آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦

همین دیروز بود ؛انگار همین دیروز بود صبح که بیدار شدم به جای مامان و نان تازه و چای شیرین خواهر بزرگترم را کنار چرخ خیاطی دیدم که تند و تند می دوخت ؛با آنکه خیلی بزرگ نبود مثل همیشه و مثل حالا مشغول بود به کارهای آدم بزرگی ؛ تازه کلاس خیاطی‌اش را تمام کرده  بود و اشتیاق دوختن لباس نوزاد شوقی تازه بود.

هنوز بعد از این همه سال یاد آن صبح و غربت صبجگاهی‌ام که می‌افتم دلم یک جوری می شود. یاد پونزده زاری که خواهرم به من داد تا با آن خوراکی بخرم؛ طعم پیراشکی زنگ تفریح که به یادم می‌آورد امروز مامان با صبحانه و مهربانیش بدرقه‌ام نکرده ؛ یاد ظهر که کیفم را روی پله‌ها گذاشتم و از پشت در پرسیدم دختر است یا پسر ؛ یاد چشمهای اشک آلود برادرم که دلش یک داداش کوچولو می‌خواست که اسمش را فرشید بگذارد و احساس ناکامی می‌کرد.  یاد بابا که همیشه دختر دوست بود و خوشحال که دختری خوشگل و سالم پیدا کرده .
همین طور که می‌نویسم لحظه‌ها زنده می‌شوند و جان می‌گیرند.

 اولین لحظه که خواهر کوچولو و نازنینم را به خانه آوردند فورن رفتم بالای سرش و انگشتهایش را شمردم نمی‌دانم شاید من زیاد باهوش نبودم یا شاید بچه‌ها آنوقتها خیلی بچه‌تر بودند ؛ فکر می‌کردم انگشتها بعدن کامل می شوند (هزار ماشاالله به بچه‌های امروز که پروسه نصب و تولید و راه اندازی کارخانه آدم سازی رو بهتر از حالای ما بلدند!)

دو اسم گلی و ماه انتخاب من بودند برای گل ماه چهره خانه‌مان. هفت سال ته‌تغاری خانه بودن ؛ هفت سال لوس بابا بودن؛ یادم است که شبها در بغل بابا می‌خوابیدم؛ با او حمام می‌رفتم و او برایم قصه می‌گفت و با همه اینها آمدن یک رقیب که هیچوقت برایم رقیب نشد  وقتی بیشتر فکر می‌کنم از همان وقتها عاشق خواهر کوچکم بودم ؛عشقی که شاید از این جنسش را به کمترین کسی در زندگی داشته باشم.


و انگار دیروز بود ؛ انگار نه ! همین دیروز بود که همان نوزاد که انگشتهایش را می شمردم را از زیر قرآن رد کردیم تا یک فرشته کوچک برای ما به دنیا بیاورد . احساس غریبی است خوشحالی زیاد و تکرار همان غربت ؛ همان غربت صبحگاهی من در سالهایی دور

حالا باید یک زندگی جدید را در خانواده باور کنم؛ فعلن شگفت زده‌ام از خلقت و از باور کسی که همخون من است

اما می‌دانم آدمی تازه ؛ زندگی تازه و حتمن عشقی تازه

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :