آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٦

ساعت دقیقا دو و چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر است، چایم را با عسل فراوانی خورده ام و با آرامش به صندلی مشرف به محیط کار جدیدم که رو به پنجره ای آفتاب گیر با نخل های تنومند باز می شود تکیه داده ام. می توانم با قاطعیت بگویم بعد از حدود چهار ماه بدو بدو و تلاش در محیط کار جدیدم اولین بعد از ظهر آرامی است که تجربه می کنم.

نگاهم به تلفن دستی کنارم که همیشه مرا به یاد آنکال بودن پزشک های اورژانس می اندازد می افتد و سعی می کنم ندیده بگیرمش، از آخرین پستی که نوشتم حدود پنج - شش ماهی می گذرد. یادم هست در آن پست از شدت بیکاری در محیط کارم نوشته بودم که تنها دغدغه ام را انتخاب میان نوشیدن چای سیاه یا سبز با مویز یا برونی نشان می داد! نمی دانم باد این آرامش مرا به گوش طبیعت حسود رساند یا به قول قدیمی ها خودم خودم را چشم زدم که شد تابستان بی آسایش و بی آرامشی برای من آرامش جو. جوری که فکر می کنم در کل چندین سال خدمتم در اینجا به اندازه این چند ماه کار نکرده باشم. به هیچ کار خارج از اداره ام نرسیدم. کلاس ورزشم را کنسل کردم، پایان نامه ام در فصل اول که در واقع آخرین فصل برای دفاع بود خشکید و شد جوجه ای که آخر پاییز نشمردندش و دلم، که پاییز که نه زمستان است.

دیروز ساعت یک و نیم بعد از ظهر رفتم اطاق همکارم و آقایی را دیدم، نمی دانستم داستان این است، خانم همکار گفته بود یک کار خصوصی اضطراری دارد فکر کرده بودم حتما مشکل کامپیوتری امنیتی دارد به موقع خودم را رسانده بودم و بعد گفته بود داستان از این قرار است. آقا یکی دو سالی از من بزرگتر اما بچه سال به نظر می آمد، از قضا قبلا دیده بودمش، سالها پیش در دانشکده خودمان درس می خواند، به رویم نیاوردم که دوران دانشجویی و بی پست و عنوانی اش را هم دیده بودم. خانم همکار که مدتی است مرا در این محل کار جدید دیده را مایوس نکردم، گفتم من دیگر به این موضوع فکر نمی کنم و گرنه ایشان آدم لایقی است. برگشتم به اطاقم. در راه برگشت مثل همه وقت هایی که خواستگار معرفی ام می شد احساس خفگی داشتم. روزگاری عاشقیتی بود و خب طبیعی اما حالا که دلبسته هیچ کس نیستم چرا.

دیگر داستانم را می دانم من آدم انفعال در رابطه نیستم، باید خودم بخواهم. خواسته شدن انگار غرور زنانه ام را نوازش می کند اما روح بی جنسیتم آن را دوست ندارد، حس انقیاد و بندگی به من می دهد. می توانی فورا با او همراه شوی به سمت کشوری که قرار است برود. سفر کنید، بچه هم دوست ندارد، من خودم هم دیر ازدواج کردم اما این کار را بکن. این ها نصایحی بود که خانم همکار برایم روضه کرد.

راستش نمی دانم از افسردگی است یا وارستگی، اگر زمانی بود که تصمیماتم با نیم نگاهی به نظر دیگران، شوآف و پز و اصولا دغدغه های مبتلا به ما جهان سومی ها گرفته شود این روزها امری علی حده شده، فکر کنم کم کم دارم به مقامات عرفانی نائل می شوم! البته همیشه همین بود خیلی چیزها که برای خیلی ها مهم بود هیچ وقت برایم مهم نبود.

حالا سفر به سرزمین مادری ام و نشستن در یک چادر عشایری و خوردن یک چای با بوی پهن مخلوط در هوا یا به قول شما با کلاس ها، عنبر نسا، هیچ فرقی با نشستن در یک قایق دو نفره در ونیز که شاید روزی منتهای تابلوی خوشبختی من بود ندارد. اگر چه در این دوگانه افسردگی و یا استغنای روحی هم چنان در گذرم که کدام یک واقعی است. زندگی دیگر چیز زیادی برای هیجان زده کردنم ندارد، اگر چه لحظه هایش را حریصانه می نوشم. لذتی که همین چند روز پیش از چیدن لاک هایم در یک باکس جدید بردم را با شام در یک رستوران بی نظیر در پاریس همانند می دانم. شاید زندگی ام را تقلیل داده ام به اندک های اندک، چون در واقع هیچ چیز بزرگی وجود ندارد. راز بزرگ زندگی عشق است که آن هم ماندگار نیست، آنقدر لایه هایش را ورق زده ام که به رگ و پی اش رسیده ام و زشتی دیدن آن زیرها خوشی رویه را هم برایم مکدر کرده است. 

 من علیرغم ظاهرم آدم بی اندازه مغروری هستم، غرور برای زن چیز خوبی نیست این را همیشه پدرم به مادرم می گفت، مادرم زن مغروری بود اما بی نهایت لطیف و زنانه و این جمع اضداد شاید برای مردی مثل پدرم قابل پذیرش بود چون خودش آدم لطیفی بود اما من به خوش شانسی ماردم نبودم. اینکه گفتم مغرور برای این بود که بگویم احساس ترحم هیچ دیار البشری را به خودم بر نمی تابم اما همیشه دیالوگ فیلم سلام سینما مخملباف یادم هست که می گفت زن ها باید گاهی وقتها رقت انگیز باشند انگار که راز موفقیت ما زن ها هیشه در پذیرفتن جنس دوم بودن و پیمودن راه از مسیر مکر و حیله و یا ترحم و استیصال است و تویی که این را هیچ وقت برنتافتی عصیان گری هست که جبر طبیعت تو را محکوم به تنهایی می کند.

 موقع برگشت از پیش همکارم داشتم فیچرهای آن آدم را بالا و پایین می کردم، بدی هم نبود با کمی اغماض از نگاه ایده آلیست من می شد خوش تیپ هم اطلاقش کرد، حالا که پا به سن گذاشته و صورت پر و مردانه تری از آن نی قلیان دانشجویی پیدا کرده. اما آیا سهم من از زندگی این بود که آخرش از سر اجبار برای آنکه بعد از پنجاه سالگی تنها نمانم تن به ازدواج بدهم. چه کسی حالا باور می کند که چه آدمهایی بودند که در مجمع عمومی ذهن من، بی حتی دیده شدن و خوانده شدن وتو شدند فقط برای آنکه عاشقشان نبودم و حالا از سر استیصال تن بدهم به انتخاب حسابگرانه مردی و تن دادن برای من آنقدر مقدس و بزرگ است (اگر چه احمقانه بودنش را خودم هم می دانم) که چه کسی باشد که لایق تن دادن باشد بی محلل عشق. 

به انتخاب هایم، به عشق های متعالی ام، به عمر گذاشتن هایم نگاه که می کنم عایدی ام هیچ است،  و درد آور اینکه نه در خامی شانزده هفده سالگی بوده باشد که در سی و چند سالگی، این همه سبکسری رقت انگیز است. به اینکه فکر می کردم عشقم خالص بوده و باید خلوص پاسخش باشد، به پست های آن روزهایم در همین بلاگ و به سرخوردگی ام در مواجهه با ابتذال آدمم و کوری خودم بر آن همه ابتذال. 

بعد مایوس تر می شوم، چون از خودم مایوس می شوم. مدام به خودم می گویم تو در نهایت هوشمندی به خیال خودت، در نهایت رئالیستی در نگاهت به زندگی، باخته ای به ایمانت به رفاقت که همیشه اولین مولفه تو برای عاشقیتت بود و فکر می کردی درست ترین گزینه باشد که هست اما نه در جامعه خود باخته، بی هویت و عقده ای ایران که همه چیز با متر نگاه دیگران و به به و چهچه هایی که خود کم بینی آدم های کوچک را پر می کند سنجیده می شود و نه جنس رفاقت و همدلی رابطه.

و بعد همه این ها نه در خامی های شانزده هفده سالگی که در بعد از سی سالگی به مفتضحانه ترین شکل ممکن، عاشق شدی و بزرگترین سرمایه ات را به عنوان یک انسان به طور اعم و نفیس ترین سرمایه ات را به عنوان یک زن به طور اخص در سالهای طلایی عمرت، برای انتخابی گذاشتی که مصرانه فکر می کردی درست است، که رفاقت بزرگترین رکن است، که عشق صادقانه جواب می دهد اما به بدترین وجه ممکن بازنده شدی.

آدمیزاد گاهی وقتها بازندگی خودش را قبول نمی کند من نه که خودم را همیشه مشاور اعظم دوستانم می دانستم فکر می کردم اشتباهم هم با بقیه فرق دارد، اشتباهم هم درست است و شاید همین غرور بود که مرا زمین زد. اینکه می گویم مغرور برای این است که من هیچ وقت اقرار نمی کردم به زمین خوردنم و به اشتباهم در انتخاب که نگویم زمین خوردم و همین باعث شد بیشتر در لجن این اشتباه غوطه ور شوم و زمانی بیرون بیایم که دیگر هیچ دستی برای بلند کردنم دراز نشود. 

اما حالا، حالا احساس می کنم کودک ساده لوحی بودم که گول خوردم، کسی گولم نزده، کسی اصلا قدرت ندارد من را گول بزند! خودم خودم را گول زدم و این احساس هولناکی است. اغلب آدم ها در زندگی شکستهای عشقی دارند، بی وفایی، خیانت و از این قبیل مسائل اما برای من هیچ کدام اینها پیش نیامد، اما در عوض خودم به خودم خیانت کردم و این به مراتب بدتر است. تو وقتی از دیگری خیانت دیده باشی سعی می کنی دفعه دیگر محتاط تر قدم برداری، هوشمندانه و تیز بین تر نگاه کنی و خب همین به تو قدرت می دهد که دوباره امتحان کنی اما اگر خائن خودت بوده باشی چه. اگر اعتمادت از خودت و باورهایت سلب شده باشد چه. بعد دلم برای خودم می سوزد البته نه که ترحم کنم یا برایش اشک بریزم اما دیگر نگاهش نمی کنم که چه می خواهد، دلش چه می خواهد، به اندازه کافی دستم را گرفته و مرا از جاده دور کرده. نمی دانم چطور توصیف کنم. احساس غبن نمی کنم راستش مدتهاست که به این فکر می کنم آیا آنطور که دوست داشتم زندگی کردم و مصرانه و با ایمان می گویم بله. تنها مایه های حسرت من در زمینه درس، کتاب و چیزهایی است که می شد یاد بگیرم و نگرفتم درس هایی که در دوره دانشجویی با عشق نخواندم، تنبلی کردم، بازیگوشی کردم، فیلم ها و کتاب هایی که هنوز نخواندم و ندیدم.  من زندگی در دنیای خیالی خودم را بیشتر از واقعیت دوست دارم خودم را به غایت واقع گرا می دانم اما منش و زندگی دورنی خودم را بر واقعیت سوار نمی کنم چون واقعیت دنیای آدم ها هم روح خودم را می خراشاند و هم تو را ناگزیر می کند برای کمتر زخمی شدن زخم بزنی.

هیچ وقت دنیای واقعی آدمها را دوست نداشتم، با تمام آغشتگی ام به زندگی تنها جسم زندگی را داشتم و با روح آن هیچ وقت مانوس نشدم چون تنها موضوع قابل اعتماد در زندگی، آدم ها و کل نظام هستی برایم؛ جسم آن بود نه روح متزلزل و غیر قابل اعتمادش. 

حالا ساعت نزدیک چهار است روحم را می گذارم برای نشخوارهای روشنفکری اش هم چنان بچرد و جسمم را زود جم وجور می کنم تا بشاش و پر حوصله به قرار بعد از ظهرش برسد.چشمک

 

 

 

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :