درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • اندر مناقب یوگا
  • به یاد همکارم
  • پاییز آمده است..
  • باز آمد بوی مهر..
  • هوای حوصله ابریست ..
  • در باب عشقیات!
  • و اما هشتادو نه...
  • وبلاگ نویسی و مهاجرت!
  • یک دست!
  • اندر باب غذاخوردن و غیره!
  • برای یک دوست
  • شکواییه!
  • هفت و حاشیه‌های آن!
  • شهود گوسفندکی!
  • از روزمرگی‌ها!
  • بیایید مردها را اینقدر جدی نگیریم...
  • نوروزانه
  • یک پاک کن و بقیه ماجراها!
  • بعد از آخرش!
  • نه بسته‌ام به کس دل..
  • دلغشه !
  • از بعضی طعم‌های زن بودن!
  • آخرش چی میشه؟؟
  • یک عشق، یک خواب، یک خاطره..
  • من و مایکل جکسون
  • غمی هست در دل که گفتن ندارد..
  • گربه‌ای به نام ایران..
  • استحاله از نوع عشقولانه!
  • تهران کشور من است..
  • رژیم و ساسی مانکن!
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آبان ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
دوستان من
  • يادداشتهاي شيوا مقانلو در كازابلانكا
  • روزمرگی‌های یک غیر قابل تحمل
  • کرماشان نيشتمانی خوه‌ش نيشان
  • قابيل - مجله شعر و داستان
  • عاشقانه‌های نرگس و امیر
  • مادر.. معشوقه.. همسر
  • ایستاده در رنگین کمان
  • ساحل سپیده شبها
  • نسوان مطلقه معلقه
  • سفالینه - شکمینه
  • خانم لنگ دراز
  • زن متولد ماکو
  • November 25
  • من و ام اس
  • داستان گوو
  • س م آ
  • آرایه
  • بنفشه خاتون
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



آخرش چی میشه؟؟
اندر مناقب یوگا
نویسنده: نسرین - دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠

امروز نه حس نوشتن نداشتم نه حال نوشتن، درسته که بعد چهار پنج روز بخور و بخواب اومدم اداره اما شبی که فرداش بعد چند روز تا ظهر خوابیدن، می‌خواهی بیایی اداره درست مثل شب اول قبر می‌مونه (خب من تجربه کردم!) کلن بیخواب می‌شی و منم دیشب نتونستم درست حسابی بخوابم، برا همین حال ندارم.

بعد حدود ده سالی زندگی کارمندی دیگه واقعن عادت کردم به یک روال منظم در زندگی و هم چنین بیرون از خونه بودن، این چند روز خودمو خفه کردم از تئاتر و سینما و مرکز خرید و کلن ددر رفتن اما بازم حوصله‌ام از خونه سررفته، مشکل دیگه‌ای که پیدا کردم اینه که اگه چند روز ورزش نکنم عملن بدنم مریض می‌شه دیدین می‌گن زور تو بازوهام خشکیده منم یه جورایی اینطوری می‌شم بهم نخندید که جو گیرم واقعن معتاد به ورزش شدم، به خصوص از وقتی که باشگاه کاراته‌ام رو عوض کردم و دیگه جدی پیگیر کاراته هستم.

 حیف چهار سالی که در اون باشگاه با اون مربی از خود راضی و تو خالی هدر دادم مربی حالام رو دوست دارم، مربی قبلیم رو هیچوقت دوست نداشتم هرکاری می کردم نمی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم اما این مربیم اگه از کلاس بیرونم هم کنه حاضرم کلی منتش رو بکشم تا دوباره قبولم کنه. شخصیت سالمی داره و عقده ای نیست ضمن اینکه آدم مقیدیه و خیلی منصف و با اخلاقه

از روال منظم زندگیم می گفتم، درسته که من همچنان با صبح زود بیدار شدن مشکل دارم و این رو هم باهاش کنار اومدم که من آدم شبم و این هیچ نقطه ضعف یا قوتی برای یه آدم نیست اما به زندگی بدو بدویی و پرتحرک عادت کردم، وقتی از صبح که بیدار می شی می دونی کلی کار و انگیزه داری احساس زندگی و شادمانی بیشتری می کنی.

باید بگم به لطف خدا و به کوری چشم شیطان رجیم من کلن آدم پر انرژیی هستم و خودم از این خصوصیتم خیلی لذت می برم، خیلی وقتا شده که چند شب کم خوابیدم اما تا شب بیرون از خونه و کلی جاها سرزدم و بدو بدو کردم و شب اگه جایی مهمون بودم باز هم سرحال تادیروقت بیدار بودم. برا همین آدمهای کم انرژی که زود احساس ناتوانی می کنن خیلی حوصله ام رو سر می برن البته مدتیه که مدام به خودم می گم تو حق قضاوت هیچ آدمی رو نداری و هر آدمی توانایی های خودش رو داره و تو هم توانمندی خیلی های دیگه رو نداری.

باید بگم این طور فکر کردن رو از ثمرات یوگا می دونم و همه اینها رو گفتم تا از یوگا بگملبخندبعد از گذشت نه ماه از کلاس های یوگا حالا دیگه تاثیراتش رو در تمام وجودم حس می کنم و اون رو یک معجزه بزرگ در حق زندگیم می دونم، دیدین آدما هی دنبال چیزای مختلف می رن تا علاقمندیشون رو کشف کنن من اینو فهمیدم که ورزش رو خیلی دوست دارم شاید کمی دیر اما بهترین چیزی که من رو کنترل می کنه و انرژی های منفی رو در وجودم خاموش، ورزشه.

 یکی از دوستای دوران دانشگاهم چند وقت پیش به خنده می گفت تو این همه انرژی و علاقه به ورزش رو دوره دانشگاه کجا قایم کرده بودی ما که چیزی نمی دیدیم! درسته زندگیم ساختار منظم این روزها رو نداشت اما من همیشه ورزش می کردم، از طناب زدن و کوهنوردی تا والیبال با برادرم و حتی وقتی راهنمایی بودم یادمه بچه ها رو تو حیاط جمع می کردم برا فوتبال. از ده سال پیش که ورزش رو با شنا تو زندگیم وارد کردم همیشه دوستش داشتم، بحث تناسب اندام برام خیلی مهم نبود، درسته که هرکسی دوست داره اندام متناسبی داشته باشه اما خیلی ها هم هستن که بدون هیچ زحمتی انگار که سال ها به طور حرفه ای ورزش کردن خوش اندام هستن و این نمود ظاهریه قضیه است. اونچه که ورزش به آدم می بخشه و به نظر من خیلی مهم تر از تناسب اندامه سلامت روان، تعادل در انرژی و تقویت حس پیروزمندی در آدمه.

این روزا تنها از خدا می خوام کمکم کنه تا روزی که زنده ام بتونم یوگا کنم، برای من کاراته هم همیشه یه جور ورزش معنوی بود اما یوگا انگار نقطه ای بود که من درش خودم رو پیدا کردم،با یوگا احساس تکامل، آرامش و تازگی می کنم اونقدری که دلم می خواد به همه دنیا به خصوص خانمها بگم یوگا بکنن تا همیشه جوان، سلامت و زیبا بمونن. من که زمانی عاشق فست فود و کلن فن تمام غذاهای مضر دنیا بودم مدتیه که به فست فود تمایلی ندارم شاید استفاده کنم اما نه با علاقمندی سابق، مسائل آزار دهنده روحی رو خیلی زودتر فراموش می کنم و کنترل بیشتری رو خودم پیدا کردم. خیلی وقتا ما مشکل داریم و پناه می بریم به ورزش انواع واقسام کلاس ها تا مشکلاتمون رو فراموش کنم برای من اینطور نبود که فکر کنید جو گیر شدم، من یکی دو ماهی کلاس خودشناسی رفتم تعالیمی مشابه به آموزشهای معنوی یوگا داشت که  تاثیری توی من نگذاشت چون من آدم شهودی و عارف مسلکی نیستم اما یوگا به ذهن و جسم همزمان می پردازه برا همینم تاثیر عمیق تری داره . 

 جالبه که اداره ما شش ماهی بود این کلاس رو راه  انداخته بود و اطاق من کنار همون جایی بود که کلاس ها برگزار می شد من صداشون رو می شنیدم اما به خاطر کلاس زبان نمی تونستم برم تا اینکه اردیبهشت ماه شانس شرکت در کلاس ها رو پیدا کردم. باز هم لطف خدا بود که یکی از بهترین مربی های تهران نصیب من شد، آرامشی که در صورتش داشت و مهربانی بی نیازی که در رفتارش داشت بیش از هرچیز من رو مجذوب یوگا کرد برا اینکه انگار نمود واقعی تعالیمش رو در وجود این آدم می دیدم، خوشبختانه به دلیل آمادگی جسمی که در نتیجه کاراته پیدا کرده بودم خیلی زود حرکات رو انجام می دادم و از طرفی احساس می کنم در بهتر شدن کاراته ام خیلی موثر بوده .چیزی که خیلی خوشحالم کرده اینه که چند وقت پیش با اینکه مربی خیلی توجهی خاصی به من توی کلاس نداشت گفت به نظر من شما استعداد مربی گری رو داری و من  پیشنهاد می کنم ادامه بدی. نمی تونید تصور کنید چقدر خوشحال شدم نه برا اینکه مربی بودن رو چیز مهمی بدونم نه، برای این خوشحال شدم که انگار جایی رو که دلم می خواست برای دوران پیری توی جامعه داشته باشم رو پیدا کردم .

یوگا ورزشیه که زندگی رو به شما یاد می ده ،در لحظه زندگی کردن، لذت بردن از سلامتی و تناسب اندام، متعادل کردن احساسات و آرامش. مدتیه که توی خونه و بیرون همه به من می گن خیلی آروم شدی، یه آرامش خوب که داشتن و یا نداشتن خیلی چیزها دیگه برام مهم نیست، همه رو بیشتر دوست دارم خیلی خجالت می کشم از اینکه یه وقتایی بی دلیل باعث ناراحتی اطرافیانم شدم و بیش از همه اینکه خیلی بیشتر خودم رو دوست دارم، فکر می کنم چقدر گناه داشتم که خودم رو ناراحت می کردم، خیلی بیشتر از قبل به داشته هام فکر می کنم و احساس خواستنی بودن بیشتری می کنم، این هیچ ربطی به تغییراتی که در زندگیم پیش اومده نداره و می دونم وابسته به وجود هیچ کس نیست که با نبودش فرو بریزه، لذت بخش بودنش به اینه که کاملن خود آگاه و دورنیه. باور کنید اینها رو کسی نمی گه که خیلی زود تحت تاثیر قرار می گیره کلن من آدم چغر و دیر باوریم. بنابراین اگر آدم منطقیی هستید، اگر جور گیر نیستید و نمی خواهید با گذروندن یک دوره کلاس جن و انس رو مسخر خودتون کنید، اگر آرامش رو دوست دارید و اگر مثل من با هزار جور تضاد و ضد و نقیض در روحتون، دوست دارید متعادل بمونید و حتی اگر مذهبی هستید یوگا راه روشنی برای رسیدن به کمال در جسم و روحتونه لبخند

نظرات ()



به یاد همکارم
نویسنده: نسرین - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

امروز صبح که اداره می یومدم همینطور که به باغ خیلی خوشگل اداره که با برف زیباییش صدچندان شده بود نگاه می‌کردم و پاهام روی برگ‌های هزار رنگ پاییزی می‌گذاشتم و از هوا و برفای دون دونی لذت می‌بردم یه دفه به یاد همکار عزیزی افتادم که یکی دو هفته پیش رفت و قشنگی‌های پاییز امسال رو ندید.

 ناخودآگاه به این فکر افتادم که چه تعداد از ما مطمئنیم که سال آینده دوباره پاییز و بارون و رنگ آمیزی طبیعت رو خواهیم دید؟ نمی‌خوام ادای این فیلمای مذهبی و شعارگونه رو در بیارم اما اکثر ماها از فرصت کوتاه زندگی غافلیم.

 یادمه آخرین بار سال گذشته همین موقعها بود که رفتم اطاقش، ازم خواست تمام پسوردهای سیو شده روی کامپیوترش رو پاک کنم، یه جور خاصی حرف میزدف دیگه خبری از اون شور حال قدیمش نبود، خنده های بی رمقش دیگه دندونای مرواریدی خوشگلش رو که مایه غبطه بود نمایون نمی کرد، این خانم همون همکارم بود که دو سال پیش توی پستی به نام تیریپ مرام بهش اشاره کرده بودم.

 اون روز که برای آخرین بار دیدمش یه جور نگرانی، از یه کسالت حرف زد، نخواستم ازش بپرسم مریضیش چیه، هم ماهی خودم بود می‌دونستم دوست نداره ضعف نشون بده برا همین خیلی عادی باهاش رفتار کردم، یه ترس گنگی توی چشماش بود و همش می‌گفت کاش می‌شد آدم ده سال برگرده به عقب، قدر خودت رو بدون، از همه چیز زندگیت استفاده کن. تو رفتارش یه جور دریغ و افسوس عجیبی می دیدم که منو می ترسوند اما بی ادبی هم می دونستم که مشکلش رو بپرسم. لحظه آخر که داشتم ازش جدا می‌شدم با خنده گفت تحقیقات جدید سن آغاز پیری رو برای خانمها ده سال دیرتر اعام کرده، منم گفتم شما که ماشاالله روزبه روز زیباتر و جذاب تر می شی اصلن به این چیزا نباید فکر کنی..

 دو سه ماه پیش خبر مریضی لاعلاجش رو آوردن، مریضیش وقتی معلوم شده بود که برای آخرین مراحل دفاع از تز دکتراش داشت می‌رفت اسپانیا، نمی تونم بگم دوست خیلی نزدیک بودیم اما خیلی وقتا باهم گپ می‌زدیم و احساسات مشترکی با هم داشتیم، با اینکه زن زیبا و جذابی بود هیچوقت ازدواج نکرده بود و همیشه غیر مستقیم اشاره می کرد به عشقی که به خاطر بایدها و نبایدهای اون زمان از دستش داده بود. یادش به خیر همیشه از تو دستشویی تا سرویس و رستوران ادارهف هر جا منو می‌دید می‌گفت کی می‌شه بری مسابقات جهانی مدال بیاری! منم می‌خندیدم می‌گفتم دیگه تو سن من بر این کارا یه کم دیره. بعد اونم چشماشو گشاد می کرد و می‌گفت ای بابا خانم ..مگه شما چند سالته؟! منم همیشه با خنده خنده می‌پیچوندمش.

 پر از انرژی، پر از امید به آینده و پر از عشق برای یاد گرفتن بود، از وقتی که خبر قطعی مرضیش رو گرفتم مدام به یادش بودم دلم نمی یومد زنگ بزنم بهش یا ببینمش. خودشم دوست نداشت کسی تو اون وضع ببیندش اما بهش اس ام اس می‌دادم.  خوابای خوبم در مورد خوب شدنش رو براش می نوشتم، از اینکه دوباره خنده های خوشگلش رو تو اداره می بینیم و.. اونم جواب می داد. همش ته دلم از خدا براش مهلت می‌خواستم فقط به خاطر اینکه احساس می‌کردم یه جاهایی راه دلش رو نرفته بود و اگر و اما تو زندگیش آورده بود نمی‌دونم چرا مهلت پیدا نکرد. آخرین بار تو جواب اس ام اس  ام از درد و رنجش نوشت و اینکه دیگه تحمل نداره بعدشم رفت و از خودش تسبیح زیبای مرواریدی رو که از مکه برام آورده بود رو به یادگار گذاشت. 

 از همون روزی که اون رفت مدام به اینکه لحظه های زندگی خیلی عزیزن و نباید با غرور و خودخواهی یا باید و نبایدهای بیهوده هدرشون داد فکر می کنم. گاهی وقتا ما برنامه ریزیهای خیلی عجیب و غریب و طولانی مدتی برا آینده داریم، فکر می‌کنیم اینو داشته باشیم، اونو بدست بیاریم و... حالا این خواسته ها می تونه خیلی چیزا باشه خونه خیلی خوب، ماشین چشم در‌آر، یه زن و یا شوهر بی نظیر که حسرت اطرافیان رو برانگیزه یا موقعیت و عنوان اجتماعی خیلی عالی و...البته که همه اینها خوبن و برای داشتنشون باید تلاش کرد اما زندگی هیچ کدوم اینا نیست.

زندگی مثل همون شرابیه که من هیچوقت تجربه اش نکردم اما مزه مزه کردنش رو تو اطرافیان دیدم، ذره ذره ش رو باید چشید، مزه کرد و لذت برد.

  ما آدمها در دوره خاصی از زندگی فکر می‌کنیم ستاره های آرزومون همونقدر نزدیکن که یکی تو بیابون فکر می‌کنه اگه دستش رو دراز کنه می‌تونه ستاره بچینهف البته که باید این طوری فکر کرد و زندگی کرد اما باید باور کنیم ستاره رو هم که تو دستت بذارن می‌فهمی هیچی نبوده و فقط چشمکش از دور قشنگ بوده

این روزا همه ما یه چیز بزرگ رو تو زندگیهامون گم کردیم و اونم معنویته، معنویت نه اینکه نماز و روزه و کارای ظاهری مذهبی، معنویت یعنی آدم بودن، یعنی فقط جسم نبودن، فکرکردن به یه چیز دیگه که اونم غذا می‌خواد، تشنه‌اش می‌شه، بعضی وقتا باید بخوابه و بعضی وقتها هم باید بازیگوشی کنه.

 اکثر ماها این روزا فقط شدیم همین گوشت و پوست لعنتی، حاضر نیستیم به هم کمک کنیم، برا هم وقت نمی گذاریم، خندوندن آدمای دیگه برامون مهم نیست و عشق که این وسط مسطا از همه بیشتر دستمالی شده، اغلب عاشقیم اما عاشق خودمون مفهوم همه چیزا با نگرش پست مدرنی استحاله شده،  به هم کمک نمی کنیم چون فکر می‌کنیم این برای ارضای منیت مونه، درددل همدیگه رو گوش نمی دیم چون اتلاف انرژی میدونیمش، برا هم از خود گذشتگی نمی کنیم چون فکر می کنیم ایثار بعدن از طرف مقابل طلب کارمون می‌کنه و ...

برا همینه که زندگی هامون یه تابلو نقاشی سیاه قلم شده، رنگ نداره، عشق نداره، خسته‌است، دیگه مثل قصه ها شیرین نیست. اغلب ماها دیگه اصلن قصه ای نداریم،  زندگی بی قصه، یکی بود یکی نبود نداره، رفتیم بالا دوغ بود اومدیم پایین ماست بود نداره، برا همینم آدمو خسته می‌کنه یه راه ممتد و طولانی می‌شه که همش باید بری، آخرشم هیچوقت خوب نیست چون قصه که نیست تا آخرش همه عاشقا به هم برسن، همه فقیرا پول دار بشن، همه آدم بدا مجازات بشن و..

بیاییم همه‌مون برا زندگیامون قصه بسازیم تا همه نشدنیها بشه، تا همه چی مثل کتاب نقاشی بچه‌ها رنگی رنگی بشه مهم نیست که حتمن برگ درختا سبز باشه یا آبی دریاها حتمن آبی باشه تا همه چی سرای جای خودش باشه مهم اینه که مثل بچه گی هامون همه چیز رو ممکن بدونیم. 

بیاییم کمی دلمون برا دلامون بسوزه، کمی عشق بریزیم توش شاید اینطوری دیگه برا هیچ کاری زورش نیاد و تنبلی نکنه، فقط نارنجی و قرمز تو رگامون بریزه تا همه چیز جون بگیره و زنده بشه.

نظرات ()



پاییز آمده است..
نویسنده: نسرین - یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠

دست هایت دیگر رفاقت ندارند    بیگانه اند و خالی

و اسیر در گیسوانی که روزگاری بیگانه می‌دانستمشان با نوازش دست‌ های تو

نگاهت دیگر آرام و شفاف نیست، تقلبی است از نگاه, بی نیاز آن وقت‌هایت

و لبهایت طعم زهدانی را که، عفونت تکرار خواهش‌های سردستی به خشکی زودرس مبتلایش کرده

  آغوشت مندرس است،  دیگر نمی‌شود لباس. تن کرد، نمی پوشاندم

 انگار می‌کنی سوراخ هایش از فقر است

 فقر نیست اما

 همه از وادادن به تنی است که دلش را به تن می‌فروشد

دیگر نمی‌شود        دیگر نمی‌شود در تو غرق شد

     آب بازی زود گل آلودت می‌کند و نفسهایت که دیگر تازگی ندارد

 دی‌اکسید کربن دارد شاید،

 که زندگی نمی دهد

دیگر زندگی نمی داد  

   دیر زمانی بود که در تو نفس کشیدن سبزم نمی‌کرد

 فهمیده بودم   زود فهمیده بودم

 اما چه حیف که دیر باورم شد

خاکی بودی که انگار می‌کردم بذر جوانه‌های سبز داری و حالا علف هرز رویانده‌ای

 باورم را خشکاندی

شاید پاییز آمده است

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »