آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

پرشین بلاگ در روزهای انتهایی سال سرویس‌دهی خوبی نداشت ؛درسته که خیلی حال و هوای نوروز رو نداشتم اما دلم می‌خواست حداقل با یه شاد باش کوچولو سال رو تبریک گفته باشم.
سرویس نداشتیم بنابراین مسیر طولانی خانه تا محل کار رو با تاکسی اومدم؛ خوبی نداشتن سرویس به اینه که با آرامش آماده می‌شی و می‌تونی صبحانه دلخواهت رو تو خونه بخوری. امروز صبح رو باشیر و خرما شروع کردم و تا میدان تجریش با آواز استاد شجریان نواخته شدم .
بی همگان به سر شود          بی تو به سر نمی‌شود
امسال یکی از خسته‌کننده‌ترین نوروزهای عمرم بود. همیشه خونه موندن و استراحت کردن یکی از لذت بخش‌ترین تفریحات من بوده اما امسال نه ؛ دلم می‌خواست تعطیلات تموم بشه و زودتر بیام اداره ؛ هفته گذشته سر جمع بیست و چهار ساعت هم نخوابیدم اما دیروز و امروز با اشتیاق بیدار شدم ؛ اینجا برام آرامش بیشتری داره
دلم تنهایی می‌خواد ؛تنهایی و تنهایی.اصلن بحث افسردگی در میون نیست چون سرشار از انرژ‌ی ام اگرچه با یک پتانسیل کاملن منفی!
نمیدونم هیچوقت این حس رو داشتین یا نه ؛مدتهاست هیچ آرزویی؛ هیچ رویایی و هیچ فانتزی در ذهن ندارم ؛ شاید علتش اینه که به اونچه که دوست داشتم رسیدم؛ این با احساس دلزدگی فرق می‌کنه مسئله اینه که چیز بیشتری نمی‌خوام .من از ابتدای جوانی همه زندگیم رو به دنبال رضایت احساسی سپری کردم و حالا اون رو دارم به همون شکلی که دوست داشتم .نباید به حفظ کردن یا امتدادش فکر کنم ؛ همین برای من باید کافی باشه چون منتهای آرزوی من همین بوده که به دستش آوردم ؛دیگه نیازی به ادامه راه نمی‌بینم تا شاهد خراب شدن همه چیز باشم.جالبه که من جون عزیز حتی دیگه دوست ندارم اونقدر عمر کنم که شاهد از دست دادن همه چیزهایی که دوست داشتم باشم. 

 کلاس زبان رو شروع کردم اما اشتباه کردم که این همه سال دیر رسیدم برای علاقمندی‌هام و حالا که رفتم دنبالشون می‌گم خب که چی؟ گیریم که من چهار سال دیگه دان دو کاراته شدم ؛ گیریم که علوم سیاسی خووندم؛ گیریم که یه روزی خیلی راحت تونستم فیلم زبان اصلی رو بدون زیر نویس بفهمم؛ گیریم که همه کتابهایی رو که آرزو داشتم بخوونم و نخووندم رو خووندم و نهایتش گیریم که یه پسر نره خر یا یه دختر لکاته یا اصلن نه ! یه پسر جیگولو اتو کشیده یا یه دختر ساده‌تر و بزتر از خودم تحویل جامعه دادم؛ بعدش که باید برم یه گوشه بتوپم! (یعنی بمیرم )
زندگی زیباست و در این هیچ شکی نیست ؛ نه می‌خوام خودمو بکشم؛ نه تو عشقم شکست خوردم ؛نه دچار یاس فلسفی شدم و نه کسی کلاه سرم گذاشته اما این همه بدو بدو برای چی؟
از همه چیز زندگیم بیش از اون که باید؛ لذت بردم .با سادگی یه بچه کوچولو که با یه آبنبات ذوق زده می‌شه و با یه اخم دلش می‌شکنه همه چیز رو احساس کردم مطمئنم درک احساسیم از زندگی کاملن عمیق و قویه و به همین دلیل چیز بیشتری نمی‌خوام
خب من ادامه نوشته‌هام رو پاک کردم چون وقتی قاط می‌زنم تخته گاز پیش می رم و همه چیز رو تخریب می‌کنم این خصوصیت غیر سیاستمدارانه من تنها نفعش به حال خودم اینه که وقتی همه چیز رو خراب می‌کنم چند وقتی برای کسانی که زیر آوار موندن گریه می‌کنم؛ اگه خیلی برام عزیز باشن مومیایی می‌شن و هرزگاهی بهشون سر می‌زنم اگر نه هم که اونقدر اونجا می‌مونن که زمان و طبیعت بپوسونتشون 
به هرحال حالا که بعد از ظهر شده و من حالم خوبه !

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :