آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

مدتهاست ننوشتم؛ خب روال عادی زندگی در جریان بود و روزها و شبها مثل هزاران سال که یکدیگر رو دنبال کردن و هیچ وقت هم نتونستن با هم باشن می‌گذشتن ؛ سوای تنبلی یا گاهی اوقات کمبود وقت به دلیل کلاس‌های اداره ؛ خودم هم اصلن دلم نمی‌خواست بنویسم.

 امروز  چند کامنت جدیدم رو که دیدم احساس خوبی پیدا کردم شاید باعث شد کمی دلم رو غبار روبی کنم ؛ یک دفعه دلم برای اینجا تنگ شد. بعد به نوشته های قبلم که رجوع کردم انرژی گرفتم نه اینکه اونقدر به نظرم جذاب اومده باشن که حیفم بیاد بیش از این دیگران رو از قلم گهربارم محروم کنم ؛ نه! فقط از یادآوری روزها ولحظه‌هایی که به نوعی اینجا ثبت و ماندگار شده لذت بردم .

واقعیت اینه که ما مردم ایران همه خوب می‌نویسیم؛ خوب حرف می‌زنیم ؛ حتی گاهی وقتها خوب هم فکر می‌کنیم اما پای عمل که برسه منتظریم ملوک خانم یا ممد آقا بیاد لنگش کنه (البته تازه فهمیدم بحث امروز ودیروز نیست این همه شاعر جهانی و غیر جهانی که ما داریم نشون می‌ده که داستان از اول همین بوده) فقط لقلقه زبان و برون ریزی افکار خل مخلی ؛ بیهوده یا با‌هوده !!  اگر کمی به آمار وبلاگ نویسی توجه کنیم متوجه می شیم در این مورد رشد خوبی داشتیم و انصافن وقتی به بلاگهای مختلف سر میزنی متوجه میشی چقدر همه خوب می نویسن و چقدر بهتر از تو به موضوعات مختلف می‌پردازند البته خیلی مواقع استفاده هم می کنی اما وقتی به این فکر می‌کنی که یکی از اهداف مهم نوشتن روشنگریه و روشنگری...

آه ای مجنون زبان در کام گیر         لب فرو بند و کمی آرام گیر

ناخودآگاه به یاد سریال زیبای هزار دستان افتادم ؛ با این که سالها از نمایش اون گذشته و دیگر نه علی حاتمی هست که چنان آثاری خلق کنه ؛ نه کسی هست که جای خالی اون رو پر کنه و نه دیگر نیازی به پر شدن جای امثال او در جامعه کنونی ما احساس می‌شه ! لحظه لحظه سریال چنان در ذهنم نقش بسته که زمانی نیست که به فراخور موضوعی به یاد صحنه‌ها و دیالوگها ناب اون نیافتم و لذت نبرم . اگر درست یادم باشه صحنه‌ای بود که مفتش (مرحوم فروهر) برای پیدا کردن عاملین ترور رییس انبار غله از مردم باز جویی می‌کرد ؛ دیالوگ اون صحنه یادآور امروز ماست ؛ جماعت خواب! اجتماع خواب زده ! جامعه چرتی

 با کمی تغییر حالا باید گفت؛ جماعت حرف! اجتماع حراف!جامعه وراج!

از این بیهوده گوییها بگذریم و بچسبیم به زندگی واقعی یا به قول فرنگیها رئال! واقعن روزها زود می‌گذره ؛ زمستان بسیار سرد اما پرشکوه امسال هم داره تموم می شه ؛ رو سیاهی هم نداشت که به ذغال بمونه روزگار ذغال و رو سیاهی و این حرفا گذشته
روزگار همه چیز گذشته.. روزگار هزار دستان ؛ روزگار فیلمهای خوب ؛ روزگار شعر ؛ شاید هم تنها روزگار شوریدگی من
حالا روزگار آرامش است؛ روزگار لذت بردن از طعم خوش چای داغ و خرما ؛ روزگار گاز زدن نان و پنیر و گردو صبحانه ؛ روزگار حرفهای صد تا یه غاز زنانه و روزهای نارنجی رنگ زندگی من
حالا زندگی را بیشتر دوست دارم ؛ حالا دیگر زندگی را با حواس پنجگانه‌ام طراحی می‌کنم و با دلم رنگ آمیزی  
آنروزها تنها رنگ آمیزی می‌کردم نه طرحی بود و نه نقشی؛ برای همین کارهایم هیچ سبکی نداشت بدیع اما سردر گم ؛ گاهی شعر می شد گاه سیاهه اندوه گاهی دلمردگی و گاهی شوریدگی
امروز هرچه هست پر است از نارنجی و نارنج ؛ رنگهای زنده و شاد ؛شاید همه قرمز


امسال برای اولین بار در زندگی‌ام ولنتاین برای من معنایی دیگر داشت؛ البته من کلن اعتقاد به روزی خاص در این مورد ندارم وقتی که تو کسی را دوست داری و در مسیر دوست داشتن احساس تنهایی نمی کنی آن روز بی هیچ هدیه و بی هیچ کلامی حتی ؛ روز عشق است شاید ما آدمها اینها را درست کردیم تا زندگی را بیشتر بچشیم و دوست داشتن را با دهان هم مزه مزه کنیم.
خب دیگه زیادی نرم تو حس امسال به من و حاج خانم ! کلی خوش گذشت اولن که حاج خانم منو خیلی سورپرایز کرد سالهای قبل یا من تهران نبودم یا اون
البته من هیچوقت از اون دسته آدمهایی نبودم که روز ولنتاین غصه بخورم آی چرا تنهام  چرا هدیه نگرفتم یا چرا بیرون نرفتم چون واقعن وقتی خوشحال باشم و حالم هم خوب باشه حتی وقتایی که می‌رم دم در دانشگاه دوست دخترم و با هم پیاده تا میدون انقلاب قدم می‌زنیم از کلی شکلات و عروسک و ولنتاین برام شیرینتره ؛ هرچند مدام در حال کل کل و بحث‌های عجیب غریب بر سر مسائل ابتدایی و خدای نکرده فلسفی باشیم! به هرحال سورپرایز شدم برای هدیه قشنگم و محبت واقعی که درش احساس کردم واقعیت اینه که ما زنها در طول تاریخ به ناحق اسممون به این در رفته که خیلی پولکی هستیم و هر کسی رو که پول بیشتری برامون خرج کنه و هدیه گرون قیمت‌‌تری برامون بخره  (البته دومیش یه کمی راسته) بیشتر دوست داریم .

 اغلب ما زنها اینطوری نیستیم ما اگر هم نسبت به هدیه‌های گرون‌تر علاقه نشون می‌دیم فقط برای اینه که فکر می‌کنیم کسی که با هر شرایط مادی این کار رو برامون انجام داده در واقع خواسته به بهترین شکل محبت و احترامش رو به ما نشون بده .

در واقع فکر می‌کنیم نحوه این کار و حسن سلیقه‌ای که به خرج داده می‌شه نشانه ارزش و اهمیتیه که برای طرف مقابل قائلیم . من در این مورد همیشه حساس بودم در عین اینکه صددرصد اطمینان دارم که آدم مادی نیستم ؛ این مسئله برام اونقدر تعیین کننده بوده که حتی مواردی بوده که یک هدیه باعث شده کل تصمیمم برای انتخاب اون آدم عوض بشه چون فکر کردم کسی که مدعیه عشقه بزرگیه و دلش نمیاد از چرک کف دستش برا آدم مایه بگذاره چطور بعدها که به وصال رسیده و عشقش هم فرو کش کرده می‌تونه همچنان دل در گرو آدم داشته باشه.

خلاصه اینکه آقایون محترم همیشه حواستون باشه که راه دل خانمها گاهی وقتها از کنار جیب شما می‌گذره!!
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :