتی از جمهوری اسلامی و حجاب اجباری هم بی اندازه سپاس گزارم که شرایط رو برای جلو گیری از این مشکل برای ما خانم ها فراهم آورده!  یادمه چند سال پیش تو اتوبوس بودم و دو تا خانم روبندی هم روبروی من نشسته بودن که دو تا خانم دیگه که تو ردیف کناری نشسته بودن رو کردن به خانم روبندی ها و با یک حالتی که اشمئزاز خودشونو پنهان نمی کردن بهشون گفتن، وااای شما چه جوری تحمل می کنید روبندو وووو. خانم های روبندی هم گفتن خب ما عادت کردیم چون مدام در حال رفت و آمد به عربستانیم که من در اومدم بی مقدمه گفتم خیلی هم خوبه، کارخیلی خوبی می کنید، مگه چه اشکالی داره. بقیه افراد اتوبوس که از واکنش جانبدارانه من و پارادوکسی که در ظاهر باهاشون داشتم تعجب کرده بودن، منتظر بودن که من با چه منطقی دارم تاییدشون می کنم که خودمو مجاب نکرده رعایتش کنم که من گفتم می دونید چقد خوبه که پوستشون آفتاب نمی خوره تعجبو کلا زن آفتاب مهتاب ندیده می شن واقعا که وسوسه انگیزه چشمکنیشخند 

بگذریم بقیه فکرای سوناییمو براتون بگم بعد به این فکر کردم که اصلا چرا باید این مسئله اینقدر برای تو مهم باشه، تو که این همه ادعات می شه که اصلا نظر دیگران در مورد ظاهرت برات مهم نیست و شاید هم یک جور اعتماد به نفس کاذب در این مورد به خودت داری! تو که مخالف عمل های زیبایی و ژلو بوتاکسو این قبیل اصلاحات هستی و تمام کسانی رو که استفاده می کنن متهم به عدم اعتماد به نفس می کنی آیا غیر از اینه که احساس می کنی شاید این مسئله موجب نازیبا شدن پوستت می شه و برا همین اونقدر ازش اجتناب  می کنی در حدی که کمبود ویتامین د پیدا کنی!

خلاصه که کلی به خودم گیر دادم و خودمو کوبوندم، بعد یه دفه یاد یه قسمتی از کتاب عطر سنبل عطر کاج که تازگی ها خوونده بودم افتادم اونجا نویسنده از یه خانمی گفته بود که متصدی یه کتابخونه تو آمریکا بود و وجه بارزش یک دماغ بی نهایت عجیب المنظره، که اونقدر بزرگ بود که همه رو یاد منقار توکان می انداخت، اما با این حال همیشه جوری گردنش رو راست و سرش رو، رو به بالا می گرفت که انگار الهه زیباییه که مردان زیادی رو در صف منتظران دیدارش داره، جالبه که راز این  اعتماد به نفس عجیب تا سا ل ها  برای خانم نویسنده مثل یک معما می مونه تا اینکه روزی به طور اتفاقی می فهمه که اون خانم عضو انجمن لختی های آمریکاست و اینطور نتیجه گیری می کنه که قاعدتا وقتی یک آدم زشتی های اندامش رو به راحتی در معرض دید دیگران قرار میده، کم کم یاد می گیره قضاوت دیگران براش مهم نباشه و به طور اتوماتیک از خودش به هر شکل و  صورتی که هست احساس رضایت می کنه. البته من این مطلب رو نگفتم که بخوام چنین افرادی رو تشویق و یا تبلیغ کنم اما شیوه تحلیلش برام جالب بود خلاصه که همونطور که در افکار خودم در نقطه صفر زندگی سیر می کردم و لذت می بردم و هم چنان به سیخ های کباب چنجه فکر می کردم یاد خانم جیم افتادم.

خانم جیم یک دختر خانم سی و شش ساله است که به صورت پروژه ای ده سالی هست که با اداره ما همکاری می کنه، یادمه اولین باری که دیدمش با خودم گفتم این از اون دختر های خوش سروزبونه که اصولا قاپ آقایونو زود می دزدن و تا آقاهه بفهمه چه خبره دو سه تا بچه قد و نیم قد دورشو گرفتن و گت استاک 

این خانم که اتفاقا دختریه با ظاهر مذهبی و زیبا طبق پیش بینی من ازدواج نکرد و این روزها به شدت مصر هست ازدواج بکنه اون هم با هر شرایطی! این رو داشته باشید تا اینجا، چند وقت پیش خانم الف که پیوند دهنده قلبهای همکاران  به حساب میاد منو تو دستشویی خفت کرد که خانم فلانی برو این آقا بانکیه که جدید اومده رو به چشم خریدار ببین،  فکر می کنم کیس بدی نیست و ال و بل و زن می خواد و  شمارم دیده و اینا و..من که صرفا با نیت خیر و انگیزه های  زیباشناختی جز زن های چشم چرون به حساب میام باور کنید حتی می دونستم کدوم دندون ردیف پایینش کمی سیاه شده اما یه پشت چشمی هم نازک کردم که کیو می گید (اصولا وقتی بهتون خواستگار معرفی می شه اونم از طرف یه خانوم همکار فضول تو اداره حتما اینکارو بکنید!) درسته که بعضی وقتا به کاهدون زدم اما در کل جنس شناسم، آقای مذکور در هجده سالگیشم آبی ازش گرم نمی شده حالا چه برسه به چهل و چند سالگی، کلا در نگاهش یک جور دنیا بریدگی و زهد خاصی دیده بودم که از اساس با طبع دنیا دوست ما جور در نمیاد بنابراین فورا گفتم خیر بنده تمایلی به ایشون ندارم. اما خانم جیم دختر خیلی خوبیه که خیلی هم تمایل به ازدواج داره. واقعیت اینه که یک خانم اگر تا سن بالا ازدواج نکنه درسته که نشون میده سخت گیر و وسواسی بوده اما به هر حال خانم ها همیشه باید انتخاب بشن و چون من به شکل بسیار سنتی بر این امر پافشاری دارم این قضیه رو مشکل حاد روحی روانی برای اون خانم نمی دونم چون چاره ای جز انتظار نداره. این جمله استاد قمشه ای همیشه تو گوش منه که خداوند زن رو در جایگاه ناز آفریده و مرد رو در جایگاه نیاز و لاغیر.

می دونم که دون اولیه رو زن هامی پاشن، می دونم که قرو قنبیلو زن ها میان تا طعمه خودش بیفته تو دام. اما مسئله اینه که هیچ وقت به مقوله تور کردن اعتقادی نداشته و ندارم اصولا به نظرم آدمی که با محاسبات من بیفته تو تور در واقع گور خودشو کنده و هیچ جایی برای رشد عشق در وجودم نمی گذاره.  امر تزاوج! با نگاه ایده آلیستی من البته امری دلی و تنیه و روی وجه تنی هم کاملا اصرار دارم. درسته که حتما عقل و منطق باید چاشنیش باشه اما تا فوت عاشقی نباشه کوزه کوزه نمی شه.  

حالا بیام تو نثر مخصوص خودمچشمک به زبون ساده من همیشه فکر می کنم مردی که تا سنین بالا ازدواج نکرده اونم با داشتن بزرگترین موتیویشن دنیا در زیر لباسهاش نیشخند که اصولا جنگ های جهانی و تمام مصائب جامعه بشری زیر سر همون موتیویشن چند سانتیه، یقینا یا مخش مشکلاتی داره یا اون موتیویشنه!  راستش ما هم حس و حال اینکه اول عروسی حاج آقا رو بزنیم زیر بغل از این دکتر به اون عطاری، از اون دعا نویس به اون جن گیر تا دم کرده قورباغه نر و ویاگرا به خوردش بدیم که وظایف حاج آقا وارگی رو بتونه به جا بیاره نداریم. اینه که دیدیم خانوم جیم ما که کلن وجیه هستند و به زینت عفاف هم مزین و  علنن اعلام کردن که مرد می ره با یه زن دیگه نوش جونش مگه چیه برا ما کم میاد! و تاره بعضی زن ها هرزگاهی باید کتک هم بخورن تا مردانگی شوهرشون بهشون ثابت بشهتعجب فهمیدیم به قول امروزیا بچه کف کرده، اینه که آقا بانکی رو سروندیم سمتش

 آقا بانکی داستان ما که چند سال پیش پای یه نامزدی ناموفق کلی سلفیده بود و بعدشم دستش به هیچی نرسیده بود، کلی زن ترسیده بود. این خانم با وجاهت ما رو دیده بود بعدم گفته بود  ایشون خیلی مذهبیه و مورد پسند من نیست، پسند من نیست رو هم جوری گفته بود که یعنی من یه دونه از این لب قلمبه های پلنگ می خوام که شبا با چنگول ناخوناش بیدار شم، حالا بماند که یه همچین موجود خفنی چطور به ما اوکی داده بود!

راستش دلم می خواست خفه اش کنم دختر به اون شوخ و شنگی که مومن و مطیعم هست و تازه آقاشونم بره پی یه زن دیگه نوش جونش، یعنی کمته؟! اینجا واقعا بحث این بعد زنانه نیست که احساس کنی تو اون برگ برنده تایید رو گرفتی و دیگری نه و خوشحال بشی، گاهی وقتها به چیزی فراتر از خودت فکر می کنی.

آیا ما ازدواج می کنیم که کسب اعتبار کنیم؟ من اصرار خانم جیم و پیگیری مجددش رو برای جواب گرفتن از اون آقا چیزی جز وسیله ای برای کسب اعتبار در جامعه نمی بینم. چون واقعا بحث هیچ عشقو عاشقی هم در میون نبود.  اینکه کسب اعتبار هم از نتایج این امر می تونه باشه چیز بدی نیست اما آیا کارکردش اینه واقعا ؟ مگر غیر از اینه که هم پا و رفیق می خوایم، عشق می خوایم و همدلی، چرا خانمها در جامعه ما تا این حد باید تحت فشار باشن که به هر شرایطی تن بدن برای کسب اون کردیت لعنتی، چرا مجری تلویزیون مدام باید در برنامه ای که میلیو نها تماشا گر داره بگه تو این دوره بی شوهری و به خانمی که هم سن خودش هست انگ ترشیدگی بزنه !

راستش گفتن این حرف ها از زبان من شاید التیامی تلقی بشه برای اونچه که لابد خودم  ندارم. خوشبختانه به عنوان یک زن هنوز جایگاه خوبی دارم و هم چنان مصرانه می گم نه. فقط برای اینکه نه بگم به اونچه که جامعه و محیط بخواد ما رو مجبور به پذیرشش بکنه و نه دل خودم

ازدواج و انتخاب عقلایی مردود نیست، اما زن های جامعه ما حتی سنتی تر از پیش از تمامی حقوق به حق خودشون می گذرن تا تنها مردی رو از آن خودشون کنن به هر شکل و صورتی، راستش داستان کک و مک های قهوه ای که براتون گفتم به اون غلظت هم نیست و به خاطر کسی هم نیست که نگرانش بودم. یک جور سلیقه شخصی در مورد پوست خودمه، اما ته ذهنم همیشه فکر می کردم چطور زن های پوست چروکیده و کک مکی اروپایی هر چقدر هم بینی های عقابی و گنده داشته باشن هم چنان برای مردهاشون جذابن و می تونن از به نمایش گذاشتن بدنشون به هر شکلی لذت ببرن و زنانگی کنن و با تمامی وجوه زنانه شون دوست داشته بشن، اما دوست بسیار زیبای من در باشگاه در حالی که فقط بیست سال سن داره دانشگاهش رو رها کرده چون مهدی دوست نداره و دی ماه میره که باسنش رو پروتز کنه چون مهدی باسن گنده تری رو دوست داره. متاسفانه باسن اون خانوم بزرگتر خواهد شد، لب های خانم همکارم برجسته تر خواهد شد و من هم پوستم کک مکی نخواهد شد اما هیچکدوم اینها باعث بقای عشق و تحکیم رابطه بین زن ها و مردها نیست.

با تمام اینکه همیشه تا حدود زیادی نسبت به غرب زدگی و غرب زده ها گارد دارم اما با شرمندگی باید اعتراف کنم اونچه که اونها بهش رسیدن همیشه و همیشه سال ها،قرن ها و و حتی هزار ها  سال جلو تر از ماست، این رو با اطمینان می گم چون تمرین برای ارزش دادن به هویت فردی آدم ها از سالهای اولیه تمدنشون صورت گرفته و در ما جبر گرایی و سلطه پذیری، اگر چه در مورد زن ها دیر هنگام، اما بهش رسیدن و این می شه که در اتحادیه اروپا بین یک زن و یک مرد با یک نوع تخصص و توانایی ارجحیت برای پذیرش تقاضای کار برای یک زن هست به جبران ذهنیتی که هنوز گرایش داره مردها رو در جامعه برتری بده.

من همیشه گفتم فمنیست نیستم. شاید بیش از هرزنی عشق یک مرد برام الهام و انگیزه زندگیه جوری که بی عشق عملا خودم رو فلج احساس می کنم اما دیدن این همه انحطاط برای زن های هم وطنم. دیدن دختری که با داشتن همه امتیازاتش، به زعم خودش به تبع از اعتقاداتش می بایست تن به مردی بده که اگر زن باره هم بود نوش جانش، سایه سر که هست، چیزی بیش از غم انگیز بودن هست.

 

نویسنده: نسرین - چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥

امروز دقیقا سه ماه و نیم از آن روزی که به این شهر تاریک یخی چشم آبی پا گذاشتم می گذرد. از همان روزی که با خودم فکر کرده بودم پشت این میز ناهار خوری گرد چهار نفره که رو به دریاچه ای با صدای همیشگی مرغابی ها و تکان های دلپذیر شاخه های درختان باز می شود خواهم نشست و خواهم نوشت، نه که فقط از روزمرگی هایم که از پایان نامه ام که همچنان با سماجت مشتاقم سر فرصت و عاشقانه انجامش دهم و نمی دهم!

 اما نشد، برنامه هایم هیچ کدام انجام نشد، رویاهای بافته ام مثل لباس بافتنی ناتمام نه نه سرما ناتمام ماند و من کم کم باید بارم را برای برگشت ببندم. پیش از این تجربه تنها ماندن در خانه خودمان را زیاد داشتم اما تجربه این بارم فرق داشت، می شد گفت تنهایی کاملی را تجربه کردم، اگرچه گاه لطف و محبت دوستان برای رفت و آمد و تنها نماندن من آنقدر زیاد می شد که خسته و بیزار می شدم اما در واقع خودم را تنها احساس می کردم. با همان منطقی که معتقدم غربت یعنی بی پولی، تنهایی هم یعنی بودن میان آدمهایی که به تو عشق نمی دهند.  این را نمی فهمی مگر اینکه در محیطی قرار بگیری که دوستی ها ،روابط و مناسبات گاه اجبارانه و گاه از سرناچاری است و دقیقا  همین دلیل آخر،تنهایی را عمق بیشتری می بخشد. ما در کنار خانواده خود و آدم هایی که بی شائبه دوستمان دارند مدام در حال رد و بدل کردن عشق و عاطفه هستیم و این فرایند آنقدر عادی به نظرمان می رسد که نبودش را نمی فهمی مگر اینکه در خلا آن قرار بگیری.

راستش اگر از اینجا بخواهم بگویم باید گفت اینجا همه چیز خوب است و اگر قرار باشد با منسوبین و خانواده ات زندگی کنی که خوبتر، سوای اینکه هر خوبی دوست داشتنی نیست. نمی دانم متاسفانه است یا خوشبختانه، اما در این سن و سال باید با قاطعیت بگویم که خوشحالم برای اینکه هرگز از ایران نرفتم، برای من وطن مثل مادر است این را خیلی سال قبل هم در همین بلاگم نوشته بودم، و خوشحالم که بعد از این سالها هنوز بر این باورم. مادر بودن وطن حسی تلقینی یا متظاهرانه نیست به نظر من از آن نوع احساساتی است که درست است که اکتسابی است اما آنقدر عمیق است که گاه می شود غریزی هم دانستش. تو وقتی در دامان مادرت بزرگ می شوی، از سینه اش شیر می خوری، و با صدایش مانوس می شوی جوری اهلی مادر می شوی که به هیچ شکل از آن رهایی نداری، کاری نداری که بوی تن مادرت چه عطری دارد، کاری نداری که مادرت آدم هوشمندی است یا نادان، بی اخلاق است یا اخلاقمند، هر چه هست با همه نداشته هایش عشقی ناخود آگاه در درونت سفته می شود که رهایی ندارد و این دقیقا از همان جنس احساسی است که هر آدمی به وطنش دارد، کمرنگ و پررنگ می شود اما محو نمی شود. این است که نه از سر ناتوانی و نه از سر ترس و سردرگمی در محیط جدید که حتی یک لحظه برایم وجود نداشت که عاشقانه، بعد از تجربه محیط جدید و تفاوت هایش که می تواند جذاب باشد دوست داشتم که برگردم. این را نه نقطه ضعف و نه قوت نمی دانم، آدمها با هم فرق دارند و انتخاب ها و علاقمندی هایشان را همین تفاوتهاست که رقم می زند اما تا همین امروز هم که اخبار مطبوعاتی صبحگاهی را مرور می کردم و گاه از عصبانیت فحش های بدی به در دیوار می دادم، هنوز عاشقم، عاشق همه نداشته ها و داشته های مام میهن و امیدوارم که تا همیشه باشد.

بگذریم، از روزهای اول بگویم که جیر جیر پله های چوبی این خانه  قلبم را مثل یک جوجه گنجشک هراسان به لرزه می آورد و خاموش روشن شدنهای گاه و بیگاه چراغ های زمان دار تا سرحد مرگ می ترساندم، نه که از ناامنی محیط بترسم اینجا آنقدر امن بود که تا صبح خیابان گز کنی و دلت آرام باشد که در منتهای امنیتی، اما محیط خانه جدید با سرو صداهای نا آشنای پله های چوبی پیچ و خم دار، نصف شب ها فقط مرا به یاد چشمهای ترسناک و نازیبای نیکول کیدمن در فیلم دیگران می انداخت وقتی داخل اطاق خواب با خودم فکر می کردم چرا سایه درخت های بیرون روی دیوار روبرویم در اطاق خواب تکان می خورد. 

دو سه هفته اول اقامتم آنقدر غربت زدگی، آب به آب شدگی، یا نمی دانم اسمش چه بود مخم را تاب دار کرده بود که علنا به همه اعلام کردم من به محض برگشتن به تهران با یکی از متنظرین کور و کچل صف طویل خاطر خواهانم تعجب ( من در مورد طول این صف چیزی نمی گویم شما هم به رویم نیاوریدچشمک) ندید ازدواج خواهم کرد! ماه دوم که آب ها از آسیاب افتاد و به قول قدیمی ها جا افتادم هر باری که خسته از سر کار بر می گشتم و مجبور بودم دو سه ساعتی را کنار این اجاق گازهای برقی لعنتی اینجا سر پا بمانم و قوتی فراهم کنم که از گشنگی نمیرم مدام خدا را سپاس می کردم که چه خوب که این همه سال قصر در رفتم و شام و ناهار آماده خوردم. این پارادوکس هم خر و هم خرما از آن نوع مقولاتی است که اساسا جوابی ندارد، به هرحال داشتن یک یار غار که بعضی وقتها بتوانی سرش غر بزنی و جیغ جیغ راه بیندازی کمی خرج دارد و گاهی مجبورت می کند که از جان مایه بگذاری. این سبک داد و ستد مابانه زندگی اجتماعی بعضی وقتها گند خود را در می آورد چرا که در خالصانه ترین و عاشقانه ترین لحظات هم به شکلی مفتضحانه از آن زیر سر می کشد و یک بیلاخ یا همان لایک گنده به آدم نشان می دهد که تا عمر داری قیافه اش از یادت نرود.

یکی از تجربه های جالبی که من در این مدت پیدا کردم را برایتان بگویم، علیرغم وسایل ارتباط جمعی بسیاری که امروز روز وجود دارد و دلتنگی آدم را از ندیدن قوم و خویش و اطرافیانش به شدت التیام می بخشد نوع دیگری از دلتنگی برای آدم به وجود می آید به این شکل که آدمها و کسانی که دوستشان داری و هر شب از توی موبایل یا کامپیوترت می بینیشان و گپ های معمول و خاله زنکی تان را مجدانه ادامه می دهید کم کم به مفاهیمی انتزاعی و ماورائی تبدیل می شوند. مادر و پدر و خواهر و همه عزیزانت به مدد تکنولوژی و ذهن تکنوکرات آدمهای امروزی تبدیل به آواتار می شوند و یک جایی می رسد که با خودت می گویی چه احمقانه من چرا باید وقتم را با موجوداتی مجازی که احساساتمان نسبت به یکدیگر قابل لمس نیست تلف کنم! تعریف بی رحمانه ای کردم آن هم از سمت من که اصولا جز آدمهایی هستم که با حضور فیزیکی آدمها در کنار خودم خیلی میانه ای ندارم و می توانم با فکر کردن به آنها خوشحال و راضی باشم. با این حال این آواتار شدن آدمهایی که دوستشان داری دیگر خیلی حال به هم زن است می دانم که دنیای امروز چاره ای غیر از این برای ادامه رابطه و حفظ عواطف خانوادگی نگذاشته اما من نتوانستم در همین مدت کوتاه با آن کنار بیایم، اغلب ایمو را قطع می کردم و دلم می خواست تلفنی تماس بگیرم چون دیدن یک آدم که نمی توانستم لمسش کنم بیشتر آزار دهنده بود تا شنیدن صدایش که تنها همان توقع شنیدن صدا را در تو ایجاد می کند و احساس فراق را به آدم یاد اوری نمی کند.

دیگر اینکه فهمیدم تا به آخر عمر می توانم در نهایت آرامش به همین شکل زندگی کنم بی اینکه احساس ناراحتی داشته باشم، نمی دانم از کی بود که مکانیزمی به نام فراموشی را در خودم فعال کردم و دیدم این مکانیزم جواب می دهد یعنی به خودم باوراندم که من یک آدمی هستم که از حالا شروع شده و کلا می تواند هر روز از نو شروع شود آدمی که بیدار می شود، می خورد، می خوابد، تفریح می کند و می گذرد. بدون اغراق می توانم بگویم این توانایی را در خودم دیدم که پنجاه سال دیگر را در همان خانه و با همان شیوه بیداری، کار، ورزش، غذا و خواب بگذرانم و آب هم از آب تکان نخورد البته به انضمام دیدن سریال های شخمی ترکیه ای که اغلب برای آنکه خودم را در فضای خانه و کنار مادرم احساس کنم می دیدم .

 با خودم فکر می کردم چه خوب که می توانم تا آخر عمر بدون اینکه کسی برای شلختگی ام یا انجام ندادن کارهای ناتمامم به من غر بزند در حالی که غذاهای مورد علاقه ام را می پزم و به هر شکلی که دلم می خواهد در خودم و افکارم می لولم  زندگی کنم و این برای آدمی که کم کمکی هم تنبل و یله است بسیار وسوسه انگیز است اما هم زمان به این نقطه می رسیدم که با اینکه تو مالک همه چیز خودت هستی، در واقع هیچ چیز نیستی، شاید چون چیز بودن آدم اصولا زمانی معنا پیدا می کند که تو برای دیگرانی چیزی باشی،  اینکه احساس کنی تو برای هیچ آدمی مهم نیستی، کسی از نبودن و نمردنت ناراحت نمی شود، کسی دوستت ندارد، کسی تحسینت نمی کند و حتی آنقدر مهم نیستی که کسی فحشت بدهد احساس بدی بود، راستش آدم صاحب یک خالی بزرگ می شود به وسعت خود خواهی اش. نمی دانم شاید آدم کم کم دچار یک جور اوتیسم اکتسابی و نه مادرزادی می شود، بیماری اوتیسم را در خود ماندگی یا در خود فرورفتگی معنا می کنند و من چنین زندگی را یک در خود ماندگی ملال آور توصیف می کنم که روز به روز خود خواهی آدم را پروار می کند آنقدر که دیگر هیچ کس را نمی بینی. نمی دانم اما برای من، که همیشه از تنهایی ام لذت برده ام و ته ذهنم همیشه تنهایی را دوست داشته ام تجربه جالبی بود.

اینجا را دوست داشتم، مردمانش مثل بقیه آدمهای دنیا بودند، مثل همه ما آدم ها که مثل هم هستیم،خوب و بد، سفید و سیاه و خاکستری و صورتی اما بیش از همه چیز غروب ها وطبیعتش را دوست داشتم که بعد از تعطیلی می رفتم و می رفتم در سکوت مطلق مطلق آنقدری که تنها صدای مرغابی ها و دویدن آهوها مخدوشش می کرد. جنگل هایی که شب ها در تاریکی می پیمودم و بعضی وقت ها گم هم می شدم و ناخود آگاه  هانسل و گرتل را می دیدم که در میان کاج های بلند اسکاندیناوی گم شده بودند و غرق در یک خوشی کودکانه به دیدن چراغ اولین کلبه خوشحال می شدم. راستش چه زیبا گفته اند هر جای دنیا که بروی آسمانش همین رنگ است. این را اولین بار که به خارج از ایران رفتم و آسمان را نگاه کردم فهمیده بودم اینجا هم سوای آلودگی و پارازیت و گردو غبار وحاشیه هایش آسمان آبی بود و شبهایش تو بودی و ماه و یک وسعت بی انتها. دریای رویاییش اش که شب ها با کشتی های کروز غول پیکر تزیین می شد و صدای موج هایش که تنها شب ها در می آمد خاطرات ماندگار من از این دیار شدند مصنوعات دست بشری تحسین برانگیز و غرور آفرینند اما هیچکدام از فروشگاهها و خریدهایم به اندازه رمیدن آهوان و گوزن های بی وطن در دشتهای بی انتهای اینجا دلم را برای اینجا تنگ نخواهد کرد.  

مطالب قدیمی تر »
کدهای اضافی کاربر :