آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٤

يک روز خوب

امروز خيلی خوب شروع شد مهمترين اصلش اين بود که شب خيلی دير نخوابيدم اين همه که از بچگی ميگن شب به موقع بخوابيد گوش نميديم بعدش ميشه اين که تا صد سالگی هم صبحها به سختی از خواب بيدار ميشيم و تا شب بايد تو چرت باشيم .بعد از مدتها چت بازی هم مزه خودشو داره ها مخصوصا که امروز يکی از بچه‌های قديمی دانشگاه رو ديدم و کلی هم درددل کرديم يادش بخير

يه زمانی که در عشق عمران می‌سوختم و کامپيوتر رو بدترين بلای آسمانی ميدونستم که سر از زندگی من در آورده يه دوستی که عمران ميخوند بهم گفت خوش به حال شما کامپيوتريها وسط زمستون تو محل کارتون يه قهوه درست ميکنيد و در حالی که از پنجره بارش برف رو نگاه ميکنيد يواش يواش قهوه تونو هورت ميکشين  اما ما عمرانيهای بيچاره تو بر بيابون زمستون و تابستون بايد با هر کس و ناکسی چونه بزنيم

گاهی اوقات ميگم اون بنده خدا راست ميگفت اوضاع ما زياد هم بد نيست .

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :