آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: نسرین - سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

فکر کنم هرکسی که از ابتدا همراه بلاگ من بوده، وقتی این پست مرا را بخواند با خودش فکر کند این بنده خدا چقدر با خودش درگیر است و به قول خارجکی ها چقدر آپ اند داون می شود! برو کنار بگذار باد بیاد. اشکالی ندارد اینجا را برای دل خودم می نویسم و چه کسی قابل مجاب تر از دل خود آدم. 

خسته خسته خسته ام، اینقدر که دلم می خواهد آنقدر خودم را کش و قوس بدم که قد آبنبات قیچی های قدیم یا شاید همین آدامس خرسی های بادکنکی بشود کشم داد. البته این مسئله صرفا یک نیاز روحی روانی نیست، قسمت اعظمش جسمی است چون تقریبا هر روز از اداره یک راست می روم باشگاه بدنسازی و تا ساعت 9 آنقدر ورزش می کنم که بترکم و خب همین باعث می شود دچار یک خستگی ابدی باشم، البته بعضی روزها و هفته ها هم زیر آبی می روم اما این برنامه هر روز من در سه ماه گذشته بوده که البته تاثیر چندانی در مانکن شدگی ما ندارد چون تقریبا یک سال خوردن و خوابیدن را با دو سه ماه نمی شود جبران کرد! ضمن اینکه باید خامه بربری ها و زولبیا بامیه های ماه رمضان را هم به آن اضافه کنی!

گاهی وقتها که چهل دقیقه مداوما روی تردمیل می دوم به ناگاه خودم را در نقش هنرپیشه زن فیلم ران رولا ران می بینم، خیلی سال پیش بود که با برادرم این فیلم را دیدیم دوستش داشتم برای همین وقتهایی که زیاد دویده ام او را که به یاد می آورم دوباره انرژی می گیرم و می دوم آنقدر می دوم که احساس می کنم دیگر اختیار پاهایم را ندارم. حس  عجیبی است یک جور رهایی جالبی دارد مثل وقت هایی که به زیارت می روی البته فارغ از بار معنوی اش، مثل دراویش قادری و اهل حق که حتما فیلمشان را دیده اید که از خود بی خود می شوند و به حالتی خلسه وار فرو می روند و کارهای عجیبی می کنند، دیگر دلم نمی خواهد متوقف شوم، گو اینکه به قول دوست عزیزی من اصولا اینرسی بالایی دارم و از تغییر حالت گریزانم.

گفتم فیلم یادم افتاد چقدر سال است که فیلم نمی بینم پارسال بعد از مدت ها یک فیلم خوب دیدم که یک ربع آخرش را نداشتم خودم را به آسمان و زمین زدم که پیدایش کنم اما نشد که نشد حتی حالا اسمش را هم فراموش کرده ام که بگویم شاید کسی کمکم کرد! حافظه فیلمی ام با این سریال های ترکیه ای مادرم که دوست دارد همراهش ببینی و با او در موردشان صحبت کنی دارد رو به افول می رود، حتی هنرپیشه هایی که می شناختم از یادم رفته اند، بی رودرواسی مسیر خنگ شدن را دارم به سرعت طی می کنم.

امروز صبح وقتی طبق معمول با یک ساعت و نیم تاخیر به اداره می رسیدم داشتم لعنت می فرستادم به باعث و بانی برداشته شدن سرویس هایمان، من چرا آن موقع اینقدر وقت کم نداشتم، واای خدای من سال ها کلاس کاراته، بعد کلاس زبان، بعد خیابان گز کردن و بعد خانه و تا دیر وقت بیدار ماندن، حالا هم چندان بیکار نیستم همان کارها را به اشکالی دیگر انجام می دهم، اما مدام وقت کم دارم و نگران انجام نشدن کارهایم هستم، انگار که سوت پایان را دارند می زنند، هی به خودم آلارم تایم ایز اور می دهم و جالب اینکه اصلا هیچ تکانی به خودم نمی دهم چون اصولا آب تو دل من نباید تکان بخورد وگرنه از اساس به هم می ریزم!

اغلب نگرانی ها، نگرانی های احمقانه ایست برای کارهایی که نکرده ام، یک حجم کار چیده ام برای ذهنم که انجام ندادنشان اعصابم را به هم می ریزد، اینترنت لعنتی روی گوشی هم قوز بالا قوز، خودتان می دانید که چقدر وقت می گیرد، بیراه نبود که این همه مقاومت می کردم و زیر بار اینترنت وایرلس نمی رفتم به نظر من باتلاقی است که هر لحظه بیشتردر آن فرو می روی با این دنیای دیوانه سرعت امروز.

 پایان نامه را شروع نکردم با اینکه به چشم یک وظیفه نمی بینمش، یک عشق بزرگ است که دلم نمی خواهد با یک عشق بازی سرسری از سرخودم بازش کنم، دلم می خواهد سرفرصت بروم یک گوشه و با مغازله با او خلوت کنم، آنقدر بخوانم و بخوانم و یاد بگیرم تا کار به نتیجه برسد. کلاس زبان را که حرفش را نزن حتی هفته ای یک بار هم نمی خوانم آن هم من که سال های قبل اگر نمره اول دوم کلاس نبودم سومی را بودم البته با مقادیری خرخوانی که حالا دلم را بهم می زند. به هرحال دوستش دارم اما عملا کاری برایش انجام نمی دهم! نرفتن به کلاس کاراته و این چند وقت یوگا، آنقدر ناراحتم می کند که هفته ای یک بار خواب شیهان عزیزمان را می بینم که دارد مواخذه ام می کند در حالی که درست روز قبل از آزمون مشکی به خاطر ماموریت مجبور به ترکش شدم و بعد هم کلاس های دانشگاهم با زمان های کاراته مغایرت داشت و حالا دارد نزدیک سه سال می شود که مدام فکر می کنم که این هفته باید بروم اما جور نمی شود که بروم! اینکه خواندن دکتری را دوست دارم هم در حد یک آرزوست که نگذاشته ام هنوز بار روانی و فشاری ایجاد کند مثلا به خودم می گویم آسیاب به نوبت. اینکه شب ها دیر می روم خانه و زمان کمی را با پدر و مادرم می گذرانم، در کنارشان غذا نمی خورم و وقت نمی گذرانم هم یک درد است، در حالی که در این سن و سال باید آنها را بنوشم جرعه جرعه اگر روزی نباشد فرصت سیرابی چه چیز حسرتم را جبران خواهد کرد..

دلم برای برادرم تنگ می شود چون مثل سابق وقت نداریم که خیلی با هم باشیم داریم دور می شویم، مردها مثل زن ها نیستند که بشود دلت را با حرف زدن تلفنی سبک کنی، باید در حضور باشند و همین می شود که ندیدن زود به زود فاصله می آورد، همیشه دلم می خواست از این عمه خاله هایی می شدم که مدام بچه ها را می بردند برای تفریح و گردش اما گاهی وقتها آنقدر خسته ام که حتی حوصله صحبت کردن با بچه ها را ندارم. کاش زندگی های امروز هم مانند قدیم قبیله ای بود، من اگر پدر خانواده بودم مثل سریال پدر سالار خانه ای می ساختم تا همه بچه هایم بعد از ازدواجشان هم با هم باشند، وقت گذراندن با آنهایی که از خانه رفته اند اگر مدام باشد که کمتر به خودت و کارهایت می رسی و اگر نباشد هم که رنج دوری دارد. 

این وسطها دلم عشق و عاشقی هم می خواهد قلبخجالتاما گذاشته ام اش برای مواقع رانندگی!! وقتی ترانه های مورد علاقه ام را گوش می دهم یادم به عشق می افتد و اینکه چقدر کم دارمش در زندگی و اینکه چرا معجزه ای نمی شود من حال دلم خوب شود، البته حالش خوب است، همه چی آرومه من چقدر خوشحالم ...اما چرا اینطور لخت و بی انرژِی و بی بو و مزه، بعضی وقتها فکر می کنم رفتارهای عجیب و غریب من در ارتباط با جنس مخالفم تنها برای ایجاد هیجانی است که من همیشه تشنه اش هستم. اینکه ببری، بروی، بیایی، خودت را در فراق کشف کنی و بگدازی و لذت دوباره یافتن را بچشی، شاید همه و همه برای فرار از تکرار است، برای آفریدن هیجانی که کهنه و فرسوده می شود به مرور زمان، خب بعضی ها هیجان را درتعویض و تجربه آدم های جدید پیدا می کنند، بعضی ها هم مثل من در گریز و قرار با یک تن، گو اینکه شاید اشتباه کرده ام و باید دل و تن بدهم به تجربه های جدید و آدم های جدید 

به هرحال همه اینها را گفتن خستگی مرا در نکرد، چون کار اداره هم مثل یک بختک افتاده به جانم، کار اولویت آخر زندگی من، دارد به زور خودش را به من غالب می کند که بشود اولینم، جاه طلب نیستم که ریاست برایم لذتی داشته باشد بنابراین وقتی مسئولیتی برایم ایجاد می شود جز اینکه دست و پایم را ببندد لذتی برایم ندارد. همکار خوبم که سالها جور بنده و همه را می کشید منتقل شده و من مانده ام و دو همکار جدیدالورود که مدام باید بهشان یاد بدهم ودر عین حال نگذارم پایشان را از گلیم شان بیشتر دراز کنند، اینکه سالها بین درس خواندن و وب گردی عادت کرده باشی هفته ای دو سه تا تلفن را جواب دهی یا دو سه کار روتین را انجام بدهی و حالا مجبور باشی همه چیز را خودت سامان بدهی و بار نگهداری و مدیریت چند سرور را هم به دوش بکشی؛ درعین اینکه رییس بازی و مدیریت را نه بلدی و نه دوست داری هم این وسط شده قوز بالا قوز. من آدم ولی هستم، کلا از اول هم ول بودم، بچه وسطی بودن لذتش به همین است.البته مسئولیت پذیری را نمی گویم از قضا آنقدر مسئولیت پذیر هستم که از ترس همین قضیه هیچ وقت زیر بارش نمی روم چون دیگر نمی توانم یله و بی خیال باشم و این باعث می شود آب خیلی توی دلم تکان بخورد! در حالی که آب نباید توی دل من تکان بخورد!

حالا همه این ها را جمع کنید با اینکه این وسط ها چند وقتی شاید مجبور به سفر باشم در حالی که زمان دقیقش را نمی دانم و مدام نگران این هستم که دندانم را پر نکردم، یک مشکل جسمی را که چند وقتی هست نگرانم کرده و شاید هم جدی باشد بررسی نکردم و با چند تا از دوست هایم که باید ببینمشان هم قرار نگذاشتم. ضمن اینکه مدتهاست خانه امان را مرتب نکردم و اطاقم و کشو ایم هم که آنقدر بهم ریخته که هیچ چیزم را نمی توانم  پیدا کنم و کتابها و خاطراتی را هم که از خانه قدیممان آوردیم در انباری است و مرتب نشده و از این دست مسائل احمقانه که هرروز حال من را بدتر می کنند و فرصتی برای حلشان پیدا نمی کنم.

یادش به خیر آن روزها که دغدغه هایم مرگ و حیات و خدا و آخرت و اینها بود، چقدر کتاب می خواندم، برای دلم شعر می گفتم و برای دوستانم می خواندم. کجایی سال های دور کلیدر و آتش بدون دود، چقدر وقت زیاد بود و چقدر بیهوده گذشت..من ده سال از عمرم را از خدا طلبکارم البته واقعا به خداربطی ندارد ولی ده سال کوتاهی من، شاید باعث این همه کار عقب مانده است که دلم می خواهد می رفتم یک گوشه دنیا چند وقتی تک و تنها انجامشان می دادم و می آمدم. البته تازه به این نتیجه رسیده ام بابای پولدار هم چیز خوبی است، اصلا چرا من نباید یک خانه در نیاوران داشتم که صبح پیاده سر کار می آمدم ودیگر رانندگی نمی کردم که وقتی برای فکر کردن به عشقو عاشقی داشته باشم! اصلا چرا نباید مجبور نبودم سرکار بیایم تا این همه وقت کم نیاورم. این چند وقت آنقدر برای سرکار آمدن قر و قمیش آمده هام و زنجموره کرده ام که می ترسم با بیگدار به آب زدن های این چند وقتم انرژی که فرستادم به کائنات جوابش بیاید و اینجا که خیلی راحت عذر آدم را می خواهند یک وصله بهمان بچسبانند و بگویند برو خانه خاله بازی کن مگر همین را نمی خواستی! در حالی که در خانه ماندن برای من مثل مرگ است اصلا آدم خانه نشستن نیستم نه به معنای ددری اش، اما باید به کاری روتین وصل باشم تا احساس زندگی کنم.

از همه این ها که بگذریم آدم باید توی دنیا کسی را داشته باشد که اینها را برایش بگوید تا حالش خوب شود وقت هایی که اینجا از این حرف ها که حتما حوصله خواننده را هم به سر برده می نویسم، وقت هایی است که کسی را ندارم تا اینها را برایش بگویم و کمی غر بزنم تا حالم خوب شود. اینها را می شود به خواهرت بگویی که نزدیکی با او و دوستت دارد و تو هم دوستش داری، به دوستانت، به همکارت اما اگر اینها دوای دل آدم بود که خدا آدم ها را جفت نمی آفرید..هر چند جفت های این زمانه هم دیگر جفت نیستند این را ازپیام های تلگرامی که جفت های دیگران وقتی زنشان خواب است نصف شب برای تو می فرستند و نمی روند دل زن خودشان را نوازش کنند تا او هم غرهایش را صبح ها برای مردهای دیگران که سرکارند نفرستد می فهمم، همه زن ها که بلاگ نوشتن بلد نیستند!!

کاش دنیا جور دیگری بود یاد یک جمله ای افتادم که چند وقت پیش که سفر بودم روی دیوار نوشته بودند fuck the new world order

نویسنده: نسرین - چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤

اینکه پستم رو با این عبارت شروع کنم که ننوشتم چون پای نوشتنم در گل مانده بود! هم دروغه هم راست، توی این چند ماه بارها نوشتم اما توی آرشیو منتشر نشده ام باقی موند، هیچ دلیل خاصی نداشت جز تنبلی، جز بی حالی، جز اینکه نخواستم رنج فکر کردن رو هم به رنج های دیگه اضافه کنم. اما این روزها و اینکه چرا دوباره دلم خواست بنویسم اینه که حالا خودم رو سوار بر قطار تند رویی می بینم که فقط نگاه می کنه بی اینکه صحنه ای میخکوبش کنه، می شنوه و می بینه بی اینکه گلایه ای کنه. شده ام عابر بی هدف و سرگردان زندگی، گاهی دل مشغول و گاهی بی خیال، گاهی عاشق و گاهی فارغ، بی حس و حال و دمدمی مزاج اما آزاد و رها، می دونم معنویت وجودم رو گم کردم، خیلی ساله.. تقصیر کیه، آیا گذر عمر بود، آیا سال ها همراهی با کسی بود که پاش حسابی رو زمین بود و منم عادت داد به زمینی زندگی کردن و فکر کردن، هرچی بود منم اهلی زمین شدم، مادر زمین بهم آرامش داد و حالا دیگه فکر کردن به ابرها و آسمون منو می ترسونه.گاهی وقتا فکر می کنم کاش اون آدم زمینیه منو سفت گرفته بود تا دیگه هیچ وقت هوس از زمین بلند شدن رو نمی کردم و مثل حالا معلق میون زمین و آسمون نمی موندم که نه دیگه اینجا جام باشه نه اونجا..مثل حوایی که گول آدم رو خورده باشه! (حالا چرا همیشه حوا گول زده باشهزبان) اومده باشه زمین، اما حالا هرچی می گرده خبری از آدم نیست.

در طی ده سالی که اینجا می نویسم هیچ وقت نشد یک پست اسفندی برای خداحافظی از سالی که گذشت نداشته باشم برام یک جور سنت شده بود و من آدم سنت شکنی نیستم، حتی با خودم. اما برای سال نودوسه ننوشتم چون باهاش قهر بودم، چون آدم وقتی کسی رو دوست نداره دیگه باهاش خداحافظی نمی کنه که . اما انگار این ننوشتن مثل یک بغض فرو خورده توی گلوی من موند تا امروز که می خوام قورتش بدم چون کاملا جویدمش مثل یک بادوم تلخ که گاه ناگزیری از خوردن و قورت دادنش برای تجربه شاید، شیرینی بادومی که تازه در دهان گذاشتیش.نودوسه خوب نبود چون من رو ذوب کرد منی از من نذاشت و همین الان هم می گم خوب بود، به همون دلیل که منی باقی نگذاشت. حالا خودم رو باقیمانده ای از یک توده انسانی می دونم که حسابی درهم لهیده شده، چرخ شده و بعد از طی یک دوره دل به هم زن، معجونی یکنواخت و ورز داده شده است که آماده است که تبدیل به یک موجودیت تازه بشه. شاید هم این فرآیند اینقدرها هم ناخوشایند و چندش آور نبوده، گذری بوده مثل گذر ابراهیم از آتش (البته بلاتشبیه ما کجا و مقام ابراهیم کجا )اصلا شما فکر کنید مثل گذر سیاوش از آتش.

حالا که گذشته فکر می کنم چرا اون روزها اونقدر تلخ در من گذشت؟ آیا چه اتفاقی بود جز یک پوست اندازی ناگزیر، آیا جنونی بود که طی شد، آیا دیوی سیاه بود که منو تو چنگال خودش اسیر کرده بود و نمی گذاشت که فرار کنم یا اینکه طلسم بدشگون یک جادوگر بد سیرت بود،  البته که بیرون سیستم صحیح و سالم بود و کار خودش رو انجام می داد اما روزها بود که اون دیو سیاه مثل یک عاشق زشت صورت من رو به یک عشق بازی اجباری محکوم کرده بود و مجال رهایی نمی داد. همیشه توصیف کردن تلخی و یا حتی شیرینی بعد از طی شدن دوره اش واقعی تر و منطقی تره و جالبه حالا که دارم توضیح می دم هیچ توجیه منطقی برای اون دوران ندارم جز اینکه به شکل احمقانه ای زندگی رو برام تلخ کرده بود.حالا که نشسته بر کنار، بازی رو نگاه می کنم، می بینم چیزی غیر از این نبود که من خودم رو سپرده بودم به دیگران، به نگاه های آدمهای دور و بر؛ به قوانین جوامع انسانی، به باید ها و نباید های حتی شاید طبیعی و مرسوم میان آدمیان، مثل یک آدم خسته از پیکار، خودم رو به عمد آماج تیرهای دیگران می کردم چون دوست داشتم هرچه زودتر تیر خلاص رو بخورم و از صحنه نمایش خودم رو کنار بکشم، شاید تنها به خاطر خستگی و تنبلی

اینکه هر آدمی خودش رو باور کرده باشه با داشته ها و نداشته هاش درس خیلی آسونیه که در عین آسونی خیلی زود هم از ذهن فرار میکنه، حداقل برای من درس تکراریی بوده که بارها تجربه اش کردم و باز فراموشم شده، زیاد شنیدم و خووندمش اما یادگیری و ملکه ذهن شدنش کار آسونی نبود. دوباره یادش گرفتم ...متر دیگران رو از هیکل و قواره خودم کنار گذاشتم. من همینم با همین قد و قواره و با همین حجم و ظرفیت، واقعیت خودم رو قبول کردم اینکه فرق می کنم،حتی با نزدیک ترین و عزیزترین آدم زندگیم؛ خواهرم ؛ که ابایی ندارم از درمیون گذاشتن ریزترین و نادیده ترین درماندگی هام.من همیشه این رو به اطرافیانم می گم، خیلی مواقع آدمهایی رو می بینی که مثل تو لباس پوشیدن، دارن رو دو تا پاشون راه میرن، بهت لبخند می زنن و معاشرت می کنن اما اینکه درون اون آدم چه اتفاقاتی افتاده و ته مونده اون آدم از مجموع اون اتفاقات چی نصیب تو می کنه خیلی رمز آلودتر از اونیه که بشه فکرش رو کرد، پس تفاوت هامون رو بشناسیم و بعدش خودمون رو باور کنیم. مشکل من همیشه این بود که هم خواستم مثل خودم باشم هم مثل همه، خواستم همه جا بازی باشم، تو جمع مذهبی ها، تو جمع لامذهب ها، بین عرق خورهای حرفه ای ،بین معتکفای واقعی، بین خونه دارو بچه دار، روشنفکر بی خیال و.... نه که خود شیرین باشم یا به هررنگی در بیام من همیشه رنگ خودمو داشتم اما دلم می خواست تو همه بازیا هم باشم انگار که تو بچگی کم بازی کرده باشم. حتما اون جک رو شنیدین که به یه یاروی همشهریی می گن چرا وسط جوب خوابیدی می گه می خواستم در جریان باشم با همون لهجه یارو بخونید حالا منم می خواستم در جریان باشم فقط همین. ولی این برام گرون تموم شد.

اینکه من آدم صمیمیتم، آدم زود ارتباط گرفتنم یا هرچی، بحث دیگه ایه که قسمت اعظمش ژنتیکه و قسمتی اشم ذاتیه. کلا آدما رو دوست دارم و خودمم گاهی وقتا از این حجم دوست داشتن و تعلق پیدا کردن تعجب می کنم، حتی آدمهایی رو هم که خط می زنم باز دوست دارم، مدام خواب هم کلاسی ها رو دیدن و دلتنگشون شدن همسایه ها و هر کسی رو که می شناسم، نه که خیلی نایس باشما نه، کلا ته تهش منطق مشمئز کننده ای دارم که با این حجم دوست داشتن نمی خونه، اما خب دوست داشتنو دوست دارم، هیچ وقتم نشد دلم جا کم بیاره. اما اینکه بخواهی فکر کنی می تونی لباس همشونو بپوشی راه بیافتی تو خیابون نه، داستان دیگه ایه که من تازه یادش گرفتم! خب، حتما خنگ بودم که اینطوری فکر می کردم و به اندازه عمر یه آدم طول کشید تا یادش بگیرم اما فکر می کنم بالاخره خر فهم شدم.اینکه به قول معین راستی چی شد اینجوری شد، مهم نیست. مهم اینه که اگر از اول هم اینجوری نبود، (که یقینا بود که اینجوری شد ) حالا اینجوری شد و من حتما اینجوری رو دوست داشتم که اینجوری شد. خودم فهمیدم چی گفتم، ببخشید اگه شما نفهمیدین.

بالاخره اون متر لعنتیه عاریتی رو که باهاش لباس هایی می دوختم که سایز من نبودن گذاشتم کنار، من اینم. مثل اینایی که شما هستین اما یه این دیگه. اینی که خیلی چیزا رو که دیگران رو خیلی خوشحال میکنه،  خوشحالش نمی کنه و خیلی چیزها یی  که اونو خوشحال می کنه دیگران رو نه .می دونم خیلی ساده است اما بگذارید به حساب اینکه آیکیوم پایین بودهچشمک حالا با این متر جدید که سانتیمتر و میلی متر و از اینا نداره اما یه چیزای دیگه ای داره دارم برا خودم لباس می دوزم بدم نیست شاید یه چیزی ازش دربیاد که دیگه قواره تنم باشه.گاهی وقتا شاکی می شم از اینکه خدایا چقدر کم.  همه این شصت هفتاد سال شاید فرصت شه فقط قانونای بازی رو یاد بگیریم، تازه آدم دلش میخواد وقتی بازیو یاد گرفت چند دست بازی جانانه بزنه حالشو ببره، پس چرا اینقدر زود سوت آخرو می زنی!!

نویسنده: نسرین - سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳

امروز صبح در حالی خونه رو به سمت اداره ترک کردم که دور و بر تختم رو کوهی از پاکت های انواع چیپس و پفک و کرانچی گرفته تا اضافات انواع بستنی و سیب زمینی سرخ کرده و هات داگ فرا گرفته بود. البته اگر کمی زیرک باشید می تونید اون زیرمیرا فیلتر دو سه تا سیگار ناقابلی رو هم که در زیر سیگاری برنزی غول واره ای که یک بار به طرزی ماهرانه از یکی از دوستانم کش رفتم رو هم پیدا کنید. قضیه اینه که امتحانای من تموم شد و به قول اون یارو جنوبیه خلاص، البته با قید اینکه خلاص رو حتما در حالتی بگه که داره عینک ریبنش رو، روی چشماش جابجا می کنه.

به هرحال نمی تونم بگم احساس یک پرنده سبک بال رو دارم چون هنوز پروپوزالم رو ندادم، یک غلط اضافه هم کردم و رفتم دوباره خودم رو درگیر کانون مزخرف زبان کردم (به عنوان کسی که زمینه های آشکار مازوخیست رو دارم)  و همچنین باید یک ماهی رو مثل خر رو ترد میل بدوم تا تمامی این کوفت هایی رو که در موسم امتحانات ریختم تو خندق بلا، آب کنم. یک زمانی بود که وقتی آدمهای چاق رو می دیدم با خودم فکر می کردم چطور یک آدم می تونه تا این حد بی اراده و تا این حد بی توجه به وضع ظاهر و سلامتیش باشه ( البته به استثنا آدم هایی که در گیر بیماری بودن و ناچارا اضافه وزن داشتند)  اما امروز از اینکه همیشه در حال نبرد با چهار - پنج کیلو اضافه وزنی هستم که گاه مثل حالا در اوج و گاه مثل خاطره پرشکوه نوروز نودودو در نقطه طلایی پنجاه و چهار کیلو قرار داشت، از خودم شرم دارم.

فکر نکنید حالا که رشته ام رو دوست دارم و کلی بچه خرخوون شدم و واقعا از بعضی از واحدهای درسیم اونقدر لذت می برم که انگار دارم بربری خاش خاشی سرکو چه‌مون رو ( واقعا منحصر به فرده ) با خامه پاک مزین به عکس اون گاو معروف، اونم برا افطارتعجب صرف می کنم، اینو می گم، وقتی که اینطوری هم نبودم همیشه امتحان فشار روانی زیادی بهم وارد می کرد (البته فکر می کنم برای همه همینطوره) جوری که ممکن بود درس نخوونم و مدام عشقو حال کنم اما بیمار می شدم، به معنی واقعی کلمه، بیمار، یعنی هر خوشی بر من حرام و هر شادیی مزه زهر مار! اینه که برای گذران این بیست روز فقط خوردن انواع خوراکی های مضر که تا حدودی بر خودم ممنوعشون کرده بودم می تونست منو شاد کنه و تالم درس خووندن رو بر من گوارا ! البته بگذریم که این دفعه به مدد تکنولوژی، رفیق روزهای امتحان قدیمم آن لاین در ینگه دنیا منو همراهی می کرد اونم تا ساعت پنج صبح ! در غیبت و فضولی و شادمانی های این جور کارا.

  باید بگم به عنوان یک آدم پرفکشنیست و یک اید ه آل گرای بیهوده گو!  زندگی برای من همیشه بر روی یک منحنی سینوسی در حرکت بوده که گاه در نطقه حضیض و گاه در نقطه اوجه و باز هم به عنوان یک آدم متوسط باید بگم قانون همه یا هیچ در زندگی من اونقدر پررنگه که فکر می کنم به عنوان یک زن که به خصوص در جامعه مرد سالار ایران، فرصتهای بسیار محدودی برای لذت بردن از زندگی احساسیش داره و بالطبع در بسیاری مسائل زندگی دچار یک جور اضطراره، اونقدر ثبات رای داشتم که گاه تنهایی رو به ازدواج با یک مرد متوسط که نتونه احساسات عشقی منو برانگیزه ترجیح دادم و گاه داشتن یک دوست پسر با چمشم هایی مهربان رو به نشستن توی یک بنز اس پونصد تعجب البته خوشبختم که بگم شانس گزینش بین اینها رو هنوز دارمنیشخند

با تمام محافظه کاری های شخصیتی و بی علاقگی به ریسک و قمار حتی در مسائل روزمره و پیش پا افتاده می توونم بگم تنها بعدی از زندگیم رو که همیشه به راحتی قمار کردم و گاه بسیار مفتضحانه باختم و تبعات بسیار دردناکی رو متحمل شدم، انتخاب های سرنوشت ساز زندگی احساسیم بوده و خوشحالم که بگم بعد از گذر از یک دوره افسردگی طولانی مدت، ققنوس وار از خاکسترهام بلند شدم و باز هم خوشحالم تنها برای اینکه دیروز وقتی وارد سلف شدم اون چشم ها با لبخند قلبم رو دوباره گرم کرد..

 پی نوشت : این مطلب مربوط به تاریخ 29 دی ماه بود که به دلیل مشکلات سایت در زمان خودش ارسال نشد.


ادامه مطلب ...
مطالب قدیمی تر »
کدهای اضافی کاربر :