آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: نسرین - یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
نویسنده: نسرین - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٦

آخرین تلاش مذبوحانه ام برای دوباره عاشق شدن بی ثمر ماند، هر کس که نداند شما که می دانید برای آدمی مثل من که سوخت موتور زندگی اش همین یک قلم است و بس باید سخت باشد که مدت طولانیی را بدون عشق سپری کند. 

ساعت نه شب است و دارم لیست آدم های تلگرامم را نگاه می کنم، می دانم می شود برای بعضی ها سلامی یا شکلکی فرستاد و همه چیز را شروع کرد به همین راحتی، مثل همه شما که شروع می کنید اما شروع چه؟ شروع روابط مهوعی که بی بوته و تو خالی است، که به آنی می رسد به اوج و حضیض، ابراز عشق های یک شبه و تقاضاهای نیمه شبه که از همان آغاز پایان معلوم است و چه آغازی است که با معلوم بودن پایانش بتواند تو را به جنبش و حرکت وادارد!

 مارکت امروز روابط زن و مردی در یک جور عرضه و تقاضای دون مایه خلاصه می شود و همین دلم را به هم می زند به معنای واقعی کلمه البته، نه از آن مدل ها که مدام ابراز انزجار می کنند اما در واقع از تقاضای مورچه و یا یک غورباغه نر و ماده هم نمی گذرند. این را برای این گفتم که عموما دختر و پسرهای زیادی را می بینم که ابراز ناراحتی می کنند از روابط تو خالی اما به اشاره ای لباس می پوشند و شنگول و پرانرژی می روند برای شروع که البته همه چیز به همان سرعت پایان می گیرد اما مهم این است که برسند برای راند بعدی گرم کنند..

اوایل فکر می کردم سن و سال است که این دلزدگی را در من ایجاد کرده اما در اطرافم آدم های هم سن خودم کم نیست که خوش بینانه هنوز لست سین های همدیگر را چک می کنند و قهر و دعوا راه می اندازند و بعد شیرینی آشتی کنان شان را می خورند.  بدون اغراق غبطه می خورم به اینکه چطور بعد از بارها شکست، بارها زخم خوردن و بارها راه رفته را رفتن، مجدانه تلاش می کنند برای بدست آوردن اما من اینطور وا داده ام. چند وقت پیش وبلاگ خرس را می خواندم جایی در یکی از پست هایش گفته بود فکر می کند دچار نوعی زن هراسی است، چیزی که من حسش می کردم اما نمی دانستم اسمش را چه بگذارم که حتما معادل برعکسش برای من می شود مرد هراسی یا شاید احساس ترس از آسیب دیدن که همین مانع ایجاد رابطه جدی با جنس مخالفم می شود.

  اگر چه هیچ وقت اهل بازی و بازیگری نبودم اما شک ندارم که بسیاری مواقع در عریان ترین لحظات هم می توانم احساسات واقعی ام را پنهان کنم اما این یکی را نمی توانم پنهان کنم که حالا کلا از ناکامی در رابطه می ترسم و برای همین از همه احتراز می کنم و حتی می گریزم. گهگداری که کوه می روم آدم جدیدی را می بینم، می توانم تا بعد از ظهر خوش و خندان، مهربان ترین و خونگرم ترین دختر دنیا به نظر بیایم که راحت می تواند جایش را در هر دلی باز کند اما مثل داستان ها غروب که می شود و وقت رفتن، انگار به جلد واقعی خودم برمی گردم، دلم می خواهد فرار کنم بی هیچ اثر و نشانی و همین سعی و تلاش برای راندن دیگران هم باری بیهوده می شود بر جان.

با اینکه دیگر دست مردها برایم رو شده، اما هم چنان نه گفتن دل خودم را هم می آزارد. موجودات خودخواهی که تنها خودشان، جاه طلبی هایشان و شاید بچه هایشان آن هم لابد برای آنکه خودشان دستی در تولیدش  داشته اند در صدر همه چیز است. اگر هم عاشق می شوند یا آنی و لحظه ایست به فرمان جاهای نادیده ای از فیزیکشان یا اگر عشقی عریض و طویل است برای به دست آوردن آنچه به نظر دست نیافتنی می آید که با فتحش باز هم مهر تاییدی بشود بر غرور و خود برتربینی شان. 

راستش نه که قربانی این موارد بوده باشم، انتخاب های من متاسفانه یا خوشبختانه دوز مردانگیشان آنقدر بالا نبود که از این دست رفتارهای مردانه را بروز بدهند! اما در اطرافم زن های زیادی را می بینم که قربانی اینگونه اغراض می شوند. مدتی است به این فکر می کنم چرا از کودکی ما را با داستان هایی از عشق های بزرگ مردانی بزرگ تر می پرورند که همیشه ذهن ما دنبال قهرمانانی بگردد که می توانند هم زمان همه چیز به ما بدهند اما در دنیای واقعی از مدیریت زندگی عادی خود هم عاجزند.

زیبای خفته اولین کتابی بود که در هفت سالگی به مناسبت با سواد شدنم از دایی ام هدیه گرفتم با جلد اعلا و عکس های فوق العاده که هنوز مثل سیندرلا های اوایل انقلاب با حجاب نشده بودند، نوار قصه اش را که هم انگلیسی بود و هم فارسی آنقدر گوش داده بودم که تمام دیالوگ ها هنوز هم از حفظم است اما امیرزاده چارلزی که با بوسه عشق حقیقی قرار بود ما را از خواب بیدار کند هیچ وقت ملاقات نکردم.

قهرمان های مرد قصه های عاشقانه واقعی، همه مضحک و پوشالی اند که یا به دنبال موقعیت تو و خانواده ات هستند یا به دنبال برجستگی هایت یا پر کردن عقده هایشان با یک ازدواج فوق العاده یا کسب اعتماد به نفس با تحقیر یک زن ضعیف تر از خود یا پیدا کردن مادری گوش به فرمان برای بچه هایشان یا کمک خرجی برای حقوق کمشان، انگار هیچ کس رفیق نمی خواهد، آرامش نمی خواهد و مهم تر از همه عشق را نمی داند، بیمار گونه، تازه وقتی همه این ها را به دست آوردند دلشان برای عشق و هیجان غنج می رود. کسی که به قول یکی از همین آدمها بتواند تارهای نامرئی! دلشان را به لرزش آورد بعدش هم معلوم نیست که دلشان بخواهد آن تارها برای همیشه توسط همان زن به لرزش در آید، معمولا همه زن ها می توانند شانس خود را در این مورد امتحان کنند شاید ریتم گوش نوازتری را آفریدند!

بعضی وقتها که دختر و پسرها را در خیابان می بینم که هنوز دست هم را می گیرند و هنوز در کافی شاپ ها روبروی هم می نشینند و عاشقانه به هم زل می زنند تعجب می کنم، که یعنی هست، یعنی وجود دارد. اسمش را بدبینی نمی گذارم واقع بینی است و این واقع بینی تلخ مرا از همه می ترساند. از پسرهای سی و چند ساله اما کال امروزی گرفته که رفتارشان مثل پسرهای تازه بالغ، خام و کودکانه است تا میانسالهای چهل و چند ساله که دیگر زن برایشان به مثابه وسیله ای برای اطفا حریق است، البته اگر کلا حریقی در کار باشد!

ما را چه می شود؟ هر بار که پایم را از ایران بیرون می گذارم احساس می کنم حداقل آن سوی مرزها همه چیز میان زن و مردها واقعی تر می گذرد. این را آدمی می گوید که شیفته زندگی در خارج از ایران نیست که از سر ذوب شدگی همه چیز آن طرف را بهتر ببیند اما واقعیتی است که وجود دارد. مسلما چالش ها و مشکلات با توجه به پیچیدگی های آدمهای دنیای امروز همه جا هست اما به نظر می آید در آنجا رابطه وقتی وجود دارد واقعی و قابل اعتماد است و حداقل اینکه چشم و چالشان دنبال سینه و باص..ن زن ها دودو نمی زند. آنقدر احمق نیستم که ندادم ماهیت و جوهر مردانه در همه جای دنیا یکی است و این امور را ایجاب می کند اما انگار بعد از سال ها تمرین و آموزشی که در جامعه وجود دارد یاد گرفته اند حداقل هایی را در روابط با زن ها یاد بگیرند و رعایت کنند.

در جامعه ما پسران نسل جدید تمام سعی خود را می کنند که خود را به استانداردهای بین المللی شعور و درک اجتماعی در مورد جنس زن نزدیک کنند اما این سعی در یادگیری نمره سوتین کیم کارداشیان و سایز باس...ن جنیفر خلاصه می شود، وقتی دوز روشنفکریشان هم بالا بزند کلا همه کیس استادی ها! می شوند آنور آبی اما مغزشان از رابطه و درک احساسات زنی که کنارش هستند در حد همان شتر سوارهای دختر زنده به گورکن باقی می ماند، راستش این مورد را بسیار ملموس در زندگی ام داشته ام که می گویم.

همه اینها به کنار، این روزها ورای همه مشکلات، ترس های جدیدی از آدم ها و رابطه ها درون ذهنم شکل گرفته که مرموزتر از دیگر مسائل می تواند تو را غافلگیر کند، امروزی هایی که شیشه می زنند و سوظن دارند. علف می کشند و شعر می گویند، عرق می خورند و عق می زنند، قمار می کنند و لاف تیزهوشی می زنند، پورن می بینند و دنبال گروپ و ضربدری هستند و هزار کوفت و زهر مار دیگر که تو اسمشان را هم نشنیده ای اما ممکن است آدمت مبتلا باشد و تو حتی یک لحظه به آن فکر نکرده باشی که تمامی اینها می تواند آدمی را از مسیر تعادل و سلامت روان خارج کند و تو را هم با خود غرق کند. شاید فکر کنید عجب ذهن بیماری، اما باور کنید در این آشفته بازار وقتی دیگر می فهمی و حالت منگی ناشی از خوردن بیل عاشقی از سرت پریده، می ترسی از این همه زامبی که لباس های شیک می پوشند، عطرو  ادکلن می زنند، خوش صحبت و روشنفکرند اما نزدیکتر که می شوند دلت می خواهد به همان رختخواب تنها و گل و گشاد خودت برگردی و خدا را شکر کنی که تنهایی. 

دیشب عروسی بودم، پسرک از آن پسرهای ساده و اهل کار و تلاشی بود که قلمبه حرف نمی زنند و دخترک هم از آن دخترهای شیطان بلا که غیر از ست بودن لاک ناخن با رژ لب به چیز دیگری فکر نمی کنند، مدام دست داماد را می کشید اینور و آنور و بی ابا و تند و تند می بوسیدش. نمی دانم این هم از آن ازدواج های خوشحالی می شود که چند وقت دیگر تقش در می آید یا نه اما عروسیه خوشحالی بود. چون دختر و پسرش مسلما فلسفه نمی دانستند یا نمی بافتند، دکترای هیچ رشته کوفتی را نداشتند و خانواده می گفتند خودشان هم را پیدا کردند. هر چه بود بعد از مدت ها تنها عروسیی بود که احساس کردم همه چیز واقعی و طبیعی است. زن، زن است و مرد، هم مرد

باور کنید بعضی وقت ها فکر می کنم چقدر اشتباه کردم که همه عمر به دنبال آدم هایی بودم که بتوانند با من حرف بزنند، خوب فکر کنند و با من علائق مشترک داشته باشند، آدمها هر چه ساده تر فکر کنند، هر چه در روزمرگی بیشتر غرق باشند شادی بیشتری برایت می آفرینند و تو هم لازم نیست به خودت زحمت بدهی، بیل و کلنگ برداری و به جان مغزشان بیافتی تا از معدن جواهرات نایاب آن در و گوهر استخراج کنی یا حداقل اگر بیل و کلنگی هم به کارت آمد می توانی آن مغز ساده را هر طور که می خواهی تراش بدهی و تازه برای خودت منبت کاری اش هم بکنی!

از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد سال گذشته که چند وقتی ایران نبودم گهگداری به رستورانی می رفتم که غذای حلال می فروخت و مدیر آن افغانی بود البته نه ورژن ایرانی چشم بادومی اش مدل آپ گرید شده اروپایی اش که خوش بر و روتر از اینوری ها هستند، نمی دانم مایه خوش شانسی من است یا بد شانسی کلا افغانی جماعت چه در داخل و چه در خارج ارادت خاصی به صورت آرام و به نظر مطیع من دارند! علی ایها الحال همین که می دید با حجاب می روم و می آیم خیلی به دلش چسبیده بود، اینکه اصرار زیادی داشت که مرا مهمان کند و اغلب بعد از اصرار من پول کمی می گرفت و آخرش هم باقیمانده غذایم را دو سه برابر آنچه که مانده بود برایم می پیچید، از حرف ها و نگاهش احساس می کردم که حسابی دلش بند شده اما جرات نمی کرد لابد به خاطر ماهیت طبقه بندی شده کشورها علنن چیزی بگوید، کشور من در رتبه بندی لابد بالاتری بود! البته چیز زیادی از خودم نگفته بودم فکر می کرد دخترکی که آمده به اقوامش سر بزند و سعی دارد با پذیرش دانشگاه برای خودش اقامت بگیرد. مدام سعی می کرد از موقعیتش و اقامتش بگوید و اینکه دلش خانواده و یک دختر مسلمان می خواهد و از این دست حرف ها. زندگی، بچه دار شدن و تشکیل خانواده را آنقدر ساده می دید که ناخودآگاه برایم جالب شده بود.

آدمهایی که سختی زیاد کشیده اند، تا نزدیک مرگ رفته و از آن گریخته اند، یا از میان گرسنگی و نداشتن ابتدائی ترین ملزومات حیات،خودشان را به جایی رسانده اند برای نفس زنده ماندن، می توانند خیلی تلخ یا خیلی شیرین باشند و آن آدم از آن دست آدمهایی بود که تلخی ها را درنوردیده بود و نفس زندگی برایش شیرین شده بود. وقتی اینطور باشد تو دیگر برای زندگی و اصلا خود زنده بودن دنبال مفاهیم فلسفی نمی گردی، زندگی را زندگی می کنی. همانطور که او حرف می زد با خودم می گفتم دختر تو این همه سال دنبال چه می گشتی، زندگی همین است، آدمی که تو را ساده بخواهد، آتش خانه ات را روشن کند و تو غذایش را بپزی به همین سادگی، تو این همه سال دنبال که و چه بودی؟ عشقی که با او ساعت ها حرف بزنی، از کتاب هایی که با هم خوانده اید، از فیلم هایی که با هم دیده اید، از جامعه، از سیاست، از اشتراکات قومی و فرهنگی و خودت را آن همه با او هم سلیقه و هم ذائقه ببینی و دوستش بداری و بعد برود آن ور مرزها، عکس دست در گردن دوست دختر خارجی اش را برایت بفرستد و بعد برگردد ایران با دختر پیشنهادی پدر و مادرش ازدواج کند و تو را هم به مراسم جشن لرزیدن تارهای دلش با آن دختر دعوت کند تا برایش کف بزنی.

عشقی که بعد از ده سال دل دادن و ستاندن وقتی گوشی اش را دستت بگیری بی محابا و بی هیچ شرمی از آن همه نزدیکی آن سالها، در چشمهایت زل بزند و بگوید تو که زن من نیستی حق اینکار را نداری! یا عشقی نو پا که بعد از مدتها جرات اینکه دوباره بتوانی دستت را میان دستان مردی بگذاری به تو داده، بعد دو هفته گم و گور شدن و نگرانی تو، بگوید من وقتی گرفتارم عادت ندارم گرفتاری هایم را به کسی توضیح بدهم!

یادم هست خیلی سال پیش کتاب زوربای یونانی را می خواندم، آدمی که مدام با  اربابش در سفر بود و گه گاه در میانه داستان که مفاهیم عمیق بسیاری را در عین سادگی درون خودش داشت از ماجراهایی که میان خودش و زن ها می گذشت هم روایت می کرد. یادم هست جایی از داستان در وصف یکی از زن ها گفته بود این یکی را دلم می خواست پیشش بمانم، پوست نرم و لطیفی داشت و غذا و شرابش همیشه آماده بود. یاد می آید در همان زمان با خودم فکر کرده بودم چقدر ابتدایی، خب حتما آدمی در جایگاه نوکر نیازهایش هم باید در حد همان نیازهای ابتدایی مانده باشد و به چیز بیشتری فکر نکند. البته منکر نمی شوم که حس حرفش را گرفته بودم اما آن موقع ده سال از حالا جوانتر و خام تر بودم و همچنان به دنبال آن اشتراکات احمقانه ای که توصیفش کردم می گشتم.

مدت هاست دلم می خواهد زندگی، آدم ها و همه چیز را همینطور ببینم و قضاوت کنم، البته همینطور بدوی و ابتدایی می بینم اما متاسفانه اینطور نمی توانم تصمیم بگیرم چون عرضه اش را ندارم، چون آدم بزدل و محافظه کاری هستم که همیشه نگران گوش ها و چشم هایی هستم که مرا می بینند، چون می دانم اگر هم دست به چنین کاری بزنم ظرف چند روز پشیمان می شوم. چون شتر مرغم یا شتر مرغ شده ام. بعد از آخرین تجربه اخیر، دیگر نه یافتن اشتراکات دلم را می تواند گرم کند و نه یافتن کسی که لابد تنها هیزم خانه ام را بیاورد!

پ.ن :

- اصولا من همیشه در ماه فروردین یک پست طولانی این چنینی دارم، کم کم دارم به این نتیجه می رسم دچار نوعی سیندرم به نام سیندرم فروردین هستم!

- این اولین پست من بود که با لپ تاپم نوشتملبخند در واقع من برای همین موضوع چند سال پیش لپ تاپ خریدم تا وقتی جرقه ای به ذهنم آمد یا احساسی بر من مستولی شد فورا بتوانم بنویسمش اما امان از تنبلی. این را به فال نیک می گیرم که از رختخواب بیرون آمدم و نشستم به نوشتن این پست که اصلاحات آن در محل کارم صورت گرفت.

 

نویسنده: نسرین - سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥

من توی اینجا خیلی از عشق نوشتم، نه که فقط عشق زن و مردی که عشق به همه زندگی، از دوست داشتن هم زیاد گفتم و هر آنچه رو که نوشتم غالبا احساساتی بوده که خودم لمسشون کردم و بهشون اعتقاد داشتم. 

خیلیا می گن عشق و دوست داشتن با هم فرق دارن اما من هیچ وقت فرقشو نفهمیدم. امروز اومدم از دوست داشتن بگم شاید فرقش رو خودم هم فهمیدم. فروغ عزیز می گه زخم های من همه از عشق است من اما می گم التیام زخم های آدمی، از عشق است، از دوست داشتن و از دوست داشته شدن.  همیشه معتقد بودم تمام آدمهایی که توی دنیا بدی می کنن، و هر چیزی که در دنیا خیر نیست در نقصان دوست داشته نشدن هاست که به وقوع پیوسته. نمیتونم بگم مطالعات روانشناسی زیادی داشتم اما همین چیزایی که جسته گریخته خووندم و یاد گرفتم که خیلیاشم تجربیه و حاصل صمیمیت من با آدمها و خود واقعیشون رو دیدنه، بهم یاد داده هر جا که ما نمی تونیم محبت کنیم، نمی تونیم گذشت کنیم، نمی تونیم دوست داشته باشیم، غرور داریم، احساسمونو پنهان می کنیم، بی محبتیم و حتی گاهی وقتا بلوغ عاطفی رو هم هرگز تجربه نمی کنیم فقط از فقدان دوست داشتن و دوست داشته شدن بوده، جایی بوده که دلمون خواسته در آغوش گرفته بشیم و نشدیم، جایی بوده که دست محبتی باید بر سرمون کشیده می شده و نشده، کسی می بوسیدتمون و دریغ کرده و یا نفهمیده که دریغ می کنه و ...ورای همه این ها که تظاهرات بیرونیه محبته، از درون هم، حس رضایت درونی از نوع دوست داشته شدنش رو، دریافت نکرده.

ورای همه مباحث ریز روانشناسی و بایدها و نبایدها در تربیت فرزندان، اینکه این روزها می گن نوزاد رو از لحظه تولد بفرستید تو آغوش مادر، اینکه می گن موقع شیر دادن به چشمهاش نگاه کنید و نوازشش کنید چون نوزاد درک عاطفی که ناشی از ذهن هوشیارش باشه نداره و تنها با حواس ششگانه می تونه دریافتش کنه و خیلی کارهای دیگه، همشون برای اینه که، بفهمه دوستش دارین. 

من نمی دونم آیا مهر طلبم، آیا فرزند وسطی ام، آیا چون متولد فلان ماهم یا کلا شامل کدوم یکی از تئوری های روانشناسی دکتر  هلاکویی یا بقیه روانشناسا می شم، اینطوری ام، اما اگه به من بود، می گفتم دوست داشتن تنها مذهب همه مردم دنیا باشه، مطمئنم اون وقت هیچ کس قاتل نمی شد و بدیای دنیای ما خیلی کمتر از امروز بود. جوهر درونی همه ما آدمها از عشقه، برا همینه که وقتی جایی پیداش می کنیم حاضریم همه کار بکنیم، از خیلی چیزا بگذریم و تبدیل بشیم به اونچه که بعدش بگیم واااای! این من بودم.. با همه چیزایی که در این مورد اینور و اونور نوشته می شه، هیچ وقت نتونستم باور کنم همه این فرآیندا تنها تاثیرات سروتونین و دوپامین و هورمون های جنسیه! 

دارم سعی می کنم پستامو کوتاهتر بنویسم اما یه چیز جالبی که برای من در این مورد در عین عادی بودن خیلی تکان دهنده بود رو، براتون تعریف می کنم. داستان از این قرار بود که یک بار دختر خواهرم وقتی شش سالش بود با باباش رفته بود بیرون، خواهر کوچکترش که دو ساله بود وقتی بیدار شده بود و دیده بود خواهر بزرگترش که همیشه با هم بودن، نیست، شروع کرده بود به گریه کردن، همه جاهای خونه رو گشته بود و با همون زبون خودش اسمشو صدا کرده بود که مامانشون هم از این صحنه ها فیلم گرفته بود و وقتی دختر شش سالش بر گشته بود خونه بهش نشون داده بود که ببین خواهرت چقدر دلتنگت بوده و چقدر دوستت داره. نمیتونم توضیح بدم که اون دختر کوچولوی شش ساله چند بار اون فیلم رو نگاه کرد و با همون کوچولویی با هر بار نگاه کردن چه برق شادیی تو چشماش می نشست. تا مدتها فیلم رو به همه نشون می داد و خودش هم نگاه می کرد و لذت می برد از اون همه دوست داشته شدن.

این مسئله تو ذهن من مونده، نمی گم اونقدر روی خودم کنترل دارم که بتونم همیشه این حس رو به اطرافیانم القا کنم (مخصوصا که دایره آدمهایی که می شه دوستشون داشت با شناخت بیشتر گاهی وقتا کوچیکتر می شه که البته خیلی ام بده) اما همیشه  لذت بردم از اینکه با کارهای کوچکی حداقل می تونم به آدمهایی که دوستشون دارم احساس خوبی بدم. خیلی بهش فکر کردم که چه نیت و احساسی پشت رفتارهام بوده اما سربلندم از اینکه بگم نه برای خود شیرینی، نه برای کسب توجه بلکه تنها و تنها برای خوشحال کردن آدمها و احساس اینکه دوست داشته می شن و لذتی که خودم از این امر می بردم بوده. با اینکه این روزها کمی فاصله گرفتم از این مدلی رفتار کردن با آدمها که علت اعظمش رو تجربه های زندگی و محافظه کاریی که گذر عمر به آدم تحمیل می کنه می دونم، اما هم چنان به مذهب عشق باور دارم و التیام تمامی زخم ها رو در دوست داشتن می دونم. 

همیشه عاشق باشید

پ.ن: شاید کمی فرقشو متوجه شدم! عشق ماهیتی تمامیت خواه و انحصارگرا داره اما دوست داشتن وسعتی به اندازه قلب تمامی آدم های دنیا

 

مطالب قدیمی تر »
کدهای اضافی کاربر :