آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: نسرین - چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥

امروز دقیقا سه ماه و نیم از آن روزی که به این شهر تاریک یخی چشم آبی پا گذاشتم می گذرد. از همان روزی که با خودم فکر کرده بودم پشت این میز ناهار خوری گرد چهار نفره که رو به دریاچه ای با صدای همیشگی مرغابی ها و تکان های دلپذیر شاخه های درختان باز می شود خواهم نشست و خواهم نوشت، نه که فقط از روزمرگی هایم که از پایان نامه ام که همچنان با سماجت مشتاقم سر فرصت و عاشقانه انجامش دهم و نمی دهم!

 اما نشد، برنامه هایم هیچ کدام انجام نشد، رویاهای بافته ام مثل لباس بافتنی ناتمام نه نه سرما ناتمام ماند و من کم کم باید بارم را برای برگشت ببندم. پیش از این تجربه تنها ماندن در خانه خودمان را زیاد داشتم اما تجربه این بارم فرق داشت، می شد گفت تنهایی کاملی را تجربه کردم، اگرچه گاه لطف و محبت دوستان برای رفت و آمد و تنها نماندن من آنقدر زیاد می شد که خسته و بیزار می شدم اما در واقع خودم را تنها احساس می کردم. با همان منطقی که معتقدم غربت یعنی بی پولی، تنهایی هم یعنی بودن میان آدمهایی که به تو عشق نمی دهند.  این را نمی فهمی مگر اینکه در محیطی قرار بگیری که دوستی ها ،روابط و مناسبات گاه اجبارانه و گاه از سرناچاری است و دقیقا  همین دلیل آخر،تنهایی را عمق بیشتری می بخشد. ما در کنار خانواده خود و آدم هایی که بی شائبه دوستمان دارند مدام در حال رد و بدل کردن عشق و عاطفه هستیم و این فرایند آنقدر عادی به نظرمان می رسد که نبودش را نمی فهمی مگر اینکه در خلا آن قرار بگیری.

راستش اگر از اینجا بخواهم بگویم باید گفت اینجا همه چیز خوب است و اگر قرار باشد با منسوبین و خانواده ات زندگی کنی که خوبتر، سوای اینکه هر خوبی دوست داشتنی نیست. نمی دانم متاسفانه است یا خوشبختانه، اما در این سن و سال باید با قاطعیت بگویم که خوشحالم برای اینکه هرگز از ایران نرفتم، برای من وطن مثل مادر است این را خیلی سال قبل هم در همین بلاگم نوشته بودم، و خوشحالم که بعد از این سالها هنوز بر این باورم. مادر بودن وطن حسی تلقینی یا متظاهرانه نیست به نظر من از آن نوع احساساتی است که درست است که اکتسابی است اما آنقدر عمیق است که گاه می شود غریزی هم دانستش. تو وقتی در دامان مادرت بزرگ می شوی، از سینه اش شیر می خوری، و با صدایش مانوس می شوی جوری اهلی مادر می شوی که به هیچ شکل از آن رهایی نداری، کاری نداری که بوی تن مادرت چه عطری دارد، کاری نداری که مادرت آدم هوشمندی است یا نادان، بی اخلاق است یا اخلاقمند، هر چه هست با همه نداشته هایش عشقی ناخود آگاه در درونت سفته می شود که رهایی ندارد و این دقیقا از همان جنس احساسی است که هر آدمی به وطنش دارد، کمرنگ و پررنگ می شود اما محو نمی شود. این است که نه از سر ناتوانی و نه از سر ترس و سردرگمی در محیط جدید که حتی یک لحظه برایم وجود نداشت که عاشقانه، بعد از تجربه محیط جدید و تفاوت هایش که می تواند جذاب باشد دوست داشتم که برگردم. این را نه نقطه ضعف و نه قوت نمی دانم، آدمها با هم فرق دارند و انتخاب ها و علاقمندی هایشان را همین تفاوتهاست که رقم می زند اما تا همین امروز هم که اخبار مطبوعاتی صبحگاهی را مرور می کردم و گاه از عصبانیت فحش های بدی به در دیوار می دادم، هنوز عاشقم، عاشق همه نداشته ها و داشته های مام میهن و امیدوارم که تا همیشه باشد.

بگذریم، از روزهای اول بگویم که جیر جیر پله های چوبی این خانه  قلبم را مثل یک جوجه گنجشک هراسان به لرزه می آورد و خاموش روشن شدنهای گاه و بیگاه چراغ های زمان دار تا سرحد مرگ می ترساندم، نه که از ناامنی محیط بترسم اینجا آنقدر امن بود که تا صبح خیابان گز کنی و دلت آرام باشد که در منتهای امنیتی، اما محیط خانه جدید با سرو صداهای نا آشنای پله های چوبی پیچ و خم دار، نصف شب ها فقط مرا به یاد چشمهای ترسناک و نازیبای نیکول کیدمن در فیلم دیگران می انداخت وقتی داخل اطاق خواب با خودم فکر می کردم چرا سایه درخت های بیرون روی دیوار روبرویم در اطاق خواب تکان می خورد. 

دو سه هفته اول اقامتم آنقدر غربت زدگی، آب به آب شدگی، یا نمی دانم اسمش چه بود مخم را تاب دار کرده بود که علنا به همه اعلام کردم من به محض برگشتن به تهران با یکی از متنظرین کور و کچل صف طویل خاطر خواهانم تعجب ( من در مورد طول این صف چیزی نمی گویم شما هم به رویم نیاوریدچشمک) ندید ازدواج خواهم کرد! ماه دوم که آب ها از آسیاب افتاد و به قول قدیمی ها جا افتادم هر باری که خسته از سر کار بر می گشتم و مجبور بودم دو سه ساعتی را کنار این اجاق گازهای برقی لعنتی اینجا سر پا بمانم و قوتی فراهم کنم که از گشنگی نمیرم مدام خدا را سپاس می کردم که چه خوب که این همه سال قصر در رفتم و شام و ناهار آماده خوردم. این پارادوکس هم خر و هم خرما از آن نوع مقولاتی است که اساسا جوابی ندارد، به هرحال داشتن یک یار غار که بعضی وقتها بتوانی سرش غر بزنی و جیغ جیغ راه بیندازی کمی خرج دارد و گاهی مجبورت می کند که از جان مایه بگذاری. این سبک داد و ستد مابانه زندگی اجتماعی بعضی وقتها گند خود را در می آورد چرا که در خالصانه ترین و عاشقانه ترین لحظات هم به شکلی مفتضحانه از آن زیر سر می کشد و یک بیلاخ یا همان لایک گنده به آدم نشان می دهد که تا عمر داری قیافه اش از یادت نرود.

یکی از تجربه های جالبی که من در این مدت پیدا کردم را برایتان بگویم، علیرغم وسایل ارتباط جمعی بسیاری که امروز روز وجود دارد و دلتنگی آدم را از ندیدن قوم و خویش و اطرافیانش به شدت التیام می بخشد نوع دیگری از دلتنگی برای آدم به وجود می آید به این شکل که آدمها و کسانی که دوستشان داری و هر شب از توی موبایل یا کامپیوترت می بینیشان و گپ های معمول و خاله زنکی تان را مجدانه ادامه می دهید کم کم به مفاهیمی انتزاعی و ماورائی تبدیل می شوند. مادر و پدر و خواهر و همه عزیزانت به مدد تکنولوژی و ذهن تکنوکرات آدمهای امروزی تبدیل به آواتار می شوند و یک جایی می رسد که با خودت می گویی چه احمقانه من چرا باید وقتم را با موجوداتی مجازی که احساساتمان نسبت به یکدیگر قابل لمس نیست تلف کنم! تعریف بی رحمانه ای کردم آن هم از سمت من که اصولا جز آدمهایی هستم که با حضور فیزیکی آدمها در کنار خودم خیلی میانه ای ندارم و می توانم با فکر کردن به آنها خوشحال و راضی باشم. با این حال این آواتار شدن آدمهایی که دوستشان داری دیگر خیلی حال به هم زن است می دانم که دنیای امروز چاره ای غیر از این برای ادامه رابطه و حفظ عواطف خانوادگی نگذاشته اما من نتوانستم در همین مدت کوتاه با آن کنار بیایم، اغلب ایمو را قطع می کردم و دلم می خواست تلفنی تماس بگیرم چون دیدن یک آدم که نمی توانستم لمسش کنم بیشتر آزار دهنده بود تا شنیدن صدایش که تنها همان توقع شنیدن صدا را در تو ایجاد می کند و احساس فراق را به آدم یاد اوری نمی کند.

دیگر اینکه فهمیدم تا به آخر عمر می توانم در نهایت آرامش به همین شکل زندگی کنم بی اینکه احساس ناراحتی داشته باشم، نمی دانم از کی بود که مکانیزمی به نام فراموشی را در خودم فعال کردم و دیدم این مکانیزم جواب می دهد یعنی به خودم باوراندم که من یک آدمی هستم که از حالا شروع شده و کلا می تواند هر روز از نو شروع شود آدمی که بیدار می شود، می خورد، می خوابد، تفریح می کند و می گذرد. بدون اغراق می توانم بگویم این توانایی را در خودم دیدم که پنجاه سال دیگر را در همان خانه و با همان شیوه بیداری، کار، ورزش، غذا و خواب بگذرانم و آب هم از آب تکان نخورد البته به انضمام دیدن سریال های شخمی ترکیه ای که اغلب برای آنکه خودم را در فضای خانه و کنار مادرم احساس کنم می دیدم .

 با خودم فکر می کردم چه خوب که می توانم تا آخر عمر بدون اینکه کسی برای شلختگی ام یا انجام ندادن کارهای ناتمامم به من غر بزند در حالی که غذاهای مورد علاقه ام را می پزم و به هر شکلی که دلم می خواهد در خودم و افکارم می لولم  زندگی کنم و این برای آدمی که کم کمکی هم تنبل و یله است بسیار وسوسه انگیز است اما هم زمان به این نقطه می رسیدم که با اینکه تو مالک همه چیز خودت هستی، در واقع هیچ چیز نیستی، شاید چون چیز بودن آدم اصولا زمانی معنا پیدا می کند که تو برای دیگرانی چیزی باشی،  اینکه احساس کنی تو برای هیچ آدمی مهم نیستی، کسی از نبودن و نمردنت ناراحت نمی شود، کسی دوستت ندارد، کسی تحسینت نمی کند و حتی آنقدر مهم نیستی که کسی فحشت بدهد احساس بدی بود، راستش آدم صاحب یک خالی بزرگ می شود به وسعت خود خواهی اش. نمی دانم شاید آدم کم کم دچار یک جور اوتیسم اکتسابی و نه مادرزادی می شود، بیماری اوتیسم را در خود ماندگی یا در خود فرورفتگی معنا می کنند و من چنین زندگی را یک در خود ماندگی ملال آور توصیف می کنم که روز به روز خود خواهی آدم را پروار می کند آنقدر که دیگر هیچ کس را نمی بینی. نمی دانم اما برای من، که همیشه از تنهایی ام لذت برده ام و ته ذهنم همیشه تنهایی را دوست داشته ام تجربه جالبی بود.

اینجا را دوست داشتم، مردمانش مثل بقیه آدمهای دنیا بودند، مثل همه ما آدم ها که مثل هم هستیم،خوب و بد، سفید و سیاه و خاکستری و صورتی اما بیش از همه چیز غروب ها وطبیعتش را دوست داشتم که بعد از تعطیلی می رفتم و می رفتم در سکوت مطلق مطلق آنقدری که تنها صدای مرغابی ها و دویدن آهوها مخدوشش می کرد. جنگل هایی که شب ها در تاریکی می پیمودم و بعضی وقت ها گم هم می شدم و ناخود آگاه  هانسل و گرتل را می دیدم که در میان کاج های بلند اسکاندیناوی گم شده بودند و غرق در یک خوشی کودکانه به دیدن چراغ اولین کلبه خوشحال می شدم. راستش چه زیبا گفته اند هر جای دنیا که بروی آسمانش همین رنگ است. این را اولین بار که به خارج از ایران رفتم و آسمان را نگاه کردم فهمیده بودم اینجا هم سوای آلودگی و پارازیت و گردو غبار وحاشیه هایش آسمان آبی بود و شبهایش تو بودی و ماه و یک وسعت بی انتها. دریای رویاییش اش که شب ها با کشتی های کروز غول پیکر تزیین می شد و صدای موج هایش که تنها شب ها در می آمد خاطرات ماندگار من از این دیار شدند مصنوعات دست بشری تحسین برانگیز و غرور آفرینند اما هیچکدام از فروشگاهها و خریدهایم به اندازه رمیدن آهوان و گوزن های بی وطن در دشتهای بی انتهای اینجا دلم را برای اینجا تنگ نخواهد کرد.  

نویسنده: نسرین - دوشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٤

این  پست من می شد که تلخ نباشد، می شد که حتی، طنزکی هم داشته باشد اما انگار که ابتدای صبحی برفی باشد، شادمانی کودکانه ای بود که با بهمنی نابهنگام یا شاید به هنگام، که می شد پیش بینی اش کرد، به هولی ناگزیر رسید که اگر اینجا هم نمی گفتمش مدفونش می شدم.  حالا تلخی غربت نشینی موقت بود یا ترس و تکانی که همین چند دقیقه پیش نصفه شب قطبی مان را هراس آلود کرد، یا شاید لمس حقیقت تنهایی و ،نه، انتخاب خود خواسته تنهایی، که همیشه طالبش بودم و امروز نیستم، دلم را آنقدر فشرد که گفتم بیایم اینجا درد دل کنم.

اینجا همیشه چاه غم های من بوده، هروقت که کم آورده ام آمده ام اینجا و نوشتم. بعضی وقتها که خوب نوشته ام، آنقدر لذت برده ام که حالم خوب شده و بعضی وقت هایی که در چند سال اخیر، بیشتر وقت ها شده، تنها نوشته ام که خالی شوم، شاید برای همین است که دیگران هم شده اند رهگذر رجز خوانی های کسی که برای خودش بلند بلند فکر می کند. اینجا دفتر خاطرات من است از حال دلم

 روزی که نوشتن در اینجا را شروع کردم، برای عشق بود و اصلا خوب که نگاه می کنم، می بینم تنها انگیزه زندگی من عشق بوده. همیشه زمانی به پایان رسیده ام که دیگر نتوانستم عاشق باشم. شاید علت اینکه گاهی آدمها سن من را خیلی کمتر از آنچه هست می بینند این است که همیشه عاشق بوده ام، عشق راز جوانی است. عاشق، عاشقی، بودن. نه که تنها عشق زن و مردی باشد، که من هیجانی ترینش را همین می دانم، عشق به تمامی ارکان حیات که باید احساسش کرد تا بشود گفت.

عاشقی که، عاشق عشق است، عاشق قانعی است. کاری به کسی ندارد سوژه را که بر می دارد، می رود یک گوشه دنیا، حالش را می برد. با حس و حال خودش خوشحال است. می دانم اینها را که برای دکتر هلاکویی بگویی می بردت در آن طبقه بندی هشت گانه کلاس بندی آدم ها، بعد می گوید که تو مثلا در کلاس سوم مانده ای، اصلا رفوزه ای چون احساست بر عقلت چیره شده یا مثلا طفلکی چهار ساله ای که جا مانده ای در اعتیاد به دوست داشتن. من اغلب مواقع از شنیدن صحبت هایش لذت می برم و خیلی هم قبولش دارم اما خب آدمهای دنیا که نباید همه هم کلاس باشند.

من اگر از خودم بگویم، باید بگویم قمار بازم، یک قمار باز قهار در باختن سال های عمرم به دلم. البته تنها بدی ام این است که از آنهایی نیستم که باخت هایم را حواله بدهم به شخم نداشته ام، هم قمار می کنم، هم هیجانش را دوست دارم، هم می نشینم و چرتکه می اندازم و همه ی مشکل، از همین جا شروع می شود. اهل چرتکه بازی نبودم، اما این شناسنامه لعنتی همینطور که کیلومتر انداخت و جلو رفت، ترس برم داشت که این کار را نکردم، از این راه نرفتم، به آنجا سر نزدم و دارد تمام می شود و من جا ماندم. یک نفر نیست که بیاید بگوید آخر کله گلابی تو آدم چرتکه که نیستی، که نبودی، که نمی توانی باشی، حالا چه مرگت است که هولت جسته! از کدام کاروان، از کدام راه، مگر این مسافرخانه که با تمام وجود مسافرخانه بودنش را احساس می کنی در تمام دنیا حتی یک اتاق برای ماندن کسی دارد! بعد دوباره می رسم به این نقطه که حتما افسرده شدی. می نشینم علائمش را گوگل می کنم، تست های روانشناسی علائم افسردگی را می زنم، به صرافت دکتر می افتم، اما همه چیز با محاسبه سرجایش است. با وجود بعضی سوتی های ساده دلانه ام خودم را آدم نسبتا با هوشی می دانم، اعتراف زشتی است اما اغلب با آدمها و به خصوص هم جنسانم که صحبت می کنم با تمام اینکه عاطفی و احساساتی هستم شاکی می شوم، تحلیل های سطحی و احمقانه، منفعت گرایانه و تماما جنسیتی. بعضی وقتها واقعا مشمئز می شوم بعد شاید چون اعتماد به نفس خوبی هم ندارم در خلوتم فکر می کنم تو اشتباهی، تو آدم اشتباهی هستی، آنها درستند. نمی دانستم شاید ذهن من کمی مردانه فکر می کند که اصلا بویی از حیله و مکر زنانه نبرده، لوندی نمی کند، دلبری هدفمند ندارد و میان هم جنسانش گیج می زند. به جان خودم می افتادم و مدام خودزنی می کردم و نه که کمی هم خود شیفته ام، اغلب راهی به جایی نمی بردم!

همبازی بچگی من و نزدیک ترین دوستم پسردایی بسیار شیطانم بوده که الان هم همسر خواهرم است. بازی های کودکی من، همیشه جنگ پارتیزان ها و آلمانی ها بود، همه چیز پسرانه بود، ماهیگیری، فوتبال بازی، مچ انداختن، ازکوه بالا رفتن و مسخره کردن پسردایی ترسو. ته وجودم می دانم، که خیلی زن است، اما یادم هست وقتی بزرگتر هم شدم مدام دلم می خواست با برادرم و دوستانش که از من بزرگتر بودند بازی و صحبت کنم و برادرم هم، مثل همه داداش بزرگ ها که برای خواهر کوچکترشان غیرتی و رگ گردنی هستند، مدام غر می زد. نشستن پای حرف های پدرم با پسر خاله هایم را، که از من خیلی بزرگتر بودند و آن وقت ها دانشجو بودند و مقیم خانه ما، خیلی دوست داشتم. البته که حتی ذره ای احساسات زنانه برای جلب توجه از نوع زنانه اش در رفتارهایم نبود. حالا بعد از این همه سال، اینجا و در تنهایی به این رسیدم که ذهن من کاملا مردانه فکر می کند و تحلیل می کند و شاید برای همین است که همانطور که اغلب زن ها به نظر مردها خنگ و سطحی به نظر می آیند من هم نسبت به جمع های زنانه این احساس را دارم، البته که اهل معاشرت و پایه اساسی خاله زنکی هستم اما لذت نمی برم، خسته و بی انرژی دلم می خواهد فرار کنم.

بعد این وسط یاد شکست های عشقی ام می افتم، بدون اغراق باید بگویم همیشه آدم هایی که در زندگی من بوده اند از هم صحبتی با من به عنوان یک زن که می تواند هم پایشان باشد لذت برده اند، شاید باور نکنید حتی یکبار شد که یکی شان گفت من آنقدر از هم صحبتی با تو نگران بودم که نشستم کتاب حدیث بندگی و دلبردگی دکتر سروش را تا صبح خواندم که کم نیاورم! البته که اعتراف می کنم حالا از یال و کوپال افتاده ام و در جاده خنگولی و کارمند وارگی قل می خورم و زندگی رقت باری در حد دیدن دو سه سریال ماهواره ای دارم. الان یادم افتاد یک خواستگار اسکیزوفرن! داشتم که آنقدر ذوق زده شده بود که من دانیل اورتگا را که فکر می کنم رییس جمهور نیکاراگوئه بود، می شناسم، که گفت ای کاش می شد همین امشب عقد کنیمتعجب البته که هیچ وقت آنقدر هوشمند نبودم که مثل زن های دیگر راحت مخم بخورد و الان سر خانه زندگی ام باشم که این هجویات را در این نصفه شب تنهایی نبافم!

می دانم همه این بافتن هایم برای این است که حال دلم بد است، حال دلم بد است و برای آنکه فرار کنم خودم را آویزان کرده ام به افتخاراتم لابد! حال دلم بد است، برای اینکه امشب دیگر بی پرده اعتراف می کنم که ده سال را اشتباه رفتم و با اینکه اشتباه رفتم ول هم نکردم، مثل کنه چسبیدم به خاطرات خوش روزهای اول، بعد می بینم روزهای اولی هم در کار نبوده اصلا، حال خودم خوب بوده و مثل داستان آن پارو زن کتاب "آیا تو آن گمشده ام هستی" باربارا دی آنجلس، هی پارو زده ام و آنقدر مست و ملنگ بوده ام که فکر کرده ام آدم کناری ام هم دارد پارو می زند بعد که خسته شده ام و پاروها را کنار گذاشتم به خیال استراحت، دیده ام که قایقی تنها، سرگردان مانده ام میان دریا و اصلا کسی کنار من نیست.

در اینکه زن مستقلی هستم شک ندارم، پدرم از آن بابا های دختر را ببر و بیار و بپا نبود. از اول همه کارهایم را خودم انجام دادم، فرهنگ غالب نژاد ما، زن برابر با مرد بوده، من به حافظه ژنتیکی اعتقاد دارم و برای همین که خودم را همیشه برابر با یک مرد دانسته ام، زنانگی بلد نشدم تا از مردها استفاده کنم. همان استفاده هایی که لابد به آنها حس قهرمانی می دهد. به جرات می توانم بگویم هیچ مردی کنار من احساس قهرمانی نکرده؛ به جز پسر پسر عمو مامانمتعجب که یک بار عمدا موقع پاسور بازی خودم را بازاندم تا خوشحالش کنم! حتی علنا به من می گفتند که آدم کنار تو احساس بیهودگی می کند بس که به آدم نیازی نداری. اما نمی دانم این وسط چطور شد که در کنار پسری که سال ها از من کوچکتر بود زنانگی ام گل  کرد.. از گفتن احساس نیازم ابایی نداشتم، غرور نداشتم، توجه اش را می خواستم و بی محابا می گفتم، اما چه بد که جای بدی سرمایه گزاری کردم. همیشه با خودم فکر می کردم حتما این آدم خیلی مردانه است که من این همه در مقابلش زنانگی  می کنم. انگار حس گم شده ای داشته باشم که او از ته وجودم برایم کشف و پیدایش کرده باشد، شاید برای همین بود که آن آدم برایم خاص شد، هویت گم شده ام را برایم پیدا کرده بود و آیا با چه چیزی غیر از عشق می شد قدردان خودم و آن آدم باشم.

 نمی دانم بختک زندگی من بود یا جادوی زندگی من، هر چه کردم نتواستم رها شوم، ده سال، عمر کمی نیست. اعتراف تلخی است که حالا در این شب قطبی، این گوشه دنیا بفهمم اشتباه بوده، نه که نفهمیده باشم، من مدام فکر می کردم و تحلیل، خودم را، او را، می رفتم، می آمدم، می ماندم و این بازی که بروم و بیایم ده سال طول کشید، اینکه چند ساعت قبل از سفرم به اینجا بخواهم جواب دیفرانسیل عشقم! را از او بگیرم احمقانه بود، ما سال ها به اندازه کافی وقت داشتیم که من بفهمم کجای زندگی اش ایستاده ام. اما این بار هم گفتم. اگر چه انگار مقدر شده بود این چند ماه آخر بودنمان با هم، مثل یک معجزه باشد برای پذیرفتن قطع شدن عضوی از بدنم برای همیشه. عضوی که می دانم جای خالی کنده شدنش تا همیشه درد خواهد کرد و نبودش درد کنده شدن را تا همیشه به یادم خواهد آورد، اما ناگزیر است. کارهای زیادی در دنیا ناگزیر است..

آدم من زیادی مرد نبود، اگر بگویم من را دوست نداشته که می دانم داشته، دروغ گفته ام و حق ناشناسی کرده ام، لابد به لهجه مادری خودش لخت و بی تفاوت و من هم مثل لهجه مادری خودم غلیظ و محکم. حالا که فکر می کنم، مردی که من آنقدر مرد می دیدمش که می توانستم آنقدر زنانه در کنارش باشم نه از سر مردانگی که از سر بی خیالی و بی تعلقی مرد می نمود، دوست داشتن بلد نشده بود، بلد نبودن که عیب نیست ما خیلی چیزها بلد نیستیم اما یاد می گیریم، دلمان می خواهد که یاد بگیریم اما او هیچ وقت نخواست که یاد بگیرد، نمی دانم شاید هم دلش نخواست برای من یاد بگیرد. هیچ وقت شانه هایش جایی برای تکیه کردن نداشت. هیچوقت احساس نمی کردم که وقت تنهایی می تواند دلگرمم کند، حتی وقت هایی که در خانه تنها بودم و می ترسیدم حاضر نبود با یک تلفن ساده دلگرمم کند، همیشه وقتش تنگ بود برای خودش، برای برآوردن خودش، خودخواهانه و نه شریرانه، شاید بشود گفت یکی از صاف ترین و صادق ترین آدمهای دنیا، یادم هست در یکی از پست هایم نوشته بودم مثل چشمه زلال، آنقدر که همه سنگریزه ها و شن های عمقش را می شود دید، اما چشمه ای که مشت های من را هیچ وقت پر آب نکرد...

اما حالا، سخت افزاری غریب که دیگر نی نی چشمهایش احساس ندارد، خالی است و توهمی، نرم افزارش برای ادامه زندگی، بازی است و بازی، پوکر و شرط بندی، شرط بندی و پوکر. بعضی وقت ها خودم را گول می زدم که رفقای نارفیق او را دزدیدند، که پوکر او را از تو دزدید، که پول او را از تو دزدید، که در و داف ها دزدیدنش، که رفتن های نابهنگامم او را دلسرد کرد، که چون سنم از او بیشتر بود نماند، که من را برای خودش کم می دید، و این اواخر که نکند افیون باشد که آن چشم ها را آنقدر خسته و بی رمق کرده، چشم هایی که روزگاری به کوچکترین خوشیی کودکانه برق می زد. آن قدر پر از زندگی که تو را هم عاشق زندگی کرده بود. اما هیچ کدام این ها نبود، اوایل که آشنا شده بودیم می نوشتم مرد گلی، برای خودم در نوشته هایم، اما گلی هم نبود، سنگی بود و نه سنگدل

تلخ است، تلخ، من همه این ها سالها آدرس را اشتباه رفته و ساکن شده بودم. در واقع مستاجری سمج بودم که به خیال تصاحب خانه دلخوش کرده و مانده بودم. می دانم کسی هیچ وقت بیرونم نکرد، می شد که بمانم اما همیشه هراس مستاجری دیگر را داشتم که با پیشنهاد بهتری بیاید، باید زن باشی تا بدانی که مستاجر بودن چقدر هراس انگیز است. حتی اگر زنی باشی که با مغز مردانه فکر می کند..

بعد چیزهایی هم هست که دلت را می شکند، روزهایی بوده که فکر کرده ای آن آدم  قلب هم داشته، تپش هم داشته، می توانسته که برای زنی اشک بریزد، می توانسته که دستت را محکم بگیرد و دستش گرم باشد، می توانسته که حتی به خاطرت مسیر زندگی اش را عوض کند، می توانسته که با جیب دانشجویی سوپرایزترین کادو تولد زندگی ات را به تو بدهد، می توانسته که بدترین حرف ها را به او بزنی و حرف ناروایی به تو نزند، حتی می توانسته برای ولنتاینت کارت بنویسد و احساساتی باشد، می دانم این ها حداقل هایی است برای نشان دادن دوست داشتن یک زن! اما ایمان دارم برای آن آدم در آن روزها، حداکثری اش بود و من قانع بودم به داشتن حداکثری آدمی که می دانستم بضاعت احساسی اش همان بود اما تنها برای من بود. سالها آویزان شدن به خاطرات لحظه های خوبی که شاید تنها از آن من بود و نه حتی دو نفره، دیگر معنایی غیر از آویزان شدن پیدا کرده، طناب داری شده که گلوی عمرم را به اندازه کافی فشرده، امشب آمدم که اینجا بگویم خداحافظ روزهای اشک های پشت چراغ قرمز، خداحافظ روزهای تنهایی و سیگار و اشک، خداحافظ اشک های نگهبانی شب های تعطیل سر کوچه خانه اش که تا کی و با چه کسی برگردد به خانه، خداحافظ گریه های پنهانی پشت مانیتور اداره، خداحافظ اشک های پرده در در اوج خوش گذرانی و خداحافظ هق هق های تونل صدر... خنده دار است اما بارها می شد که از خودم می پرسیدم با چه منطقی فکر می کنی که بودن در کنار آدمی که بزرگترین سهم را در بارش اشک هایت داشته، می تواند واقعا خوشحالت کند؟؟

من نمی دانم زنی حسودم یا نه، مسلما کمتر زنی شهامت شرکت در عروسی عشق اولش را دارد، در حالی که از ته دل خوشحال باشد و آن آدم در آن لحظات برایش فرقی با برادرش نداشته باشد و من این شهامت را داشتم. گاهی وقت ها فکر می کنم بیشتر حساس بوده ام تا حسود، اما هر چه هست هرگز نمی توانم به این فکر کنم که بعدها زن دیگری را دوست خواهد داشت و او را جاده چالوس خواهد برد، زن دیگری را دوست خواهد داشت و با او کوه نوردی خواهد کرد، زن دیگری را دوست خواهد داشت و برایش کباب باد خواهد زد، زن دیگری را دوست خواهد داشت و برایش بلیط تئاتر رزرو خواهد کرد تا خوشحالش کند و زنی را دوست خواهد داشت و حلقه طلایی به دستش خواهد کرد.. در حالی که هیچوقت این کارها را برای من نکرد که، دوستم داشت.


نویسنده: نسرین - پنجشنبه ٥ آذر ۱۳٩٤

روزها و شب های عمر با چنان سرعتی داره سپری می شه که بعضی وقتها دلم می خواد مثل اون ترانه ایی که می گه وایسا، بعدشم یه مکث طولانی می کنه و می خونه، داد بزنم و بگم وایسا... البته برعکس اون ترانه، نه خاطره ای رو می خوام پس بگیرم، نه جواب دلی رو که عاشق کرده! چون اصولا کسی منو عاشق نمی کنه من خودم عاشق می شم چشمک(یعنی عمق اقتدارو حال کنیدا)

از شوخی گذشته گاهی وقت ها اونقدر عاشق زندگی ام که دلم میخواد دستم رو محکم مشت کنم مبادا  قطره ای از لحظات زندگیم فرو بچکه و من ناغافل از دستش داده باشم، گاهی وقت ها هم اونقدر خودم رو آماده دل کندن می دونم که وقتی شب می خوابم دوست ندارم صبح روز بعدی رو ببینم (بین خودمون باشه یک علت بزرگش ...گشادیه، چون بیدار شم مجبورم برم سرکار! ) البته نمی دونم این رو باید به حساب افسردگی گذاشت یا یک جور وارستگی از قید و بند دنیا! نمی دونم، شاید فکر می کنم چیز زیادی نمونده که زندگی به من بده، من راضی ام تا همین جا هم. یک علت دیگه هم، همون داستان در اوج خداحافظی کردنه معروفه، من همیشه جز اون افرادی بودم که دوست داشتم تا پیمونه پر، عمر کنم امااز وقتی اطرافیانی رو دیدم که در پیری به استیصال و زحمت افتاده بودن، حس کردم فقط و فقط دلم می خواد تا زمانی که می تونم بدوم، زنده باشم. راستش از بین رفتن زیبایی رو هم دوست ندارم گو اینکه این روزها شیوه های بسیاری برای حفظ همه زیبایی ها از صورت تا اندام پیدا شده اما بعید می دونم دلم بخواد زیر بار این چاچوله بازی ها برم. نمی دونم اما گاهی وقت ها که احساس می کنم خسته ام از ادامه این روزمرگی دلفریب، تنها چیزی که باعث می شه دلم بخواد ادامه بدم خواهر کوچکترم هست که عاشقانه دوستش دارم و فکر می کنم همون طور که فکر کردن به زندگی بدون اون برای من غیر ممکنه، با تمام خودخواهی باید بگم برای او هم. به هرحال افسردگی، وارستگی، و اصلن مالیخولیا یا هرچه که بشه اسمش رو گذاشت، بعد از اون داستان پوست اندازی، مدتهاست که من خودم رو آدم دیگه ای می بینم با ساختاری متفاوت از اونچه که بودم اگر چه بر همان سنگ بناها. سرگردان میان عقل و احساس، تعلق و رهایی و دو گانه های بسیار دیگری که از حوصله تون خارجه. گاه زندگی رو بازی هوشمندانه ای می بینمش که باید شطرنج وار مهره ها رو جابجا کنی تا همیشه در حال کیش و مات کردن باشی که یقینن اینطور نخواهد بود، گاه بازی کودکانه ای که تنها سرگرمت می کنه تا وقتی که موقع لالایی شبانه برسه. شاید بشه گفت این زندگی کردن به شرط بیداری صبح و یا همون در لحظه حضور داشتن، خوب یا بد، باعث می شه من هر صبح ریست بشم یا نه ریست تعریف درستی نیست ، فرمت بشم و اون روز رو فقط برای اون روز زندگی کنم. مسلما می دونم خیلی تو این حالت نمی تونم دووم بیارم چون یک جور خل وارگی مستانه در خودم احساس می کنم که اگر چه لابد مثل مستی دلپذیره (البته ما که نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم) اما نمی بایست پایا باشه مگر اینکه خواسته باشی برای تمام عمر مثل یک دائم الخمر زندگی کنی! کمبود وقت هم این وسط فاجعه است. باور اینکه من بعضی روزها می بایست در مجموع پنج ساعت از روزم رو صرف رانندگی کنم حتی برای خودم هم دشواره. با این وصف چقدر وقت می مونه برای پیگیری باقی علائقم در زندگی. با همه این ها مسئله ایه که باهاش کنار اومدم چون نمی تونم منکر بشم که همین کارمندی برای من در حال حاضر اولویتیه که نمی تونم ترکش کنم مگر چشم اندازی داشته باشم برای معلمی، عطش یواشکی من شاید به ارتباط و حرف زدن و عقل کل گری برای آدم ها که فکر می کنم در لوکس ترین شکلش می تونه استادی باشه و امیدوارم که به این آرزو دست پیدا کنم (البته می دونم دست پیدا می کنم) 

خیلی خیال نبافم این چندماه گذشته بارها اومدم و مطلبی رو در بلاگم نوشتم اما منتشر نکردم چون بعضی وقتها زیادی مایوسانه بود حتما از عوارض پی ام اس که بالاخره بعد از این همه عمر اون قدر بهش واقف شدم که کنترلش کنم و نگذارم زندگی عادیم رو مختل کنه، بعضی وقتها زیادی سانتی مانتال بود و احساسی و بعضی وقتها هم خشن و عصیانگر. 

چیزی که خیلی دلم می خواست بهش اشاره کنم اما خودداری کردم و هنوز ته ذهنم مونده داستان پرچم فرانسه بود و دوستان آزاد منش ما در اقصی نقاط دنیا، راستش من مثل خیلی ها به آینده بشریت بدبین نیستم، با همه غر زدن هام اصلا فکر نمی کنم دنیا رو به زواله و انسانیت به قهقهرا میره. این روزها فکر می کنم همه چیز بهتر خواهد شد هر روز که می گذره انسان ها رشد بیشتری پیدا خواهند کرد، کیفیت مادی و حتی معنوی زندگی انسان ها بهتر خواهد شد اونقدری بهتر، که شاید یکی از علل پایان عمر جهان رو این می دونم که شاید این دنیا نتونه ظرف وجودی انسان ها رو پر کنه و دلشون خواهد خواست که به جای بهتری کوچ کنند. اینکه جنگ ها کنترل شده تر هست، جامعه جهانی و افکار عمومی تاثیرات خودشون رو بر عملکرد دولت ها دارند و انسان ها از اون خوی بدوی خودشون فاصله بیشتری گرفتن خودش نوید بخش دنیای بهتری خواهد بود. حال اینکه، در انتها با سیطره سرمایه داری، دین مداری و یا حتی سوسیالیسم بر فرض محال! خیلی فرق نمی کنه، مهم اینه که در کل پایان خوشی رو برای بشریت قائلم.

بحث انسان دوستی به نظر من نه نمایشیه و نه فرمایشی، مسلما اغلب آدم ها از رنج هم نوعانشون رنج می برن البته من همیشه فکر می کنم با قید مقادیر زیادی از خودخواهی ها، جاه طلبی ها و خصوصیات ظاهرن منفی بسیاری که در تقابل با خصوصیات نیک انسانیه ولی در انتها خوبی ها به بدیها می چربه.

در مورد داستان پاریس قضاوت و نظر و استدلال زیاد بود و ما مردم ایران هم جماعت حرف و استدلال. مدام بیانیه دادیم له یا علیه این قضیه. اینکه آیا خون فرانسوی ها از یمنی ها رنگین تر بود، از سوری ها درخشنده تر بود یا از دیگر قربانیان امپریالیسم در جهان پلاکت های شکوهمندتری داشت بحث من نیست، ورای هر نگرشی یک عده آدم بی گناه کشته شدند و به هرشکلی از حق حیات که موهبت بزرگیه و کسی حق نداره به هیچ شکلی این حق شیرین رو از کسی بگیره محروم شدند.

 اما اینکه چون اون افرادی که در پاریس کشته شدند، در دورترین اعماق ذهنشون هرگز چنین مرگی رو برای خودشون متصور نبودند و بعد تراژیک داستان خیلی می ره بالا و یک یمنی و یا یک کرد کوبانی حتما صحنه مرگ خودشون رو در چنین گیروداری هر شب نقاشی می کنند و می گذارند بالای سرشون و در نتیجه وقتی با شکل واقعیش مواجه می شن به نظرشون خیلی آشناست و عاشقانه می پرن بغلش، بنابراین مرگ در نزدشان به حلاوت باقلواهای عربی است، هیچ رقمه توی کت ما نمی رود. چون جان شیرین است همانطور که سعدی بزرگوار به زیبا ترین شکل گفته و شیرینی جان رو برای مور هم متصور بوده که جان دارد و جان شیرین خوش است. حال این جان شیرین در نزد یک فرانسوی خوشگذران و یا یک سوری بخت برگشته تفاوت چندانی نخواهد داشت. باز هم نمی تونم از این واقعه راحت بگذرم و نگم که غم انگیزه که یک شب آخر هفته ات رو بری به یک تئاتر یا کنسرت و یا ..و به این شکل ناجوانمردانه کشته بشی به خصوص که تازه متنی رو از یک مرد که عشقش و همسرش رو که مادر فرزند 17 ماه اش هم بوده خووندم و گریه کردم مثل همه شما که وقتی همذات پنداری می کنید با غم یا شادی دیگر اعضای بنی آدم. 

از همه اینها که بگذریم می رسیم به آدم پرچمی های فیس بوکی که حرف زیادی در موردش ندارم فقط یکی دو تا خاطره از ایام قدیمم رو براتون تعریف می کنم. یادم هست کلاس اول که بودیم معلمی در مدرسه داشتیم که به اسم کوچک خانم شیرین صدایش می کردند بسیار زیبا و ظریف بود معلم کلاس آمادگی ها بود و انتخاب خوبی بود برای دبستانی ها. اتفاقا برادرم هم که چند سالی از من بزرگتر بود او را می شناخت و می گفت تمامی پسرهای کلاس پنجمی مدرسه شان که زمانی معلمشان بوده عاشقش بودند، این معلم ما دختر بسیار زیبایی داشت با موهای لخت طلایی و چشمهای سبز که از قضا بسیار لوس و مورد توجه همه بود. این دختر هم کلاسی من بود و رقیب درسی من. معلم ها به خاطر مادرش هوایش را داشتند و بچه ها هم به خاطر معلم های دیگر و هم به خاطر خوشگلی و لوس بازی و همینطور درس خوانی اش مدام برایش خوراکی می خریدند، کارهایش را انجام می دادند. خلاصه که حسابی پادوییش را می کردند و او هم هیچ کس را به شخ..نداشته اش حساب نمی کرد و اغلب هم بی دلیل زور می گفت و بچه ها را اذیت می کرد، اگر فیلم دونده را دیده باشید یک جورهایی رابطه اش با اغلب بچه ها امیرو عبدااللهی بود. شکی نیست که در ذهن کودکانه ام حتما به او حسادت می کردم جوری که همان زمان ها یک بار تب شدیدی کرده بودم و مدام در خواب موقع هذیان اسمش را تکرار کرده بودم که بیست گرفته و من نگرفتم جوری که هنوز که هنوز است خانواده ام در این مورد مرا دست می اندازند. اما بیش از همه اینها یادم هست این عنصر ذلیل وارگی و باج دادن بی دلیل بچه ها نسبت به کسی که هیچ شاخصه ی دیگری غیر از موهای طلایی و مامان خوشگلش در مدرسه نداشت، من را ناراحت می کرد شاید باور نکنید اما باور کنید سر این موضوع مدام با دوستانم بحث می کردم و آن ها هم خود را مجبور می دانستند که هوایش را دشته باشند چون چغلیشان را به معلم می کرد در واقع عنصر اعمال قدرت را همگی ما از همان کودکی می شناسیم.

این گذشت تا رسیدیم به دوران دانشگاه، دانشکده ما در آن زمان تجمعی تقریبا یک دست بود از بچه های نسبتا مرفه و پولدار تهران و حتی شهرستان ها، ما هم که بچه کارمند آن وسطها برخورده بودیم و برای خودمان خوشحال بودیم. البته این پولداری هم درجه داشت، مثلا فرست کلاس ها فرزندان کارخانه داران و روسای بیمارستان ها و وکلای معروف بودند (البته ان زمان آقا زاده ها هنوز باب نشده بودند و یا حداقل ظاهرشان هنوز اسلامی تر از آن بود که بشود شناسایی شان کرد!) و طبقات بعدی فرزندان مهندسین معروف و پزشکان و اساتید دانشگاه ها تا برسد به سطوح متوسط تر و یا تک و توک طبقات پایین تر که کمتر به چشم می خوردند. آن زمان که تقریبا می شود گقت در ذهن شما می شود دوره شاه وزوزک و در ذهن من همین دیروز، مثل حالا بنز و بی ام و و پورش مثل پشگل در خیابان ها نریخته بود همان پراید و پاترول سوارهای دانشکده که با قر و ادا در پارکینگ دانشکده تیک آف می کشیدند هم برای خودشان کلی شاهی می کردند. یادم هست چند تایی بودند که کلا جز فرست کلاس های وروردی های ما بودند و اصولا با اکونومی ها حرف نمی زدند، در سلف نمی نشستند و  اغلب ما صرفا روایت هایی دهان به دهان از پارتی رفتن هایشان و مست و پاتیل بر گشتنشان با پسرهای دانشکده به خانه می شنیدیم. البته خب باید در نظر بگیرید که خیلی مسائل مثل امروز باب نبود و برای همین برای ما آب و تاب زیادی داشت. بگذریم کلا تصور من این بود که اینها بقیه بچه را شبیه سوسک و پشه و دیگر حشرات مزاحم می بینند، حالا این وسط ما آدم هایی داشتیم از قشر متوسط تا پایین که دوست داشتند وارد گنگ فرست کلاس ها بشوند اگر چه حالا دیگر هیچ موضع گیری ندارم ( آنقدر ذهنم در مورد این مسائل اگر و اما و پیچیدگی پیدا کرده که نمی دانم اصولا چه روشی درست است و چه روشی نادرست) اما یادم هست از اینکه بعضی هایشان هن و هون کنان می رفتند از کلاس بغلی برایشان صندلی می آوردند، کارهای انتخاب واحد و واریز پولشان را انجام می دادند مشمئز و متاسف می شدم. اصولا باج دادن به آدم ها با انگیز های غیر معنوی همیشه ناراحتم کرده اگر چه هیچ نوع رواداری نسبت به امر باج دادن حتی در مسائل عاطفی هم ندارم اما همیشه به غلط یا درست به نظرم انگیزه های معنوی برای کرنش جای اغماض بیشتری دارند گو اینکه لابد اگر پراگماتیک و نتیجه گرا به موضوع نگاه کنیم هیچ ارجحیتی بین این دو نباشد!

خیلی فلسفی اش نکنم اینها همه را گفتم که داستان پرچم فرانسه را بگویم که این روزها به عکس خیلی از دوستان عزیز ما در فیس بوک سنجاق شده. انگیزه های انسانی برای حس هم دردی همیشه ستودنی است اما اینکه چرا در مورد بعضی کشورها غلظتش می رود بالا و برای بعضی نه احتمالا بر می گردد به غلظت گلبول های قرمز بعضی از آدم های دنیا. من آنقدری احمق نیستم که ندانم بعضی از این افراد مهاجرانی هستند با پرونده های هنوز تایید نشده اقامت با پناهندگی و هزار معضل دیگر و بسیاری ملاحظات سیاسی دیگر که مردم تمامی کشورها در اشکال مختلف با آن در گیر هستند (البته سعی می کنم این غم و اندوه آتشفشانی را برای بعضی ملل و بی تفاوتیشان برای بعضی ملل دیگر را، به حساب این قضیه بگذارم تا کمتر متاسف شوم !) و خود ما هم خیلی مواقع با آن درگیریم. اما نمی دانم چرا به طور ناخود آگاه دیدن این افراد من را بی ربط یا با ربط به یاد این خاطراتم انداخت. شاید اگر از منظری روانشناسانه نگاه کنیم مایی که پرچم مالی نکردیم خودمان را! لابد عقده ایی هایی هستیم که از چشیده شدن طعم مرگ توسط بالا دستی هایمان دچار یک جور شعف پیروزمندانه ناشی از به ثمر نشستن عقده های فرو خورده مان شده ایم. 

دنیا بسیار کوچک شده و ما آدمها بیشتر و بیشتر به هم نزدیک می شویم احساسات یکدیگر را راحت تر درک می کنیم چرا که روش زندگی ها به هم نزدیک تر شده است. اگرچه برخورد تمدن های هانتینگتون این روز ها بحث محافل بسیاری است اما بوی گفتگوی تمدن ها را بیشتر می شود حس کرد یا من اینطور حس می کنم. من هم نیامدم اینجا که بگویم برای همه، یک جورد دردتان بگیرد حتما این مدلی! بیشتر دردتان آمده که بیشتر سرو صدا کردید اما اینکه بعضی وقت ها کلا صدایتان در نمی آید کمی به نظرم مشکوک آمد!

پ.ن.

1- این پست را می خواستم در فیس بوکم به اشتراک بگذارم اما مجبور می شدم به خاطر بعضی دوستان با ملاحظه بیشتر ی بنویسم که خوشم نمی آمد.

2- اینکه این همه طولانی شد باید ببخشید به هرحال حرف سه، چهار ماه در دلمان قلمبه شده بود.

 3- یک نظریه هم داریم به نام دلم می خواد من اصولا با دل بخواهی های آدم ها هیچ مشکلی ندارم!

مطالب قدیمی تر »
کدهای اضافی کاربر :