آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

گاهی وقتها فکر می‌کنم وقتی با مردم زندگی می‌کنی وقتی از صبح که بیدار می‌شی مدام نگران نگاهها و قضاوتهای اطرافیانت هستی از همون لحظه که اولین صبح به خیرت رو به اولین کسی که توی خونه بیدار شده گفتی؛از همون لحظه که در رو بستی و آدمها تو خیابون دیدنت ؛از همون لحظه که فهمیدی و حس کردی نگاهها رو؛ دیگه تنها نیستی دیگه برای دل خودت نیستی اونوقته که دلت می‌خواد دلت رو توی یک نی‌لبک بنوازی ؛ دلت می‌خواد بری ته یه اقیانوس تا خودت باشی و دلت 

تنها همون وقته که می‌تونی شبها از یک بوسه بمیری و صبح‌ها با همون بوسه به دنیا بیایی .

 من امروز با همون بوسه به دنیا اومدم برای اینکه دلم رو دوباره بردم ته اقیانوس

باز هم دوست دارم اقیانوس نشین بشم اینطوری دلم همیشه اردیبهشتی باقی می‌مونه مثل اردیبهشتی‌ها...

 

  
 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :