آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: نسرین - سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٤

کم کم دارم احساس ميکنم تعلق خاصی به اينجا پيدا کردم شايد يه چيزی فراتر از يک دفتر خاطرات شخصی

چند روزيه که به خودم فکر ميکنم به اينکه چطور ما آدمها در طول زمان تغيير ميکنيم يا حداقل اينکه خود من چه مسيری رو طی کردم .يادمه وقتی که خيلی کوچيک بودم از صبح با دوستام توی کوچه در حال دنبال بازی و ليله بازی و زوووو بوديم مثل حالا اين طوری نبود که بچه‌ها مدام بشينن پشت کامپيوتر و از اين بازيهای اجق وجق بکنند و به جای نشاط وسرزندگی بعد از بازی دچار افسردگی و ضعيف شدن چشم و صدها مشکل ديگه بشن البته اين طور که گفتم خيلی هم مال دوران پارينه سنگی نيستما !

يادمه کلی از خود راضی ومغرور بودم  طوری که هميشه بايد بازی رو من انتخاب ميکردم يا سردسته بچه‌هايی که دور هم جمع ميشديم من بودم اونقدری که يه دوستی داشتم به اسم ليلا هر جا هست سلامت باشه هنوز لحن عصبانی و دلخورش تو گوشمه که به من ميگفت فکر کردی شاه کشوری که همش حرف تو بايد باشه ( آخه دوران کودکی ما تقريبا مقارن با سالهای اوليه انقلاب بود برا همين شاه بودن سمبل خودخواهی و زورگويی محسوب ميشد حتی تو ذهن ما بچه‌‌‌ها ؟!!)

دوران راهنمايی ودبيرستان هم همچنان بر مسند قدرت تکيه داده بودم خوب آدم بسيار زود جوش و رفيق ‌بازی بودم اما هميشه يه لجبازی يا بهتر بگم خودرايی خاصی داشتم طوری که حتی با صمیميترين دوستانم به خاطر اختلاف عقيده قهر ميکردم تا حرفم رو ثابت کنم البته اينم بگما معمولا حق با من بود چون اصولا آدم ليبرالی هستم!!!

 تا اينکه دوران دبيرستان تموم شد و رسيدم به دوران طلايی پشت کنکوری و بعدشم دانشگاه دقيقا در اين دوران بود که نميدونم چی رو در وجودم گم کردم و يا حل کردم که ديگه هيچ اثری از اون سرکشی در خودم نميبينم انگار که يه تندبادی اومد و همه چيز رو در من فروريخت تبديل شدم به يک آدم انعطاف پذير که فکر ميکنم  همه آدمهای دنيا درست ميگن و همه حق دارن البته ظاهرا با همه موافقت نمیکنم اما وقتی شبها به حرفها و نظرات ديگران فکر ميکنم (اگه به اون آدمها نزديک باشم و شرايط زندگيشونو بدونم تو خلوت خودم اونها رو تاييد ميکنم) اينها رو برا اين ننوشتم که بگم من فرشته عدل و انصافم برا اين نوشتم که بدونم مشکل چيه؟ بايد چه کار کنم؟ چرا اينطوری شدم!! اين قضيه منجر به اين شده که وقتی به خودم ايده‌آلها و آرزوهای شخصيم فکر ميکنم ديگه نتونم خود واقعيم رو و اونچه رو که به نظر خودم درسته رو پيدا کنم.احساس ميکنم اين تاييدهايی که به ديگران ميدم که البته حتما قبول دارم که اين کار رو ميکنم باعث شده يک عالمه عقايد جور واجور و متناقض کنار هم توی ذهنم داشته باشم و خوب جمع اضداد می‌شه يه ذهن خسته که مدام در کلنجار با خودشه

 گاهی اوقات فکر ميکنم يه جور گم کردن هويت يا اينم واژه درستی نيست چون اصول هميشه برام ثابت مونده و هيچوقت عوض نشده اما اين سعی کردن در درک ديگران باعث شده  نتونم خودم رو که از همه مهمتره درک کنم و احساس کنم بار مسووليت آدمهايی که در ارتباط با من هستن بر دوش منه (مسووليتی که در قبال ارتباط فکری با آدمها پيدا ميشه البته) خنده داره! گاهی اوقات فکر ميکنم اين طرز فکر من يه جور شرک عمليه

اين که مدام دلت برا ديگران بسوزه .آخی!! به هيچ کسی نبايد دستور داد گناه داره همکارت اگه ناراحتت کرد عيبی نداره .موقع تلافی دست و دلت بلرزه وتازه از فکر تلافی احساس گناه کنی و هزار آخی حيوونی ديگه!  بديش اينه که از بخشش هم احساس لذت نکنی و فکر کنی نکنه اشتباه ميکنی و داره ازت سوء استفاده ميشه نميدونم شايد اگر بيشتر به مرگ يا يه زندگی جاويد فکر ميکردم البته با ايمان قلبی و يقين دچار اين سردر گمی در تشخيص صواب و نا‌صواب نبودم.  

خيلی دلم می‌خواست که بدونم اين همه با مسامحه و شايد به خيال خودم با يه مهربانی احمقانه با مردم رفتار کردن علتش چيه اونم کسی که اصولا به کسی باج نميده نميدونم کاشکی کسی در اين مورد کمکم ميکرد.

شاد ‌کن‌دلم‌‌‌که‌غمگين‌است     رحم‌کن بر جان‌که‌مسکين‌‌است  


روز اول‌که‌ديدمش گفتم           آنکه‌روزم‌‌کند‌سيه‌اين‌است

 البته من روز اول اينطوری فکر نميکردم ...!ولی اينطوری شد.

اين هم از مزايای راديو پيام که راننده عزيز سرويس ما بعضی روزها عشقی روشنش ميکنه.

 

کدهای اضافی کاربر :