آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: نسرین - چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥

راستش جرقه های نوشتن این پست در حالی تو ذهنم روشن شد که تو سونای خشک به شدت هوس کباب چنجه کرده بودم تعجب الان که فکرشو می کنم حالم بد می شه اما خب هوس هوسه ! تو اون گرما در حالی که داری شر و شر عرق می ریزی قاعدتن باید مثلن هوس یه پارچ آب طالبی کنی یا برا اینکه کمی به روزتر باشی موهیتو دلت بخواد اما خب کباب چنجه سبز فقط تنها چیزی بود که تمام مدت جلو چشمم رژه می رفت. از دید روانشناسیانه! علتش رو تنها در یک چیز جستم اونم این بود که دو روزی بود یه رژیم آبکی گرفته بودم و مثلا چند قاشق غذا کمتر خورده بودم.

باید اعتراف کنم در حال حاضر دارم سنگین ترین وزن عمرمو تجربه می کنم البته از نتیجه چندان هم ناراضی نیستم اما خب واقعیت اینه که شنبه اول صبح در حالی که تو ماشین خودمو جابجا می کردم شلوارم اولین جرو نوش جان کرد که خب قابل استتار بود، دومیش زمانی بود که رفته بودم اداره دیگه ای تو مجموعه امون که بعد مدتها با دوستانم یه قهوه ای بخوریم دقیقا بعد از اینکه منو به رییس جدیدشون معرفی کردن و منم بلند شدم و احوال پرسی کردم درست در لحظه نشستن اومدم که رو صندلیم مستقر شم دومین صدای جر خوردن شلوارم بلند شد که البته شبهاتی هم ایجاد کرد که خوشبختانه آقای رییس فاصله داشتند اما من مجبور شدم تو ضیحات لازم برای دوستان رو ملحوظ بدارم ضمن اینکه محل حادثه رو هم نشون بدم که مبرا بشم از اون شبهات!

علی ایها الحال روز بعدش هم نتونستم هیچ کدوم از شلوارهام رو بپوشم الا شلوار کشی اون هم در اداره ما که مساویه به جان خریدن نگاههای هاج و واج خانم ها و آقایون زیر آب زن اداره مون! خلاصه که اینطور شد به فکر رژیم و باشگاه افتادم و گوش شیطون کر بعد سه سال اومدم سراغ استخر اداره. 

 شما هم حتما راجع به ساعت صفر عاشقی چیزی هایی شنیده اید من دقیقا منظورش رو نمی فهمم و اینجا هم قصد مسخره کردن ندارم چون ازش خوشم میاد. باید بگم سونا اعم از خشک و ترش! برای من ساعت صفر زندگیه یعنی اینقدر حس خوبی برام داره و لذت بخشه که انگار برگشتم به لحظه صفر زندگی، به نظر من لحظه صفر زندگی لحظه ایه که آدم خیلی احساس آرامش داره و بیشتر به مسائل پیش پا افتاده زندگیش فکر می کنه انگار که ذهن آدم ساده و ابتدایی می شه و اصلا دیگه به این فکر نمی کنه که حق ماموریتش نصف فلانی بوده در حالی که از اون خیلی شایسته تره یا مثلا هنوز به پایان نامه اش دست نزده ( منظورم اینه یک جور احساس بی خیالی احمقانه پیدا می کنه ) برا همین بود که به این فکر افتادم که چرا من از یک سنی به بعد دیگه لذت رفتن به استخر رو باز رو تجربه نکردم در حالی که زیر سقف آسمون و تلولو آفتاب شنا کردن یکی از بزرگترین لذت های دنیاست. بعد یادم افتاد که سالهاست یکی از بزرگترین کابوس های زندگی من لکه های قهوه ای روی پوست زن های اروپاییه که در نتیجه آفتاب گرفتن زیاد خشک و کرگدنی می شن، برا همین همیشه سعی کردم از آفتاب اجتناب کنم و حتی از جمهوری اسلامی و حجاب اجباری هم بی اندازه سپاس گزارم که شرایط رو برای جلو گیری از این مشکل برای ما خانم ها فراهم آورده!  یادمه چند سال پیش تو اتوبوس بودم و دو تا خانم روبندی هم روبروی من نشسته بودن که دو تا خانم دیگه که تو ردیف کناری نشسته بودن رو کردن به خانم روبندی ها و با یک حالتی که اشمئزاز خودشونو پنهان نمی کردن بهشون گفتن، وااای شما چه جوری تحمل می کنید روبندو وووو. خانم های روبندی هم گفتن خب ما عادت کردیم چون مدام در حال رفت و آمد به عربستانیم که من در اومدم بی مقدمه گفتم خیلی هم خوبه، کارخیلی خوبی می کنید، مگه چه اشکالی داره. بقیه افراد اتوبوس که از واکنش جانبدارانه من و پارادوکسی که در ظاهر باهاشون داشتم تعجب کرده بودن، منتظر بودن که من با چه منطقی دارم تاییدشون می کنم که خودمو مجاب نکرده رعایتش کنم که من گفتم می دونید چقد خوبه که پوستشون آفتاب نمی خوره تعجبو کلا زن آفتاب مهتاب ندیده می شن واقعا که وسوسه انگیزه چشمکنیشخند 

بگذریم بقیه فکرای سوناییمو براتون بگم بعد به این فکر کردم که اصلا چرا باید این مسئله اینقدر برای تو مهم باشه، تو که این همه ادعات می شه که اصلا نظر دیگران در مورد ظاهرت برات مهم نیست و شاید هم یک جور اعتماد به نفس کاذب در این مورد به خودت داری! تو که مخالف عمل های زیبایی و ژلو بوتاکسو این قبیل اصلاحات هستی و تمام کسانی رو که استفاده می کنن متهم به عدم اعتماد به نفس می کنی آیا غیر از اینه که احساس می کنی شاید این مسئله موجب نازیبا شدن پوستت می شه و برا همین اونقدر ازش اجتناب  می کنی در حدی که کمبود ویتامین د پیدا کنی!

خلاصه که کلی به خودم گیر دادم و خودمو کوبوندم، بعد یه دفه یاد یه قسمتی از کتاب عطر سنبل عطر کاج که تازگی ها خوونده بودم افتادم اونجا نویسنده از یه خانمی گفته بود که متصدی یه کتابخونه تو آمریکا بود و وجه بارزش یک دماغ بی نهایت عجیب المنظره، که اونقدر بزرگ بود که همه رو یاد منقار توکان می انداخت، اما با این حال همیشه جوری گردنش رو راست و سرش رو، رو به بالا می گرفت که انگار الهه زیباییه که مردان زیادی رو در صف منتظران دیدارش داره، جالبه که راز این  اعتماد به نفس عجیب تا سا ل ها  برای خانم نویسنده مثل یک معما می مونه تا اینکه روزی به طور اتفاقی می فهمه که اون خانم عضو انجمن لختی های آمریکاست و اینطور نتیجه گیری می کنه که قاعدتا وقتی یک آدم زشتی های اندامش رو به راحتی در معرض دید دیگران قرار میده، کم کم یاد می گیره قضاوت دیگران براش مهم نباشه و به طور اتوماتیک از خودش به هر شکل و  صورتی که هست احساس رضایت می کنه. البته من این مطلب رو نگفتم که بخوام چنین افرادی رو تشویق و یا تبلیغ کنم اما شیوه تحلیلش برام جالب بود خلاصه که همونطور که در افکار خودم در نقطه صفر زندگی سیر می کردم و لذت می بردم و هم چنان به سیخ های کباب چنجه فکر می کردم یاد خانم جیم افتادم.

خانم جیم یک دختر خانم سی و شش ساله است که به صورت پروژه ای ده سالی هست که با اداره ما همکاری می کنه، یادمه اولین باری که دیدمش با خودم گفتم این از اون دختر های خوش سروزبونه که اصولا قاپ آقایونو زود می دزدن و تا آقاهه بفهمه چه خبره دو سه تا بچه قد و نیم قد دورشو گرفتن و گت استاک 

این خانم که اتفاقا دختریه با ظاهر مذهبی و زیبا طبق پیش بینی من ازدواج نکرد و این روزها به شدت مصر هست ازدواج بکنه اون هم با هر شرایطی! این رو داشته باشید تا اینجا، چند وقت پیش خانم الف که پیوند دهنده قلبهای همکاران  به حساب میاد منو تو دستشویی خفت کرد که خانم فلانی برو این آقا بانکیه که جدید اومده رو به چشم خریدار ببین،  فکر می کنم کیس بدی نیست و ال و بل و زن می خواد و  شمارم دیده و اینا و..من که صرفا با نیت خیر و انگیزه های  زیباشناختی جز زن های چشم چرون به حساب میام باور کنید حتی می دونستم کدوم دندون ردیف پایینش کمی سیاه شده اما یه پشت چشمی هم نازک کردم که کیو می گید (اصولا وقتی بهتون خواستگار معرفی می شه اونم از طرف یه خانوم همکار فضول تو اداره حتما اینکارو بکنید!) درسته که بعضی وقتا به کاهدون زدم اما در کل جنس شناسم، آقای مذکور در هجده سالگیشم آبی ازش گرم نمی شده حالا چه برسه به چهل و چند سالگی، کلا در نگاهش یک جور دنیا بریدگی و زهد خاصی دیده بودم که از اساس با طبع دنیا دوست ما جور در نمیاد بنابراین فورا گفتم خیر بنده تمایلی به ایشون ندارم. اما خانم جیم دختر خیلی خوبیه که خیلی هم تمایل به ازدواج داره. واقعیت اینه که یک خانم اگر تا سن بالا ازدواج نکنه درسته که نشون میده سخت گیر و وسواسی بوده اما به هر حال خانم ها همیشه باید انتخاب بشن و چون من به شکل بسیار سنتی بر این امر پافشاری دارم این قضیه رو مشکل حاد روحی روانی برای اون خانم نمی دونم چون چاره ای جز انتظار نداره. این جمله استاد قمشه ای همیشه تو گوش منه که خداوند زن رو در جایگاه ناز آفریده و مرد رو در جایگاه نیاز و لاغیر.

می دونم که دون اولیه رو زن هامی پاشن، می دونم که قرو قنبیلو زن ها میان تا طعمه خودش بیفته تو دام. اما مسئله اینه که هیچ وقت به مقوله تور کردن اعتقادی نداشته و ندارم اصولا به نظرم آدمی که با محاسبات من بیفته تو تور در واقع گور خودشو کنده و هیچ جایی برای رشد عشق در وجودم نمی گذاره.  امر تزاوج! با نگاه ایده آلیستی من البته امری دلی و تنیه و روی وجه تنی هم کاملا اصرار دارم. درسته که حتما عقل و منطق باید چاشنیش باشه اما تا فوت عاشقی نباشه کوزه کوزه نمی شه.  

حالا بیام تو نثر مخصوص خودمچشمک به زبون ساده من همیشه فکر می کنم مردی که تا سنین بالا ازدواج نکرده اونم با داشتن بزرگترین موتیویشن دنیا در زیر لباسهاش نیشخند که اصولا جنگ های جهانی و تمام مصائب جامعه بشری زیر سر همون موتیویشن چند سانتیه، یقینا یا مخش مشکلاتی داره یا اون موتیویشنه!  راستش ما هم حس و حال اینکه اول عروسی حاج آقا رو بزنیم زیر بغل از این دکتر به اون عطاری، از اون دعا نویس به اون جن گیر تا دم کرده قورباغه نر و ویاگرا به خوردش بدیم که وظایف حاج آقا وارگی رو بتونه به جا بیاره نداریم. اینه که دیدیم خانوم جیم ما که کلن وجیه هستند و به زینت عفاف هم مزین و  علنن اعلام کردن که مرد می ره با یه زن دیگه نوش جونش مگه چیه برا ما کم میاد! و تاره بعضی زن ها هرزگاهی باید کتک هم بخورن تا مردانگی شوهرشون بهشون ثابت بشهتعجب فهمیدیم به قول امروزیا بچه کف کرده، اینه که آقا بانکی رو سروندیم سمتش

 آقا بانکی داستان ما که چند سال پیش پای یه نامزدی ناموفق کلی سلفیده بود و بعدشم دستش به هیچی نرسیده بود، کلی زن ترسیده بود. این خانم با وجاهت ما رو دیده بود بعدم گفته بود  ایشون خیلی مذهبیه و مورد پسند من نیست، پسند من نیست رو هم جوری گفته بود که یعنی من یه دونه از این لب قلمبه های پلنگ می خوام که شبا با چنگول ناخوناش بیدار شم، حالا بماند که یه همچین موجود خفنی چطور به ما اوکی داده بود!

راستش دلم می خواست خفه اش کنم دختر به اون شوخ و شنگی که مومن و مطیعم هست و تازه آقاشونم بره پی یه زن دیگه نوش جونش، یعنی کمته؟! اینجا واقعا بحث این بعد زنانه نیست که احساس کنی تو اون برگ برنده تایید رو گرفتی و دیگری نه و خوشحال بشی، گاهی وقتها به چیزی فراتر از خودت فکر می کنی.

آیا ما ازدواج می کنیم که کسب اعتبار کنیم؟ من اصرار خانم جیم و پیگیری مجددش رو برای جواب گرفتن از اون آقا چیزی جز وسیله ای برای کسب اعتبار در جامعه نمی بینم. چون واقعا بحث هیچ عشقو عاشقی هم در میون نبود.  اینکه کسب اعتبار هم از نتایج این امر می تونه باشه چیز بدی نیست اما آیا کارکردش اینه واقعا ؟ مگر غیر از اینه که هم پا و رفیق می خوایم، عشق می خوایم و همدلی، چرا خانمها در جامعه ما تا این حد باید تحت فشار باشن که به هر شرایطی تن بدن برای کسب اون کردیت لعنتی، چرا مجری تلویزیون مدام باید در برنامه ای که میلیو نها تماشا گر داره بگه تو این دوره بی شوهری و به خانمی که هم سن خودش هست انگ ترشیدگی بزنه !

راستش گفتن این حرف ها از زبان من شاید التیامی تلقی بشه برای اونچه که لابد خودم  ندارم. خوشبختانه به عنوان یک زن هنوز جایگاه خوبی دارم و هم چنان مصرانه می گم نه. فقط برای اینکه نه بگم به اونچه که جامعه و محیط بخواد ما رو مجبور به پذیرشش بکنه و نه دل خودم

ازدواج و انتخاب عقلایی مردود نیست، اما زن های جامعه ما حتی سنتی تر از پیش از تمامی حقوق به حق خودشون می گذرن تا تنها مردی رو از آن خودشون کنن به هر شکل و صورتی، راستش داستان کک و مک های قهوه ای که براتون گفتم به اون غلظت هم نیست و به خاطر کسی هم نیست که نگرانش بودم. یک جور سلیقه شخصی در مورد پوست خودمه، اما ته ذهنم همیشه فکر می کردم چطور زن های پوست چروکیده و کک مکی اروپایی هر چقدر هم بینی های عقابی و گنده داشته باشن هم چنان برای مردهاشون جذابن و می تونن از به نمایش گذاشتن بدنشون به هر شکلی لذت ببرن و زنانگی کنن و با تمامی وجوه زنانه شون دوست داشته بشن، اما دوست بسیار زیبای من در باشگاه در حالی که فقط بیست سال سن داره دانشگاهش رو رها کرده چون مهدی دوست نداره و دی ماه میره که باسنش رو پروتز کنه چون مهدی باسن گنده تری رو دوست داره. متاسفانه باسن اون خانوم بزرگتر خواهد شد، لب های خانم همکارم برجسته تر خواهد شد و من هم پوستم کک مکی نخواهد شد اما هیچکدوم اینها باعث بقای عشق و تحکیم رابطه بین زن ها و مردها نیست.

با تمام اینکه همیشه تا حدود زیادی نسبت به غرب زدگی و غرب زده ها گارد دارم اما با شرمندگی باید اعتراف کنم اونچه که اونها بهش رسیدن همیشه و همیشه سال ها،قرن ها و و حتی هزار ها  سال جلو تر از ماست، این رو با اطمینان می گم چون تمرین برای ارزش دادن به هویت فردی آدم ها از سالهای اولیه تمدنشون صورت گرفته و در ما جبر گرایی و سلطه پذیری، اگر چه در مورد زن ها دیر هنگام، اما بهش رسیدن و این می شه که در اتحادیه اروپا بین یک زن و یک مرد با یک نوع تخصص و توانایی ارجحیت برای پذیرش تقاضای کار برای یک زن هست به جبران ذهنیتی که هنوز گرایش داره مردها رو در جامعه برتری بده.

من همیشه گفتم فمنیست نیستم. شاید بیش از هرزنی عشق یک مرد برام الهام و انگیزه زندگیه جوری که بی عشق عملا خودم رو فلج احساس می کنم اما دیدن این همه انحطاط برای زن های هم وطنم. دیدن دختری که با داشتن همه امتیازاتش، به زعم خودش به تبع از اعتقاداتش می بایست تن به مردی بده که اگر زن باره هم بود نوش جانش، سایه سر که هست، چیزی بیش از غم انگیز بودن هست.

 

نویسنده: نسرین - چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥

امروز دقیقا سه ماه و نیم از آن روزی که به این شهر تاریک یخی چشم آبی پا گذاشتم می گذرد. از همان روزی که با خودم فکر کرده بودم پشت این میز ناهار خوری گرد چهار نفره که رو به دریاچه ای با صدای همیشگی مرغابی ها و تکان های دلپذیر شاخه های درختان باز می شود خواهم نشست و خواهم نوشت، نه که فقط از روزمرگی هایم که از پایان نامه ام که همچنان با سماجت مشتاقم سر فرصت و عاشقانه انجامش دهم و نمی دهم!

 اما نشد، برنامه هایم هیچ کدام انجام نشد، رویاهای بافته ام مثل لباس بافتنی ناتمام نه نه سرما ناتمام ماند و من کم کم باید بارم را برای برگشت ببندم. پیش از این تجربه تنها ماندن در خانه خودمان را زیاد داشتم اما تجربه این بارم فرق داشت، می شد گفت تنهایی کاملی را تجربه کردم، اگرچه گاه لطف و محبت دوستان برای رفت و آمد و تنها نماندن من آنقدر زیاد می شد که خسته و بیزار می شدم اما در واقع خودم را تنها احساس می کردم. با همان منطقی که معتقدم غربت یعنی بی پولی، تنهایی هم یعنی بودن میان آدمهایی که به تو عشق نمی دهند.  این را نمی فهمی مگر اینکه در محیطی قرار بگیری که دوستی ها ،روابط و مناسبات گاه اجبارانه و گاه از سرناچاری است و دقیقا  همین دلیل آخر،تنهایی را عمق بیشتری می بخشد. ما در کنار خانواده خود و آدم هایی که بی شائبه دوستمان دارند مدام در حال رد و بدل کردن عشق و عاطفه هستیم و این فرایند آنقدر عادی به نظرمان می رسد که نبودش را نمی فهمی مگر اینکه در خلا آن قرار بگیری.

راستش اگر از اینجا بخواهم بگویم باید گفت اینجا همه چیز خوب است و اگر قرار باشد با منسوبین و خانواده ات زندگی کنی که خوبتر، سوای اینکه هر خوبی دوست داشتنی نیست. نمی دانم متاسفانه است یا خوشبختانه، اما در این سن و سال باید با قاطعیت بگویم که خوشحالم برای اینکه هرگز از ایران نرفتم، برای من وطن مثل مادر است این را خیلی سال قبل هم در همین بلاگم نوشته بودم، و خوشحالم که بعد از این سالها هنوز بر این باورم. مادر بودن وطن حسی تلقینی یا متظاهرانه نیست به نظر من از آن نوع احساساتی است که درست است که اکتسابی است اما آنقدر عمیق است که گاه می شود غریزی هم دانستش. تو وقتی در دامان مادرت بزرگ می شوی، از سینه اش شیر می خوری، و با صدایش مانوس می شوی جوری اهلی مادر می شوی که به هیچ شکل از آن رهایی نداری، کاری نداری که بوی تن مادرت چه عطری دارد، کاری نداری که مادرت آدم هوشمندی است یا نادان، بی اخلاق است یا اخلاقمند، هر چه هست با همه نداشته هایش عشقی ناخود آگاه در درونت سفته می شود که رهایی ندارد و این دقیقا از همان جنس احساسی است که هر آدمی به وطنش دارد، کمرنگ و پررنگ می شود اما محو نمی شود. این است که نه از سر ناتوانی و نه از سر ترس و سردرگمی در محیط جدید که حتی یک لحظه برایم وجود نداشت که عاشقانه، بعد از تجربه محیط جدید و تفاوت هایش که می تواند جذاب باشد دوست داشتم که برگردم. این را نه نقطه ضعف و نه قوت نمی دانم، آدمها با هم فرق دارند و انتخاب ها و علاقمندی هایشان را همین تفاوتهاست که رقم می زند اما تا همین امروز هم که اخبار مطبوعاتی صبحگاهی را مرور می کردم و گاه از عصبانیت فحش های بدی به در دیوار می دادم، هنوز عاشقم، عاشق همه نداشته ها و داشته های مام میهن و امیدوارم که تا همیشه باشد.

بگذریم، از روزهای اول بگویم که جیر جیر پله های چوبی این خانه  قلبم را مثل یک جوجه گنجشک هراسان به لرزه می آورد و خاموش روشن شدنهای گاه و بیگاه چراغ های زمان دار تا سرحد مرگ می ترساندم، نه که از ناامنی محیط بترسم اینجا آنقدر امن بود که تا صبح خیابان گز کنی و دلت آرام باشد که در منتهای امنیتی، اما محیط خانه جدید با سرو صداهای نا آشنای پله های چوبی پیچ و خم دار، نصف شب ها فقط مرا به یاد چشمهای ترسناک و نازیبای نیکول کیدمن در فیلم دیگران می انداخت وقتی داخل اطاق خواب با خودم فکر می کردم چرا سایه درخت های بیرون روی دیوار روبرویم در اطاق خواب تکان می خورد. 

دو سه هفته اول اقامتم آنقدر غربت زدگی، آب به آب شدگی، یا نمی دانم اسمش چه بود مخم را تاب دار کرده بود که علنا به همه اعلام کردم من به محض برگشتن به تهران با یکی از متنظرین کور و کچل صف طویل خاطر خواهانم تعجب ( من در مورد طول این صف چیزی نمی گویم شما هم به رویم نیاوریدچشمک) ندید ازدواج خواهم کرد! ماه دوم که آب ها از آسیاب افتاد و به قول قدیمی ها جا افتادم هر باری که خسته از سر کار بر می گشتم و مجبور بودم دو سه ساعتی را کنار این اجاق گازهای برقی لعنتی اینجا سر پا بمانم و قوتی فراهم کنم که از گشنگی نمیرم مدام خدا را سپاس می کردم که چه خوب که این همه سال قصر در رفتم و شام و ناهار آماده خوردم. این پارادوکس هم خر و هم خرما از آن نوع مقولاتی است که اساسا جوابی ندارد، به هرحال داشتن یک یار غار که بعضی وقتها بتوانی سرش غر بزنی و جیغ جیغ راه بیندازی کمی خرج دارد و گاهی مجبورت می کند که از جان مایه بگذاری. این سبک داد و ستد مابانه زندگی اجتماعی بعضی وقتها گند خود را در می آورد چرا که در خالصانه ترین و عاشقانه ترین لحظات هم به شکلی مفتضحانه از آن زیر سر می کشد و یک بیلاخ یا همان لایک گنده به آدم نشان می دهد که تا عمر داری قیافه اش از یادت نرود.

یکی از تجربه های جالبی که من در این مدت پیدا کردم را برایتان بگویم، علیرغم وسایل ارتباط جمعی بسیاری که امروز روز وجود دارد و دلتنگی آدم را از ندیدن قوم و خویش و اطرافیانش به شدت التیام می بخشد نوع دیگری از دلتنگی برای آدم به وجود می آید به این شکل که آدمها و کسانی که دوستشان داری و هر شب از توی موبایل یا کامپیوترت می بینیشان و گپ های معمول و خاله زنکی تان را مجدانه ادامه می دهید کم کم به مفاهیمی انتزاعی و ماورائی تبدیل می شوند. مادر و پدر و خواهر و همه عزیزانت به مدد تکنولوژی و ذهن تکنوکرات آدمهای امروزی تبدیل به آواتار می شوند و یک جایی می رسد که با خودت می گویی چه احمقانه من چرا باید وقتم را با موجوداتی مجازی که احساساتمان نسبت به یکدیگر قابل لمس نیست تلف کنم! تعریف بی رحمانه ای کردم آن هم از سمت من که اصولا جز آدمهایی هستم که با حضور فیزیکی آدمها در کنار خودم خیلی میانه ای ندارم و می توانم با فکر کردن به آنها خوشحال و راضی باشم. با این حال این آواتار شدن آدمهایی که دوستشان داری دیگر خیلی حال به هم زن است می دانم که دنیای امروز چاره ای غیر از این برای ادامه رابطه و حفظ عواطف خانوادگی نگذاشته اما من نتوانستم در همین مدت کوتاه با آن کنار بیایم، اغلب ایمو را قطع می کردم و دلم می خواست تلفنی تماس بگیرم چون دیدن یک آدم که نمی توانستم لمسش کنم بیشتر آزار دهنده بود تا شنیدن صدایش که تنها همان توقع شنیدن صدا را در تو ایجاد می کند و احساس فراق را به آدم یاد اوری نمی کند.

دیگر اینکه فهمیدم تا به آخر عمر می توانم در نهایت آرامش به همین شکل زندگی کنم بی اینکه احساس ناراحتی داشته باشم، نمی دانم از کی بود که مکانیزمی به نام فراموشی را در خودم فعال کردم و دیدم این مکانیزم جواب می دهد یعنی به خودم باوراندم که من یک آدمی هستم که از حالا شروع شده و کلا می تواند هر روز از نو شروع شود آدمی که بیدار می شود، می خورد، می خوابد، تفریح می کند و می گذرد. بدون اغراق می توانم بگویم این توانایی را در خودم دیدم که پنجاه سال دیگر را در همان خانه و با همان شیوه بیداری، کار، ورزش، غذا و خواب بگذرانم و آب هم از آب تکان نخورد البته به انضمام دیدن سریال های شخمی ترکیه ای که اغلب برای آنکه خودم را در فضای خانه و کنار مادرم احساس کنم می دیدم .

 با خودم فکر می کردم چه خوب که می توانم تا آخر عمر بدون اینکه کسی برای شلختگی ام یا انجام ندادن کارهای ناتمامم به من غر بزند در حالی که غذاهای مورد علاقه ام را می پزم و به هر شکلی که دلم می خواهد در خودم و افکارم می لولم  زندگی کنم و این برای آدمی که کم کمکی هم تنبل و یله است بسیار وسوسه انگیز است اما هم زمان به این نقطه می رسیدم که با اینکه تو مالک همه چیز خودت هستی، در واقع هیچ چیز نیستی، شاید چون چیز بودن آدم اصولا زمانی معنا پیدا می کند که تو برای دیگرانی چیزی باشی،  اینکه احساس کنی تو برای هیچ آدمی مهم نیستی، کسی از نبودن و نمردنت ناراحت نمی شود، کسی دوستت ندارد، کسی تحسینت نمی کند و حتی آنقدر مهم نیستی که کسی فحشت بدهد احساس بدی بود، راستش آدم صاحب یک خالی بزرگ می شود به وسعت خود خواهی اش. نمی دانم شاید آدم کم کم دچار یک جور اوتیسم اکتسابی و نه مادرزادی می شود، بیماری اوتیسم را در خود ماندگی یا در خود فرورفتگی معنا می کنند و من چنین زندگی را یک در خود ماندگی ملال آور توصیف می کنم که روز به روز خود خواهی آدم را پروار می کند آنقدر که دیگر هیچ کس را نمی بینی. نمی دانم اما برای من، که همیشه از تنهایی ام لذت برده ام و ته ذهنم همیشه تنهایی را دوست داشته ام تجربه جالبی بود.

اینجا را دوست داشتم، مردمانش مثل بقیه آدمهای دنیا بودند، مثل همه ما آدم ها که مثل هم هستیم،خوب و بد، سفید و سیاه و خاکستری و صورتی اما بیش از همه چیز غروب ها وطبیعتش را دوست داشتم که بعد از تعطیلی می رفتم و می رفتم در سکوت مطلق مطلق آنقدری که تنها صدای مرغابی ها و دویدن آهوها مخدوشش می کرد. جنگل هایی که شب ها در تاریکی می پیمودم و بعضی وقت ها گم هم می شدم و ناخود آگاه  هانسل و گرتل را می دیدم که در میان کاج های بلند اسکاندیناوی گم شده بودند و غرق در یک خوشی کودکانه به دیدن چراغ اولین کلبه خوشحال می شدم. راستش چه زیبا گفته اند هر جای دنیا که بروی آسمانش همین رنگ است. این را اولین بار که به خارج از ایران رفتم و آسمان را نگاه کردم فهمیده بودم اینجا هم سوای آلودگی و پارازیت و گردو غبار وحاشیه هایش آسمان آبی بود و شبهایش تو بودی و ماه و یک وسعت بی انتها. دریای رویاییش اش که شب ها با کشتی های کروز غول پیکر تزیین می شد و صدای موج هایش که تنها شب ها در می آمد خاطرات ماندگار من از این دیار شدند مصنوعات دست بشری تحسین برانگیز و غرور آفرینند اما هیچکدام از فروشگاهها و خریدهایم به اندازه رمیدن آهوان و گوزن های بی وطن در دشتهای بی انتهای اینجا دلم را برای اینجا تنگ نخواهد کرد.  

نویسنده: نسرین - دوشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٤

این  پست من می شد که تلخ نباشد، می شد که حتی، طنزکی هم داشته باشد اما انگار که ابتدای صبحی برفی باشد، شادمانی کودکانه ای بود که با بهمنی نابهنگام یا شاید به هنگام، که می شد پیش بینی اش کرد، به هولی ناگزیر رسید که اگر اینجا هم نمی گفتمش مدفونش می شدم.  حالا تلخی غربت نشینی موقت بود یا ترس و تکانی که همین چند دقیقه پیش نصفه شب قطبی مان را هراس آلود کرد، یا شاید لمس حقیقت تنهایی و ،نه، انتخاب خود خواسته تنهایی، که همیشه طالبش بودم و امروز نیستم، دلم را آنقدر فشرد که گفتم بیایم اینجا درد دل کنم.

اینجا همیشه چاه غم های من بوده، هروقت که کم آورده ام آمده ام اینجا و نوشتم. بعضی وقتها که خوب نوشته ام، آنقدر لذت برده ام که حالم خوب شده و بعضی وقت هایی که در چند سال اخیر، بیشتر وقت ها شده، تنها نوشته ام که خالی شوم، شاید برای همین است که دیگران هم شده اند رهگذر رجز خوانی های کسی که برای خودش بلند بلند فکر می کند. اینجا دفتر خاطرات من است از حال دلم

 روزی که نوشتن در اینجا را شروع کردم، برای عشق بود و اصلا خوب که نگاه می کنم، می بینم تنها انگیزه زندگی من عشق بوده. همیشه زمانی به پایان رسیده ام که دیگر نتوانستم عاشق باشم. شاید علت اینکه گاهی آدمها سن من را خیلی کمتر از آنچه هست می بینند این است که همیشه عاشق بوده ام، عشق راز جوانی است. عاشق، عاشقی، بودن. نه که تنها عشق زن و مردی باشد، که من هیجانی ترینش را همین می دانم، عشق به تمامی ارکان حیات که باید احساسش کرد تا بشود گفت.

عاشقی که، عاشق عشق است، عاشق قانعی است. کاری به کسی ندارد سوژه را که بر می دارد، می رود یک گوشه دنیا، حالش را می برد. با حس و حال خودش خوشحال است. می دانم اینها را که برای دکتر هلاکویی بگویی می بردت در آن طبقه بندی هشت گانه کلاس بندی آدم ها، بعد می گوید که تو مثلا در کلاس سوم مانده ای، اصلا رفوزه ای چون احساست بر عقلت چیره شده یا مثلا طفلکی چهار ساله ای که جا مانده ای در اعتیاد به دوست داشتن. من اغلب مواقع از شنیدن صحبت هایش لذت می برم و خیلی هم قبولش دارم اما خب آدمهای دنیا که نباید همه هم کلاس باشند.

من اگر از خودم بگویم، باید بگویم قمار بازم، یک قمار باز قهار در باختن سال های عمرم به دلم. البته تنها بدی ام این است که از آنهایی نیستم که باخت هایم را حواله بدهم به شخم نداشته ام، هم قمار می کنم، هم هیجانش را دوست دارم، هم می نشینم و چرتکه می اندازم و همه ی مشکل، از همین جا شروع می شود. اهل چرتکه بازی نبودم، اما این شناسنامه لعنتی همینطور که کیلومتر انداخت و جلو رفت، ترس برم داشت که این کار را نکردم، از این راه نرفتم، به آنجا سر نزدم و دارد تمام می شود و من جا ماندم. یک نفر نیست که بیاید بگوید آخر کله گلابی تو آدم چرتکه که نیستی، که نبودی، که نمی توانی باشی، حالا چه مرگت است که هولت جسته! از کدام کاروان، از کدام راه، مگر این مسافرخانه که با تمام وجود مسافرخانه بودنش را احساس می کنی در تمام دنیا حتی یک اتاق برای ماندن کسی دارد! بعد دوباره می رسم به این نقطه که حتما افسرده شدی. می نشینم علائمش را گوگل می کنم، تست های روانشناسی علائم افسردگی را می زنم، به صرافت دکتر می افتم، اما همه چیز با محاسبه سرجایش است. با وجود بعضی سوتی های ساده دلانه ام خودم را آدم نسبتا با هوشی می دانم، اعتراف زشتی است اما اغلب با آدمها و به خصوص هم جنسانم که صحبت می کنم با تمام اینکه عاطفی و احساساتی هستم شاکی می شوم، تحلیل های سطحی و احمقانه، منفعت گرایانه و تماما جنسیتی. بعضی وقتها واقعا مشمئز می شوم بعد شاید چون اعتماد به نفس خوبی هم ندارم در خلوتم فکر می کنم تو اشتباهی، تو آدم اشتباهی هستی، آنها درستند. نمی دانستم شاید ذهن من کمی مردانه فکر می کند که اصلا بویی از حیله و مکر زنانه نبرده، لوندی نمی کند، دلبری هدفمند ندارد و میان هم جنسانش گیج می زند. به جان خودم می افتادم و مدام خودزنی می کردم و نه که کمی هم خود شیفته ام، اغلب راهی به جایی نمی بردم!

همبازی بچگی من و نزدیک ترین دوستم پسردایی بسیار شیطانم بوده که الان هم همسر خواهرم است. بازی های کودکی من، همیشه جنگ پارتیزان ها و آلمانی ها بود، همه چیز پسرانه بود، ماهیگیری، فوتبال بازی، مچ انداختن، ازکوه بالا رفتن و مسخره کردن پسردایی ترسو. ته وجودم می دانم، که خیلی زن است، اما یادم هست وقتی بزرگتر هم شدم مدام دلم می خواست با برادرم و دوستانش که از من بزرگتر بودند بازی و صحبت کنم و برادرم هم، مثل همه داداش بزرگ ها که برای خواهر کوچکترشان غیرتی و رگ گردنی هستند، مدام غر می زد. نشستن پای حرف های پدرم با پسر خاله هایم را، که از من خیلی بزرگتر بودند و آن وقت ها دانشجو بودند و مقیم خانه ما، خیلی دوست داشتم. البته که حتی ذره ای احساسات زنانه برای جلب توجه از نوع زنانه اش در رفتارهایم نبود. حالا بعد از این همه سال، اینجا و در تنهایی به این رسیدم که ذهن من کاملا مردانه فکر می کند و تحلیل می کند و شاید برای همین است که همانطور که اغلب زن ها به نظر مردها خنگ و سطحی به نظر می آیند من هم نسبت به جمع های زنانه این احساس را دارم، البته که اهل معاشرت و پایه اساسی خاله زنکی هستم اما لذت نمی برم، خسته و بی انرژی دلم می خواهد فرار کنم.

بعد این وسط یاد شکست های عشقی ام می افتم، بدون اغراق باید بگویم همیشه آدم هایی که در زندگی من بوده اند از هم صحبتی با من به عنوان یک زن که می تواند هم پایشان باشد لذت برده اند، شاید باور نکنید حتی یکبار شد که یکی شان گفت من آنقدر از هم صحبتی با تو نگران بودم که نشستم کتاب حدیث بندگی و دلبردگی دکتر سروش را تا صبح خواندم که کم نیاورم! البته که اعتراف می کنم حالا از یال و کوپال افتاده ام و در جاده خنگولی و کارمند وارگی قل می خورم و زندگی رقت باری در حد دیدن دو سه سریال ماهواره ای دارم. الان یادم افتاد یک خواستگار اسکیزوفرن! داشتم که آنقدر ذوق زده شده بود که من دانیل اورتگا را که فکر می کنم رییس جمهور نیکاراگوئه بود، می شناسم، که گفت ای کاش می شد همین امشب عقد کنیمتعجب البته که هیچ وقت آنقدر هوشمند نبودم که مثل زن های دیگر راحت مخم بخورد و الان سر خانه زندگی ام باشم که این هجویات را در این نصفه شب تنهایی نبافم!

می دانم همه این بافتن هایم برای این است که حال دلم بد است، حال دلم بد است و برای آنکه فرار کنم خودم را آویزان کرده ام به افتخاراتم لابد! حال دلم بد است، برای اینکه امشب دیگر بی پرده اعتراف می کنم که ده سال را اشتباه رفتم و با اینکه اشتباه رفتم ول هم نکردم، مثل کنه چسبیدم به خاطرات خوش روزهای اول، بعد می بینم روزهای اولی هم در کار نبوده اصلا، حال خودم خوب بوده و مثل داستان آن پارو زن کتاب "آیا تو آن گمشده ام هستی" باربارا دی آنجلس، هی پارو زده ام و آنقدر مست و ملنگ بوده ام که فکر کرده ام آدم کناری ام هم دارد پارو می زند بعد که خسته شده ام و پاروها را کنار گذاشتم به خیال استراحت، دیده ام که قایقی تنها، سرگردان مانده ام میان دریا و اصلا کسی کنار من نیست.

در اینکه زن مستقلی هستم شک ندارم، پدرم از آن بابا های دختر را ببر و بیار و بپا نبود. از اول همه کارهایم را خودم انجام دادم، فرهنگ غالب نژاد ما، زن برابر با مرد بوده، من به حافظه ژنتیکی اعتقاد دارم و برای همین که خودم را همیشه برابر با یک مرد دانسته ام، زنانگی بلد نشدم تا از مردها استفاده کنم. همان استفاده هایی که لابد به آنها حس قهرمانی می دهد. به جرات می توانم بگویم هیچ مردی کنار من احساس قهرمانی نکرده؛ به جز پسر پسر عمو مامانمتعجب که یک بار عمدا موقع پاسور بازی خودم را بازاندم تا خوشحالش کنم! حتی علنا به من می گفتند که آدم کنار تو احساس بیهودگی می کند بس که به آدم نیازی نداری. اما نمی دانم این وسط چطور شد که در کنار پسری که سال ها از من کوچکتر بود زنانگی ام گل  کرد.. از گفتن احساس نیازم ابایی نداشتم، غرور نداشتم، توجه اش را می خواستم و بی محابا می گفتم، اما چه بد که جای بدی سرمایه گزاری کردم. همیشه با خودم فکر می کردم حتما این آدم خیلی مردانه است که من این همه در مقابلش زنانگی  می کنم. انگار حس گم شده ای داشته باشم که او از ته وجودم برایم کشف و پیدایش کرده باشد، شاید برای همین بود که آن آدم برایم خاص شد، هویت گم شده ام را برایم پیدا کرده بود و آیا با چه چیزی غیر از عشق می شد قدردان خودم و آن آدم باشم.

 نمی دانم بختک زندگی من بود یا جادوی زندگی من، هر چه کردم نتواستم رها شوم، ده سال، عمر کمی نیست. اعتراف تلخی است که حالا در این شب قطبی، این گوشه دنیا بفهمم اشتباه بوده، نه که نفهمیده باشم، من مدام فکر می کردم و تحلیل، خودم را، او را، می رفتم، می آمدم، می ماندم و این بازی که بروم و بیایم ده سال طول کشید، اینکه چند ساعت قبل از سفرم به اینجا بخواهم جواب دیفرانسیل عشقم! را از او بگیرم احمقانه بود، ما سال ها به اندازه کافی وقت داشتیم که من بفهمم کجای زندگی اش ایستاده ام. اما این بار هم گفتم. اگر چه انگار مقدر شده بود این چند ماه آخر بودنمان با هم، مثل یک معجزه باشد برای پذیرفتن قطع شدن عضوی از بدنم برای همیشه. عضوی که می دانم جای خالی کنده شدنش تا همیشه درد خواهد کرد و نبودش درد کنده شدن را تا همیشه به یادم خواهد آورد، اما ناگزیر است. کارهای زیادی در دنیا ناگزیر است..

آدم من زیادی مرد نبود، اگر بگویم من را دوست نداشته که می دانم داشته، دروغ گفته ام و حق ناشناسی کرده ام، لابد به لهجه مادری خودش لخت و بی تفاوت و من هم مثل لهجه مادری خودم غلیظ و محکم. حالا که فکر می کنم، مردی که من آنقدر مرد می دیدمش که می توانستم آنقدر زنانه در کنارش باشم نه از سر مردانگی که از سر بی خیالی و بی تعلقی مرد می نمود، دوست داشتن بلد نشده بود، بلد نبودن که عیب نیست ما خیلی چیزها بلد نیستیم اما یاد می گیریم، دلمان می خواهد که یاد بگیریم اما او هیچ وقت نخواست که یاد بگیرد، نمی دانم شاید هم دلش نخواست برای من یاد بگیرد. هیچ وقت شانه هایش جایی برای تکیه کردن نداشت. هیچوقت احساس نمی کردم که وقت تنهایی می تواند دلگرمم کند، حتی وقت هایی که در خانه تنها بودم و می ترسیدم حاضر نبود با یک تلفن ساده دلگرمم کند، همیشه وقتش تنگ بود برای خودش، برای برآوردن خودش، خودخواهانه و نه شریرانه، شاید بشود گفت یکی از صاف ترین و صادق ترین آدمهای دنیا، یادم هست در یکی از پست هایم نوشته بودم مثل چشمه زلال، آنقدر که همه سنگریزه ها و شن های عمقش را می شود دید، اما چشمه ای که مشت های من را هیچ وقت پر آب نکرد...

اما حالا، سخت افزاری غریب که دیگر نی نی چشمهایش احساس ندارد، خالی است و توهمی، نرم افزارش برای ادامه زندگی، بازی است و بازی، پوکر و شرط بندی، شرط بندی و پوکر. بعضی وقت ها خودم را گول می زدم که رفقای نارفیق او را دزدیدند، که پوکر او را از تو دزدید، که پول او را از تو دزدید، که در و داف ها دزدیدنش، که رفتن های نابهنگامم او را دلسرد کرد، که چون سنم از او بیشتر بود نماند، که من را برای خودش کم می دید، و این اواخر که نکند افیون باشد که آن چشم ها را آنقدر خسته و بی رمق کرده، چشم هایی که روزگاری به کوچکترین خوشیی کودکانه برق می زد. آن قدر پر از زندگی که تو را هم عاشق زندگی کرده بود. اما هیچ کدام این ها نبود، اوایل که آشنا شده بودیم می نوشتم مرد گلی، برای خودم در نوشته هایم، اما گلی هم نبود، سنگی بود و نه سنگدل

تلخ است، تلخ، من همه این ها سالها آدرس را اشتباه رفته و ساکن شده بودم. در واقع مستاجری سمج بودم که به خیال تصاحب خانه دلخوش کرده و مانده بودم. می دانم کسی هیچ وقت بیرونم نکرد، می شد که بمانم اما همیشه هراس مستاجری دیگر را داشتم که با پیشنهاد بهتری بیاید، باید زن باشی تا بدانی که مستاجر بودن چقدر هراس انگیز است. حتی اگر زنی باشی که با مغز مردانه فکر می کند..

بعد چیزهایی هم هست که دلت را می شکند، روزهایی بوده که فکر کرده ای آن آدم  قلب هم داشته، تپش هم داشته، می توانسته که برای زنی اشک بریزد، می توانسته که دستت را محکم بگیرد و دستش گرم باشد، می توانسته که حتی به خاطرت مسیر زندگی اش را عوض کند، می توانسته که با جیب دانشجویی سوپرایزترین کادو تولد زندگی ات را به تو بدهد، می توانسته که بدترین حرف ها را به او بزنی و حرف ناروایی به تو نزند، حتی می توانسته برای ولنتاینت کارت بنویسد و احساساتی باشد، می دانم این ها حداقل هایی است برای نشان دادن دوست داشتن یک زن! اما ایمان دارم برای آن آدم در آن روزها، حداکثری اش بود و من قانع بودم به داشتن حداکثری آدمی که می دانستم بضاعت احساسی اش همان بود اما تنها برای من بود. سالها آویزان شدن به خاطرات لحظه های خوبی که شاید تنها از آن من بود و نه حتی دو نفره، دیگر معنایی غیر از آویزان شدن پیدا کرده، طناب داری شده که گلوی عمرم را به اندازه کافی فشرده، امشب آمدم که اینجا بگویم خداحافظ روزهای اشک های پشت چراغ قرمز، خداحافظ روزهای تنهایی و سیگار و اشک، خداحافظ اشک های نگهبانی شب های تعطیل سر کوچه خانه اش که تا کی و با چه کسی برگردد به خانه، خداحافظ گریه های پنهانی پشت مانیتور اداره، خداحافظ اشک های پرده در در اوج خوش گذرانی و خداحافظ هق هق های تونل صدر... خنده دار است اما بارها می شد که از خودم می پرسیدم با چه منطقی فکر می کنی که بودن در کنار آدمی که بزرگترین سهم را در بارش اشک هایت داشته، می تواند واقعا خوشحالت کند؟؟

من نمی دانم زنی حسودم یا نه، مسلما کمتر زنی شهامت شرکت در عروسی عشق اولش را دارد، در حالی که از ته دل خوشحال باشد و آن آدم در آن لحظات برایش فرقی با برادرش نداشته باشد و من این شهامت را داشتم. گاهی وقت ها فکر می کنم بیشتر حساس بوده ام تا حسود، اما هر چه هست هرگز نمی توانم به این فکر کنم که بعدها زن دیگری را دوست خواهد داشت و او را جاده چالوس خواهد برد، زن دیگری را دوست خواهد داشت و با او کوه نوردی خواهد کرد، زن دیگری را دوست خواهد داشت و برایش کباب باد خواهد زد، زن دیگری را دوست خواهد داشت و برایش بلیط تئاتر رزرو خواهد کرد تا خوشحالش کند و زنی را دوست خواهد داشت و حلقه طلایی به دستش خواهد کرد.. در حالی که هیچوقت این کارها را برای من نکرد که، دوستم داشت.


مطالب قدیمی تر »
کدهای اضافی کاربر :