آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧

ماه کاری گذشته برای من  یه جورایی ماه عشق وحال بود. یعنی تقریبن بیشتر از نصف ماه رو در مسافرت بودم که کلی هم بهم خوش گذشت .اولیش که سفر به ولایت خواهر کوچکمان برای دیدار نی نی عزیز و نازنینش و همچنین برگرداندن مامانیمون به تهران بود . ظاهرن این نخودفرنگی خاله ،دل و دین و عقل و قرار رو از مامانی ما ربوده جوری که وقتی بعد از دوماه می‌خواستند از نوه شون جدا بشن اشک در چشمانشان حلقه بسته بود و در برابر چشمهای ناباور ما علنن اعتراف فرمودند این ریقوله وغ وغو رو از همه ما بیشتر دوست می‌دارند (البته یقینن به استثنای پسر یکی یه دونه عزیز دردونه‌اشون)

 در خانواده ما هر کسی بنا به ردیف استخراجی یا همان ردیف استخدامی ما کارمندها ،جایگاهی دارد. مثلن بچه اول که بچه اوله و خواهر بزرگ بنده مشمول این بندی می‌شه که معادل ایثارگرانه چون کلن دوز ایثارگری خونش بالاست . برادرم هم خب تنها پسر خانواده و فرزند شهیده و اجاق خانه و چشم و چراغ ملت .. خواهر کوچک هم که ته تغاریه و تکلیفش معلومه و یه جورایی بسیجی مخلص .

این وسط کاملن مشهوده که من نقش جوجه اردک زشت یا معاندین با.. رو در خانواده  بازی می‌کنم چون  ویژگی خاصی که ندارم هیچ بلکه کلی هم پررو و گستاخم ناراحتالبته به انضمام یک مهربانی بی پایان تعجبو احساسات دل گنجشکی که کسی قدرشو نمی‌دونه نگران(وای یه کم منو دوست داشته باشین گناه دارم)

خلاصه اینکه این خواهرزاده ماس‌ماسک ما که روزی چند بار زنگ می‌زنم صدای سکسکه و حتی خمیازه‌اش رو بشنوم اینقدر شیرینه که عسل سبلان پیشش کم میاره .تازه این یک طرف داستانه از اون طرف مادر بزرگ، پدر بزرگ پدریش که دیگه کاملن خل شدن، چون حتی دایی سامورایی من که کلی هم مرده و مغروره وقتی خواسته ازش خداحافظی کنه رسمن گریه کرده .تازه دارم می‌فهمم بچه هایی که هم از طرف مادری و هم از طرف پدری نوه اول بودن چه حالی کردن ، در واقع واسه همینه که اغلب لوس و از خودراضی هستن.

 ما یه مثل بی تربیتی در زبان خودمون داریم که می‌گه خدا به یه آرزومندی پسر می‌ده از زور ندید بدیدی یه قسمتهایی رو که تعیین کننده جنسیتش بوده رو می‌بره و می‌اندازه دور خجالتالبته نوه ما دختره ولی ما هم از زور ندید بدیدی کم کارهای عجیب غریب نمی‌کنیم.

خلاصه امسال در سفر اولم با این نی نی نازنین کلی جاهای طبیعی و آبشارهای زیبا و گندمزارهای وسیع رو که من عاشقش هستم دیدیم و جگرمون حال اومد.

بعد یک هفته کاری که اداره بودم هم تعطیلات اخیر پیش اومد و یک سفر خیلی خوب و شیرین با رفیق گرمابه و گلستان به همراه آبجی بزرگه که هم چنان اصرار داره با من مثل یه بچه دوساله رفتار ‌کنه به استان گلستان داشتیم که خیلی خوش گذشت. من این رو  به حساب ماه تولد خواهرم می‌گذارم که زیاد افسرده نشم اما در واقع مدیریت و برنامه ریزیش رو واقعن دوست دارم .

ما هر سال در همین ایام یک سری سفر سالانه داریم و هر سال یک استان رو انتخاب می‌کنیم و برنامه  جوریه که هرروز صبح زود بیدار می‌شیم و راه می‌افتیم تک تک شهرهای اون استان و بیشتر مناظر طبیعیش رو می‌بینیم .امسال سفر ما جایی رو در خودش داشت که سالها آرزوی دیدنش رو از نزدیک داشتم اون هم ترکمن صحراو بندر ترکمن بود که مطلبی رو به طور جداگانه در موردش خواهم نوشت .

خلاصه چه دردسرتون بدم که با این رفیق گرمابه که در واقع در بین رفقای بسیار شوهر ذلیل بنده شاخ غول رو شکسته بود و به صورت مجردی همراه ما اومده بود کلی صفا کردیم چون از همون شب اول که تو تاریکی شب از بالای پل ورسک و طبقه سوم تخت‌های‌ قطار داشتیم به ترافیک جاده تهران شمال نگاه می‌کردیم و یه جورایی هم زهره ترک شده بودیم شروع کردیم به غیبت کردن از دوست گرفته تا فامیل و از دوست فامیلا تا فامیل‌های دوستا و هم‌چنین بلاگرهایی که مشترکن مطالبشون رو می‌خوونیم ! آی این غیبت مزه می‌ده ، آی مزه می‌ده ،جوری که دوستای خواهرم از وراجی پایان ناپذیر ما متحیر شده بودن .

خلاصه از همینجا از دوستان عزیز و فامیل گرامی طلب حلالیت می‌کنم و اعلام می‌کنم هر چی که پشت من گفتن (البته دروغ نباشه‌ها) از شیر مادر حلال‌ترتون باشه و گوشت بشه بچسبه به شکمتون!

در باب زن ذلیلی و شوهر ذلیلی سخن بسیار است که خودش یه مطلب جداگانه رو می‌طلبه ، بعضی‌ها فکر می‌کنن من اگه از این حرفا می‌زنم برا اینه که هنوز متاهل نشدم، من اینو خیلی قبول ندارم این بر می‌گرده به روحیات هر آدمی ،خب قبول دارم گاهی وقتها آدم از همراهی همسرش ،دوست دختر یا پسرش اونقدر لذت می‌بره که همراهی با اون رو به هر آدم دیگه‌ای ترجیح می‌ده این برای خود من هم پیش اومده اما واقعن همیشه از سریش بازی بدم می‌یومده .

 یه کمش برا اینه که شاید یه غرور احمقانه‌ای داشته باشم که اگه از کسی بخوام همراهم باشه و نیاد حالا چه دختر و چه پسر، زود بهم برمی‌خوره که اگه پسر باشه صد برابر بیشتر ،مگه اینکه دیگه خیلی با هم ندار باشیم و برام خیلی عزیز باشه که  ناز کشی هم بکنم .دوم اینکه گاهی وقتها احساس تکراری شدن چه از جانب خودم و چه از جانب طرف مقابل رو دوست ندارم و مهمترین وجهش اینه که در مسافرتهای مجردی با همجنسانت کلی می‌تونی خل و چل بازی در بیاری و شوخی‌های بی تربیتی بکنی که وقتای دیگه نمی‌شه و همش باید بگی ،شما بفرمایید من نمی‌فرمایم، مواظب لباس پوشیدنت باشی و احیانن اگه دوستات با شوهراشون باشن مواظب باشی شوهر یارو ازت تعریفی نکنه یا خودت زیاد با شوهرش گرم نگیری که فردا برات داستان درست کنن ،این یکی برا من واقعن دیوانه کننده است چون حداقل می‌دونم هیچ کرمی نسبت به هیچ دیارالبشری در وجودم نیست یعنی کسی به این راحتی‌ها توجهم رو جلب نمی‌کنه حالا چه برسه به مردهای متاهل و اون هم آشنا

به هرحال من می‌دونم حتی اگه متاهل هم بشم (گوش شیطون کر) باز هم مسافرت مجردی رو خیلی دوست خواهم داشت و خواهم رفت. مهمونی زنونه رو هم به هم چنین !مسلمن مردهای بیچاره هم مدتی راحت خواهند بود و وقتی برگردی براشون عزیزتر هم خواهی شد. پس اینقدر عین کنه به شوهراتون نچسبید لطفن

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :