آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

خب می دونم که تا کسی این عنوان رو ببینه  با اوضاع احوالات امروز ؛ کلی آب از لب و لچه‌اش آویزون می شه  اما چاره‌ای ندارم جز اینکه دق دقیتون بدم ! دلتون آب بیفته ما داریم مهاجرت می کنیم به ینگه دنیا !نه ؛ دروغ گفتم ما داریم می‌ریم استرالیا به هر حال بیشتر مد روزه می‌دونید که ! اصلن خودتون حدس بزنید چشمک

 

متاسفم ؛ باید بگم همتون اشتباه کردین ! ما بعد از یک اقامت چهل و چهار ساله در یک خانه اساطیری و افسانه ای تصمیم به نقل مکان گرفتیم فقط همین!

 خب به من حق بدید ؛ به نظر شما وقتی آدم خونه‌اش رو بعد از این همه مدت ترک می‌کنه در حالیکه  تک تک خاطراتش رو با آجرهای اون خونه رو هم گذاشته و ساخته ؛ اولین بار با پیچ‌های و خم‌های کوچه‌ هاش پیچیدگی‌های زندگی رو کشف کرده و بهترین و شیرین ترین لحظه‌هاش رو تو اون خونه و محله تجربه کرده ؛ اگه اسم نقل مکانش رو مهاجرت نگذاره چی باید بگذاره ؟

 پدر و مادر من می‌گن وقتی به اینجا اومدن که کلی از جاهای اطرافش خاکی بوده یه رودخونه بزرگ داشته که بعدها روش رو پوشوندن حتی آب فشاری( درست گفتم؟ ) یا نمی دونم تلمبه سر بعضی از خیابوناش بوده و اگه قاطی نکرده باشم آب انبار و از این چیزام داشته .. 

از اون روزها خیلی گذشته ؛حتی از زمان به دنیا اومدن من توی اون محله هم خیلی زیاد گذشته اما باور کنید  یا نه ؛ به نظر من خیلی از زمانی که من فقط پنج سال داشتم و یه سرخک حسابی گرفته بودم نگذشته ؛ نیازی نیست که چشمهام رو ببندم و به یاد بیارم ؛ انگار همین دیروز بود که  یه لباس قرمز ساتن با لبه های توری سفید که مخصوص سرخکم برام دوخته بودن (گویااعتقاد داشتن که لباس قرمز شدت سرخک رو می گیره ) به تن کرده بودم و  تو بغل دایی کوچیکه که اون موقعها هنوز مجرد بود و پیش ما بود از پله های نیمه ساخته ساختمون تازه ساز بالا پایین می‌رفتم .

 اون سالها چقدر خونه نو و جوون بود اما طفلکی این سالهای آخری مثل پیرزن‌هایی شده بود که دیگه هر چقدر هم بزک دوزکش می کردیم خوشگل نمی شد اگه بگم طلاقش دادیم که نه دلمون اومد نه تونستیم مهریه‌اش رو بدیم ! گفتیم هر چی باشه اون عیال اولی بوده همه عشق وصفای آدمم مال عشق اول آدمه .دیدیم دور از مرام سر پیری اینطوری در به در بشه  برا همین رفتیم یه زن جوون صیغه کردیم که هم احترام زن قدیمی حفظ بمونه هم ما بی نصیب از مواهب دنیا نمونیم! ( این تفکر مرد سالار ما ایرانیهای  اونقدر تو گوشت و پوستون ریشه دوونده که همه جا اسیرشیم بحث تعویض منزل بود اما داشته باشید که فکر من به کجا کشیده شد ؛ البته می دونید که منزل همون منزله ! دیگه خودتون بفهمید)

 خلاصه که دل کندن ما هم از خونمون حکایتی شد غلیظ تر از عشق لیلی و مجنون ؛ شیرین و فرهاد و حتی رومئو و ژولیت فرنگی !

حالا دیگه اینو می‌دونم که  تا زنده هستم محاله کوچه‌های  باریک و برف گرفته زمستونهای بچگی ؛ برف بازی با اکی؛ لی‌لی بازی با لیلا و الهام؛ دویدنها تا تیر چراغ برق سر کوچه ؛ نفتی روزهای بی نفتی دوره جنگ؛ سرک کشیدن‌های مداوم احترام خانم تنها همسایه به یادگار مانده از همسایه‌های قدیمی به خونمون ؛ مغازه بقالی دو تا حاج آقاها که حالا هر دو تا شون مردن ؛ ایران خانم که وقتی فهمید ما داریم می‌ریم کلی گریه کرد ؛کوچه مدرسه که دبستان ؛ راهنمایی و دبیرستان هر چهار تاخواهر و برادر عین باد توش گذشت ؛کتابخونه با تئاترها و مسابقه هاش ؛ بچه محل‌ها که  به هوای دختر آقای.. کلی آدمو تحویل می گرفتن؛ ابولحسن مکانیک سر کوچه که این آخریا برام جای  پارک نگه می‌داشت و... رو فراموش کنم.

و خود خونه و حیاط کوچیکش که بعد از ظهرای تابستون فرش پهن میکردیم و پشت بوم خنک سالهای بچه‌گی و ستاره بازی خواهرها و برادر ؛ اون بچه مارمولک که موقع شام از لونه‌اش می‌یومد بیرون و سرک می‌کشید و ‌اطاق دنجم که از بس آروم بود که هر کسی می‌یومد خونمون بهم حق می‌داد که اونقدر بخوابم . اولین روزهای مدرسه ؛ بعد از ظهرهای پاییزی و آفتاب مطبوع اطاق‌ها با صدای سماور  و چای بعد از ناهار ؛ شب بیداری‌های دوران پشت کنکور  و پنجره رو به خونه آقای مسعودی در نیمه‌های شب و تصویر رویایی اون در حال نماز شب در قاب پنجره پشت حصیرها ؛ مجید آمریکایی مو طلایی با خنده‌های مخصوص خودش و متلک‌هاش به قطع آب وبرق که <شبهامون شده شام غریبان و روزهامون شده صحرای کربلا >که آخرشم با موهای طلاییش نتونست آمریکایی بشه و بره پیش برادرش آمریکا بمونه و تو این آرزو مرد ؛ چه خاطره‌ها از شبهایی که با نادیا و هما بیدار می‌موندیم ؛شبهای امتحان دوره دانشگاه  با مهسا و الهام و شادی؛ اون شب داغ مرداد  که از غصه اشتباهی که کرده بودم تا خود صبح  یخ زدم و خوابم نبرد ؛ اون شب تابستونی که الهام گوشی تلفن به دست در حیرت حرفهای عشقش به من تا خود صبح به دیوار خیره شده بود و از رنگ پرده راهرو مون تعریف می‌کرد و من رو حسابی ترسونده بود ؛ اون شب سرد زمستون که از شدت ناراحتی حس می‌کردم مغزمو گم کردم و توی اون سرما رفتم پشت بوم و  یک ساعت قدم زدم ؛اون روزهای شیرین و پر دلهره ازدواج خواهر و برادر عزیزم؛ اون لحظه قشنگ بازگشت مامان اینا از مکه و همسایه‌ها که چاووشی می‌خووندن و صلوات می‌فرستادن و لحظه‌های به یاد ماندنی و پردلهره من از پیچاندن کلید در خانه تا شنیدن عتاب مادر برای دیر کردن‌هایم از ابتدای جوانی تا به امروز

 همش خوب بود ؛همش خوب بود .خدایا ازت ممنونم که اون خونه رو برای همیشه  با یک دنیا خاطره شیرین مثل یه گنج پنهان؛ مثل یه سرزمین بکر  و مثل بهاری با یک سبزی ماندنی در ذهنم ماندگار کردی.

پیشترها و قتی توی فیلمی می دیدم یه پیرمرد یا پیرزنی دلش نمی خواست خونش رو بفروشه بره تو یه آپارتمان نو و شیک زندگی کنه لجم در می‌یود فکر می‌کردم مگه می شه که آدم به چها ر تا آجر کهنه دل ببنده و دلش بخواد همون جا بمونه حالا می فهم فرق داره اگر چه هنوز زوده خیلی زوده برای فهمیدن..

به هرحال اونجا برای من پر از دلبستگی بود اگر چه این دلبستگی به آجرهای فرسوده و قدیمی یک خونه کوچیک پر از عشق باشه .

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :