آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

امروز صبح نشستم سنتوری رو نگاه کردم ؛ من واقعن تنبلی می‌کنم اگه حتی روزی یک فیلم بیارم اداره ببینم می‌دونین چقدر به رشد فرهنگی ؛ هنری خودم کمک کردم! 

از ترانه خیانت چاوشی؛ اینقدر خوشم اومد که انگار خنجر نامروت خیانت بارها در قلبم فرو رفته و داره چیک چیک ازش خون میاد و لامصب بندم نمیاد! من کلن آدم سریشی هستم اگه از چیزی خوشم بیاد اونقدر دنبالش می‌رم تا به جایی برسم که حالم ازش به هم بخوره ؛خلاصه از صبح تا الان اینقدر گوشش دادم که بدجوری تو حس و حال خیانتم کسی جلو من آفتابی نشه که مهتابیش می‌کنم .

و اما در مورد فیلم ؛ فقط می‌تونم بگم یه جوری بود. اصلن در مورد بعضی از فیلمها فقط باید گفت یه جورین! حالا این یه جوری یعنی چی ؟ نمی دونم اما شاید یه کم جواد بود ؛ یه کم تکراری ؛ یه کم الکی و کلی سرگرم کننده البته به دلیل موزیکال بودنش

از بازی رادان و گلشیفته اصلن خوشم نیومد ؛ خب رادان وقتی خواننده بود خوب بازی می‌کرد اما توی بقیه قسمتها واقعن نقش به تنش ننشسته بود ؛ می‌مونه قسمتهای عشقولانه داستان که چون من غیرتی هستم و الان رگهای گردنم به قاعده رگ گردن کرگدن‌های آفریقایی در حین دیدن فیلم‌های بی ناموسی زده بالا ! اصلن از سبک بازیها (به فتح سین و ضم با) و حرکات جلفشون خوشم نیومد اونم جلو چشم انظار و نامحرم ؛ آدم که این کارا رو جلو مردم نمی‌کنه میره تو اتاق خوابی ؛ پستویی.. چیزی؛ زشته آخه پس شرم و حیا کجا رفته ؟ فکر کردن نعوذبالله اینجا بلاد کفره ! فحش‌هاشون هم که خیلی پاستوریزه بود. یه فحش ناموسی ؛ خواهر مادریی.. چیزی . اصلن هم دلم هم برا علی (رادان) نسوخت مرتیکه پف..مافنگی کی گفته هر کی نتونه مطرب بازی در بیاره باید معتاد بشه ؟!

من این مدل زندگی با یک مرد هنرمند رو در زندگی یکی از نزدیکترین دوستانم دیدم؛ برا این جماعت نباید دل سوزوند. حالا مگه این همه هنرمند معروف دنیا که دوایی می‌شن واسه اینه که اونام جمهوری اسلامی دارن یا اینکه مثلن نه‌نه‌ الویس یا نیروانا هم جلسه ختم قرآن می‌گذاشتن که آخر عاقبتشون اونطوری شد؟ این که نشد همه چی رو نباید باهم قاطی کرد ؛ بیخیال . حالا باز دمش گرم که بنده خدا دخترباز نبود و مثلن بهش خیانت شد . آخه کدوم مغز الاغ خورده‌ای پیدا می‌شه که پسر به اون جنتلمنی و مامانی رو ول کنه بیاد با یه مرد ژولی پولیه آویزون زندگی کنه ؟ البته خداییش بهرام رادان تو این تیریپ خیلی جذاب شده بود به چشم برادری ؛ نمی‌دونم اصلن چرا آدما هر چی ول‌تر و قاطی‌تر هستن جذابترن ؛ به نظر شما چرا ؟
خب از شوخی بگذریم من که کلن با این فیلم حال نکردم شاید چون هم‌ذات پنداری نکردم. این قضیه خیلی مهمه ؛ برا یه بیننده غیر فنی واقعن بزرگترین عامل در جذب ؛ احساس هم‌ذات پنداریه در فیلم و هر نوع روایتی ؛ چه در ادبیات نمایشی و چه در ادبیات داستانی.

 اما..اما ؛ از زن دوم خوشم اومد؛ البته من زن دوم نیستما ؛زن اولم نیستم ولی استعدادم خوبه زود حس می‌گیرم 
زن دوم ؛ نیکی کریمی داشت که من دوستش دارم به خاطر صدای زنانه و اسرار آمیزش؛ صورت خوشگلش که عین قالی کرمون می‌مونه و هرچی سنش بیشتر می‌شه زنانگی درش شکفته‌تر و  از همه مهمتر بازی حسی و قویش

فروتن بازی زیبایی نداشت یه جورایی رفته تو مایه‌های خسرو شکیبایی. نمی‌دونم بنده خدا عمل پیدا کرده (خدا وکیلی لحن عشق لاتو حال می‌کنید) خدا به زمین گرم زدتش یا چیز دیگه‌ای در میونه اما یه چیزیش می‌شه. این زن اسبق ابولفضل پور عربم که واویلا کرده بود ؛ اون تیپ و قیافه‌هایی که واسه خودش درست می کرد (یعنی براش درست کرده بودن )آدمو بیشتر یاد هنر پیشه‌های فیلمهای پورنو می‌انداخت (فقط مونده بود تو رختخوابم با بوت بالای زانو نشونش بدن) تا یه زن ملال دیده از بی مهری‌های شوهر. بیچاره پور عرب الان با خودش می‌گه نگاه کن از اون دختر دبیرستانیه فیلم هیوا چه تیکه‌ای ساختم حالا باید از رو پرده سینما نگاش کنم و دستم بهش نرسهای روزگار کج مدار تا مردا باشن زن و زندگیشونو فدای هوسشون نکنن


بابا همه رو محض شوخی گفتم تو روخدا کسی به دل نگیره .به نظر من که فیلم خوبی بود اگرچه حتمن قضیه همذات پنداری با هنرپیشه زن تاثیر گذار بود اما سوای نیم ساعت آخر فیلم که به شدت خسته کننده شده بود و حال وهوای فیلم‌های هندی با تصادف‌های متعدد دور از ذهن رو ؛ پیدا کرده بود کلن حس‌های زیبایی داشت.

 داستان زن صیغه‌ای و علاقه‌اش به نگهداری فرزند بی‌نام پدری در شناسنامه ؛در سینمای ما به کرات نشون داده شده اما در این فیلم در عین بیان دوباره ؛ این قضیه ؛ به محوریت کشیده نشده بود.این نشون می‌ده که کلیشه هم؛ اگر حرفی نو و حتی احساسی تازه داشته باشه هیچوقت ملال انگیز نمی‌شه. به هرحال بعضی جاها اونقدر احساسات خودم رو نزدیک به مهتاب (نیکی کریمی ) می‌دیدم که یه جورایی باورم شده بود منم زن دوم هستم !

در یک رابطه احساسی؛ باهوش‌ترین مردها وقتی آتش به همه جا رسید و همه چیز رو سوزوند به تکاپو می‌افتند در حالی که یک زن از مدتها پیش خطر رو بو کشیده  ؛ دقیقن به همین دلیله که گاهی وقت‌ها درست زمانی که ظاهرن همه چیز خوبه و رابطه در اوج خودش قرار داره زن به فکر اتمام رابطه می‌افته .

از بچگی به ما یاد داده شده که غرور حسی کاملن مردانه است (البته غرور به معنای دماغ سربالایی و قیافه بادکرده داشتن که در بین عوام‌الناس مصطلحه نه ؛ بلکه اون چیزی که به یک انسان هویت و موجودیت می‌بخشه) و در ارتباط با یک مرد باید مواظب بود که مبادا این شیشه گرانبها از دستت به زمین بیفته که واویلاست ؛ من منکر رعایت این حساسیت نیستم اما باید قبول کرد غرور یک زن ؛ حسی درونی‌تر ؛ کم سروصداتر ؛ متواضعانه‌تر و بسیار شکننده‌تره که شاید شکستش هیچوقت التیام پیدا نکنه چون ترکهاش خیلی درونی‌تره.

 وقتی مردی زنی رو دوست داره می‌تونه بارها نه بشنوه و بی هیچ احساس ناراحتی دوباره از اون زن تقاضای عشق بکنه (البته همه مردها هم این طور نیستند این مسئله به نوعی با احساس عزت نفس و خودباوری آدمها بدون توجه به جنسیتشون در ارتباط نزدیکه ؛ بحث رو به صورت عمومی مطرح کردم) اما یک زن وقتی عشقش رو خالصانه به مردی تقدیم می‌کنه و جوابی در خور احساسش دریافت نمی‌کنه به معنای واقعی فرو می‌ریزه و اونوقته که برای التیام زخمی که به روحش واردشده فرایندی ناخودآگاه در درونش صورت میگیره که شاید در اراده خودش هم نباشه. حادثه‌ای سهمگین برای غروری سهمگین‌تر.

عشق در وجود زن تبدیل به تنفر و اگر هم از ابتدا تنفر نباشه تبدیل به خشمی فرو خورده می‌شه که باز هم محصولش تنفر خواهد بود.

زنها دوست دارن در اوج رابطه‌ای‌ رو ترک کنن برای اینکه زوال عشق و به نابودی کشانده شدنش توسط مردی که دوست دارن ؛ براشون غیر قابل تحمله و جالب اینه که مردها اغلب این رو نمی‌فهمند یا اونها هم به دلیل مرد بودن و احساس فاعل بودن در همه امور نمی‌خوان که به این شکل کنترل بشن حتی برای فرار از این احساس اگه عشقی هم براشون باقی نمونده باشه  دوست دارن رابطه‌شون رو تا جایی امتداد بدن که خودشون نقطه پایانی رو به انتهای عشق بگذارن .

این خودخواهی مردانه اگرچه برای زن گاهی اوقات شیرینه (چون فکر می‌کنه که اونقدر خواستنیه که مرد مورد علاقه‌اش نمی‌تونه ترکش کنه و البته بعضی مواقع واقعن اینطور هم هست ) اما در انتها تاوان بزرگی نصیب زن خواهد کرد که اون هم له شدن غرورش توسط مردی خواهد بود که به هر دلیلی ؛ روزی ؛ دیگر قادر به ادامه رابطه نخواهد بود و این؛ کنار کشیدن مقتدرانه زن از بازی با دلی پر غرور از احساس خواستنی بودن ؛اگر چه حتی با احساسی کاذب؛ نیست.

در این فیلم نیکی کریمی در اوج همه چیز رو ترک کرد برا همین بود که تا انتها برای مرد داستان پرشکوه باقی ماند (البته این کار قدرت و شهامت بسیار زیادی می‌خواد که هرکسی نمی‌تونه دفعتن از پسش بر بیاد) از طرف دیگه با همه توصیفات طنزآلودی که از کتایون (آناهیتا نعمتی ) به عنوان نقش مثلن سیاه زن در فیلم کردم ؛ اصلن کاراکتری سیاه نداشت ؛ خاکستری بود و این مسئله تقابل تکراری و ناخوشایند شخصیتهای سیاه و سفید رو در فیلم کم کرده بود . به جز شخصیت پسر عمو و شوهر سابق مهتاب (رضا آقایی ) که بسیار افراطی و دور از ذهن سفید شده بود بقیه شخصیت پردازیها موجه و منطقی صورت گرفته بود.

لازمه که بگم من از ابعاد فیلم شناسانه و فنی در مورد فیلم‌ها نظر نمی‌دم ؛ بیشتر کندو کاو روانشناسانه آدمها برام جالبه؛ به هرحال فیلم رو دوست داشتم شاید تنها برای دل خودم و شاید برای اونکه روزهای ابتدایی جوانی رو با جوانی نیکی کریمی شروع کردم و حالا دیدنش در آغاز میان سالی همون حس قشنگی رو برام داره که دیدن خودم در آینه زندگی (البته منظورم این نیست که من شبیه نیکی کریمی‌ام لطفن گارد نگیرید!)

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :