آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦

حسابی حوصله‌ام سر رفته حدود صدو پنجاه تا ای-میل باز نکرده دارم که از صبح شروع کردم به دیدنشون ؛ از حدود یک ماه پیش که مسافرت بودم باز نشده موندن اما بدیش به اینه که اصلن فاز نمی‌ده .

امروز برای اولین بار در زندگیم نشستم پولهایی رو که باید خرج کنم از حقوق و عیدیم کم کردم فکرشو بکنید از هفتصد و پنجاه تومن عیدی و حقوقم چقدر باقی موند؟ به خدا پنجاه هزار تومن که باید فروردین رو باهاش سر کنم و طبق معمول از مامان جان قرض !
 از صبح تا حالا با دو تا از دوستام تلفنی حرف زدم ولی همچنان ناراضی‌ام‌ و هنوز دارم با  عصبانیت به تلفن نگاه می کنم . با همکار عزیز هم که یه زمانی سایه هم رو با تیر می‌زدیم کلی لاو ترکوندم؛ فکرشو بکنید از ساعت نه تا یازده یه بند حرف زدیم اونم در مذمت جماعت ذکور و خیانت پیشگی‌های آقایون حتی در شصت سالگی! بعدش آقای.. اومد تو اطاقمون و شروع کرد به درد دل تا ساعت ناهار ؛ پسر خوبیه ؛ از هم دانشکده‌ایهای خودمه منتها عمران خوونده ؛ بنده خدا گاهی اوقات اینقدر حرص و جوش میخوره و سیگار می‌کشه که واقعن آدمو نگران می‌کنه چون تو این سن یک بارهم دچار سکته قلبی شده؛ امروز خیلی دلم براش سوخت؛ تو سنی که دیگه باید یه چیزایی برا خودش داشته باشه و به قول قدیمیها بارش رو بسته باشه هیچ چشم انداز خوبی نداره ؛ واقعن که گاهی وقتها مردها خیلی از ما زنها بیچاره تر هستن ؛هرچند این براشون بهتره ! که از قدیم گفتن بترس از مرد که اگه شلوارش دو تا بشه جای خوابشم هم دوتا می شه؛  البته این دوره زمونه باید گفت N تا!!

  فکرشو بکنید یه حلقه ازدواج معمولی الان دست کم ششصد هفتصد تومن قیمت داره یا سرویس طلا که می‌شد با یک میلیون سرو ته‌ش رو هم آورد کمتر از سه میلیون قیمت نداره حالا خرج عروسی و آیینه شمعدون و خونه و غیره بماند ؛خلاصه بنده خدا خیلی حرفها زد که آدم دچار شور انقلابی می‌شد!! بیچاره راست می‌گفت به نظر خودم هم ما گوسفندیم یعنی الان چند ساعته که  به شدت احساس گوسفند بودن می‌کنم باورتون نمی‌شه حتی دلم می‌خواست بع بع کنم. بهش پیشنهاد کردم زیاد فکر نکنه و به فکر لذت بردن از عمر و جوونیش باشه و حرفای بی‌تربیتی! نزنه اما خودم هم از حرفهای خودم حالم بد شد ؛ آدم یاد مامان بزرگا می‌افتاد یعنی به این زودی آدم دچار این نوع احساسات میشه ؟!

 این حرفا رو بیخیال؛ از همون اول که من اومدم اینجا این پسر حیوونی همیشه هوای منو داشت ؛ یعنی امکان نداشت من تو کاری بمونم و کمکم نکنه ؛ یه جورایی با حس دختروونه می فهمیدم از من خوشش میاد و هر دفعه که می پرسید بالاخره این نامزد تو راستکیه یا دروغکی می خندیدم ؛ موضوع خنده دار اینه که وقتی برا مامانم از کارهایی که برام انجام می‌ده تعریف می‌کنم نمی‌دونم چه سریه که مامان جون من که فکر میکنه دخترش چیزی کم از مرلین مونرو نداره (البته دروغ گفتم چون مدام در حال ایراد گرفتن ار سرتاپای من بیچاره‌است ) و باید یه پسر که از خوش‌تیپی و فهم و کمالات و علوم غریبه و بدیعه همتا نداره بیاد باهاش عروسی کنه ؛ بسیار متواضعانه لبخند می‌زنه طوری که هر وقت می‌گم مامان ؛ گفته بیا تو اطاق من با هم کار کنیم یا اینکه بیا فلان کلاس شبکه رو باهم ثبت نام کنیم استقبال هم می‌کنه !   نمی‌دونم از فامیلیش خوشش می‌یاد یا خواب نما شده ( آخه شما باید مامان منو بشناسید تا بفهمید که این رفتارش واقعن اعجاب انگیزه ) حالا هر چی من می‌گم مامان جان برا من هیچ جذابیتی نداره ؛ چه می‌دونم قدش زیادی درازه ؛ اینطوریه و اونطوریه به خرجش نمی‌ره خلاصه که گیر داده این پسر مرد زندگیه و صاف و ساده ست و از این حرفا .
جای مامانم امروز خالی بود اگه این سر نترسش رو می دید و حرفای خطرناکی رو که می‌زد (اونم تو اداره ما) می‌شنید عمرن دلش نمی‌خواست دخترش با یه بچه تو راهیسر جوونی بیوه بشه ؛امروز برم براش تعریف کنم که بیخیال بشه !
دیگه چی تعریف کنم ؛ دیگه اینکه الان خیلی عصبانیم خودم هم می دونم از کجا آب می‌خوره

بازم عصبانیم چون نزدیک به دو ماهه ماشین خریدم اما عرضه رانندگی کردن رو ندارم و تنها علتش ترسو بودن منه ؛ دیشب از کنار یه کامیون تو اتوبان خواستم سبقت بگیرم اولن که ترجیح می‌دادم تمام باقیمانده راه رو پشت سرش طی کنم! اما وقتی دل و به دریا زدم و از کنارش گذشتم بدون اغراق از ترس تا مرز تسلیم جان به جان آفرین پیش رفتم ؛ واقعن من نمی دونم چرا اینقدر جون دوستم! شرم آوره ! نه؟ از تصور اینکه نکنه یه وقت زخم و زیلی بشم می‌ترسم رانندگی کنم و به تنها چیزی که فکر نمی کنم اینه که نکنه من به کسی آسیبی برسونم .بازم شرم آوره ! نه ؟
شایدم تقصیر این خواهر کوفت نگرفته‌ام بود که یه بار منو برد مثلن با هم تمرین کنیم؛ خودش می‌گه مخصوصن بهم نگفته بود دارم می‌رم تو جدول که تا آخر عمرم یادم بمونه موقع وارد شدن به کوچه کمی دور بگیرم خلاصه اینکه افتادم تو جدول. اینش به کنار ؛ طوری سرم جیغ کشید که جای ترمز گاز می‌دادم و فرمون می‌پیچوندم؛ این وسط معلوم نیست چه جوری دست نازنینم لای فرمون گیر کرد که یه ماهی تو آتل بود و واقعن چلاقم کرد اونم دست چپ برا یه چپ دست بینوا ؛ طوریکه هنوزم این دست برا من دست نشده .

جالبه برا هر کی توضیح می دادم چطوری این بلا سرم اومده باور نمی کرد که مگه میشه دست آدم تو فرمون گیر کنه! وتازه تا مرز شکستگی بره اینم شرم آوره ! نه ؟چون مثلن من خودم رو کاراته کار می دونمو از خودم انتظار دارم اینقدر لوس نباشم.

خلاصه اینکه بازم خیلی عصبانیم چون امروز دوستم ازم خواسته باهام بیاد رانندگی؛ اونم تنها با این انگیزه که می دونه قیافه و حرکات من چقدر خنده دار می شه و فقط برا اینکه بهم بخنده می‌خواد باهام بیاد! اینم شرم آوره ! نه ؟

خب نوشتن تو اینجا بعضی وقتا واقعن عالیه ؛ حالم خوب شد !

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :