آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: نسرین - سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧

 می‌دونم که خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم و سیل عظیم خوانندگان وبلاگمتعجب رو از نوشته‌های پر مغز و گهربارم مژهمحروم کردم اما خب چی کار کنیم زندگی ما رو حسابی تو خودش پیچونده ، قربون ماه رمضون برم که امسال هم ماه کاری عشق و حال بود ، یعنی ده میرسیدیم اداره ،دو هم فینیش! البته برا من بیچاره که تمام هفته یا باید کاراته می‌رفتم یا زبان بعدشم با نقل مکانمون به آخر دنیا دو ساعت تو راه می‌بودم تا به خونه برسم خیلی هم خوشی نداشت چون تقریبن ساعت ده می‌رسیدم خونه

حالا اینقدرام که غر می زنم مسیر طولانی بد نیستا من همیشه عاشق جاده طولانی و راه بی انتها بودم (خدا مرگم بده ! شاید چون شوورم تو خونه چشم انتظارم نیستناراحت ) خدا پدر این رییس ما رو بیامرزه ، پارسال دست و دل بازی کرد برامون نفری یه ام پی فور خرید چون من عمرن پول برا تکنولوژی خرج نمی کنم اما اگه یه ماتیک خوشگل بیست هزار تومنی ببینم که می دونم هیچ وقتم فرصت نمی شه ازش استفاده کنم یک لحظه هم در خریدش تردید نمی کنم . به هرحال خدا خیرشون بده که کلی باهاش خوش می گذرونم مثلن آخر شب که اتوبوسا خلوته و منم مسیر طولانی دارم کلی صفا می کنم برا خودم، دو سه تا شکلات خوشمزه می خرم ،کله امو می چسبونم به شیشه پنجره ، بعدم یه  ترانه جواد انتخاب می کنم می رم به عالم هپروت ، هجده ساله می شم ،بیست ساله می شم، بیست و پنج ساله مِی شم، نه دیگه زکی زبانچونه نزنید که راه نداره عمرن بالاتر برمُ خلاصه می مونم تو همون بیست و پنج سالگی ..

عاشق پیشگی هم عالمی داره برا خودش اصلن یادت می ره کجای دنیایی چند سالته ، نه نه ات کیه ، بابات کجاست ،الان باید کجا بری  خنده، بابا شوخی کردم اونقدرام مشنگ نیستم اگه بودم که تا حالا یه گلی به سرم زده بودم چشمک

البته به درد بخور نیست چون آخرش ته جیبت چیزی نمی مونه اگه خیلی اهل فکر کردن به جیبت باشی اما خب ..

یعنی راستشو بخواین اگه مرد بودم و مشکل اکسپایر شدن رو نداشتم ! زودتر از پنجاه سالگی حتی به ازدواج فکر هم نمی کردم ، پنجاه سالگی هم یه بچه ای درست می کردم و می رسیدم به بقیه آدما که مثلن بیست سالگی این کارو کرده بودن وحالا فکر نوه دار شدن بودن ،فقط یه جای کار می لنگید که اونم اینه که من همیشه آرزو داشتم برا نوه هام خاطراتمو تعریف کنم و چیزای مخفیانه زندگیمو بهشون نشون بدم، وقتی بیست ساله شدن دوستاشو نو بیارن خونه و منم مثل رز تو تایتانیک از جوونیام بگم (حالا نه که جوونیام کلی شهر آشوب بودم !)  با این طرز فکر من این یه کارو نمی شه کرد یعنی حسرتش به دل آدم می مونه که می زارم به حساب اینکه مثلن اگه پنجاه سالگی سکته می کردم یا چه می دونم یه بلایی سرم می یومد و می مردم  اگه پسرم هم زود زن می گرفت بازم نوه ام رو نمی دیدم تازه این کارا رو با برادر زاده یا خواهر زاده ها هم می شه کرد مزه اشم بیشتره . 

من اینا رو برای راضی کردن خودم نمی گم واقعیت اینه که من دوست دارم برای خودم خونه زندگی داشته باشم و برم همش براش خرید کنم اونم برا اینه که عشق خرید کردن دارم  اما اینو فهمیدم که یه فرقایی با خیلیا دارم حالا فرق داشتن همیشه نمی تونه امتیاز باشه ، هر کسی آدم و عشق این مدل زندگی نیست و اصلن برا کسی که  به زندگی نگاه عاشقانه نداره این مدل زندگی کردن متصور نیست . خب من واقعن هنوز در گیر خودمم بدبختی اینه که ظاهر من اونقدر خاله زنک و دختر خونه است که هیچ کس باورش نمی شه  پشت این صورت زن مطیع خونه بودن یه هیولا خوابیده که اگه عشق خونش بیاد پایین راحت فوت می کنه و همه چیز زندگیشو میسوزونه .

طوری که بعضی وقتا فکر می کنم مثلن اگه یه روز صبح که بیدار می شم  ببینم یه موجود زنده به نام بچه کنارم وول می خوره و منم باید بهش شیر بدم نمی دونم باید باهاش چه کار کنم در حالی که دارم قکر می کنم دیشب چرا شوهرم با محبت منو نبوسید، اینا معنیش این نیست که  احساسات مادرانه نداری یا غیر عادیی، فکر نمی کنم کسی به اندازه من خواهر زاده شیرین عسلمو که وقتی می خنده صدای خنده اش رو انگار تو قلب من تکرار میکنن دوست داشته باشه یا برادر زاده آروم و جنتلمنم! که هنوز هیچی نشده کلی جاشو تو دلم باز کرده  اما گاهی وقتا فکر می کنم از داشتن بچه در کنار مردی که دیگه عاشقش نباشم می ترسم .یعنی مطمئن مطمئنم که هیچ وقت عشق مادرانه نیازم به عشق یک مرد رو برام پر نمی کنه (فقط یه وقتایی این مامانای ریزه میزه که یه پسر قد بلندو چهارشونه دارن رو که می بینم فکر می کنم وای چه کیفی داره منم یه روزی یه پسر اینطوری داشته باشم که البته  قدش باید به باباش بره ها)

به هرحال نمی دونم به قول قدیمیا شاید گشنگی نکشیدم که عشق و عاشقی از یادم بره اما حس و حالش رو دوست دارم، بعضی وقتا خسته می شم امنیت احساسی خیلی خوبه تو همه جای دنیا اما ازدواج امنیتی نه .

 گاهی اوقات از آینده و اینکه مبادا تنها بمونم می ترسم اما بیش از این، به اجبار درکنار دیگری زندگی کردن منو می ترسونه اینکه از بودن باهم لذت نبری، اینکه زندگیت خالی باشه از رفاقت از محبت دوستانه و نه حتی عاشقانه ،اینکه یواشکی پولاتونو از هم قایم کنید ، دو دوتا چهار تا کنید ،البته اینم بگم از آدمهای احمق که مدام سرشون کلاه می ره هم بدم میاد ،از زن ها و مردهایی که در عشق و زناشویی غروری ندارن هم بدم میاد .

غرور به قول حوزوی ها کلمه مظلومیه !غرور نه به معنای دماغ سربالایی و تکبر، به معنای طبع بلندی، به معنای عزت نفس، اینکه بذاری کسی تحقیرت کنه و باز در کنارش بمونی یعنی نابودی روح و خوی انسانیت .

گاهی وقتها فکر می کنم برای یک انسان چیزی والاتر از غرورش وجود نداره ،تو وقتی این رو داشته باشی هیچ کس نمی تونه بهت ظلم کنه یعنی اگر این کار رو بکنه تو  باهاش می جنگی به هر قیمتی شده ،نمیدونم من ادعای مذهبی بودن ندارم چون حداقل  به سرو شکلم خیلی نمیاد که مذهبی باشم اما همیشه این جمله امام حسین رو دوست داشتم که فرموده  اگر دین ندارید آزاده باشید ،می دونم که روزگار آدمها رو محافظه کار میکنه که خودم هم هستم، می دونم که برای زنده بودن گاهی وقتا مجبوری کرو کورو لال بشی  یا حداقل تو کشورهای جهان سوم تا بوده همین بوده بحث امروز و دیروز و فردا نیست حالا بعضی وقتا شدت گرفته  بعضی وقتا نه ،اینجا رو مجبوریم یا حداقل من مدعیش نیستم که کم نمیارم اماحداقل در روابط شخصیمون که می تونیم مواظب باشیم ،می تونیم هر جا احساس کردیم داریم له می شیم قید همه چیز رو بزنیم ،خیلی وقتها فکر می کنم بلاهایی که سر آدمها میاد واقعن به خاطر خودشونه، مثلن تو چطور می تونی از مردی که همسرته و می ره و سه ماه ترکت می کنه و وقتی هم بر می گرده حتی حاضر نیست رابطه زناشوییش رو داشته باشه اونم بدون اینکه اذیتش کرده باشی یا بی احترامی کرده باشی و یا حتی پای زن دیگه ای در میون باشه خواهش کنی که در کنارت بمونه و با تو زندگی کنه ،در حالی که تحصیل کرده یی ،به لحاظ مالی امکان داری برای خودت خونه تهیه کنی، شاغل هم هستی و عاشق مازوخیست ودیوونه ای هم نیستی !

اصلن مرد یا زنی که به آدم بی مهر باشه اونقدر غیر قابل تحمل می شه که تو اصلن دوست نداری در کنارت باشه چه برسه به اینکه روابط نزدیکتری رو باهاش داشته باشی حداقل این در مورد زنها که صادقه اونوقت تو از همسرت سک.. طلب کنی اون هم در حالی که زن هستی و دوست داری بیشتر خواسته بشی تا بخواهی، این بعد بسیار کوچک و در عین حال بسیار مهم و منحصر به فرد در زندگی زناشوییه ، تو ابعاد دیگه زندگیت رو با آدمهای دیگه هم می تونی تجربه کنی اما این بعده که رابطه زنهاو مردها رو منحصر به فرد و نزدیک می کنه اما مرد یا زنی که در زوایای دیگه زندگی همراه تو نیست همراهیش در این بعد برای تو چه لذتی می تونه داشته باشه

  گذشت ،مهربانی و محبت درزندگی داستان دیگه ای داره که باید باشه تا زندگی ریشه کنه اما این فرق داره با پذیرش توهین و حقارت ، تو وقتی کسی رو دوست داری ممکنه براش کارهایی رو انجام بدی که در دورترین اعماق ذهنت هم نمی گنجیده و این زیبا و به جا هم هست اما نه در رابطه ای که فاقد محبت و رفاقته .

چند وقت پیش وبلاگ زنی رو می خووندم که خانواده متمول با تحصیلات بالایی داره ،خودش هم تحصیل کرده است و این طور که گفته خیلی چاقه و بابت این قضیه شوهرش که پزشک معروفی هم هست مدام کتکش می زنه و تحقیرش می کنه علنن بهش خیانت می کنه اما در عین حال براش خرج هم می کنه و وضع مالی بسیار خوبی داره، این خانم نوشته بود که من به خاطر تنها بچه ام کنار این مرد مهربانی می کنم تا به سر رحم بیاد! اونقدر عصبانی شده بودم که دلم می خواست دو صفحه فحش وناسزا براش بنویسم .یقین دارم همچین آدمی به لحاظ روانی بیماره اما اینها دلیل نمی شه که تو برای اینکه از زندگی مرفه ات نمیتونی بگذری و پشت همه بهانه هات این قضیه است که به چشم مِی خوره اجازه بدی کسی اینطوری باهات رفتار بکنه ،اون هم تویی که بر آورده کردن نیازهای اولیه زندگی دستو بالت رو نبسته که تن به هر شرایطی بدی. واقعن از آدمهای این مدلی چندشم می شه چطور می شه اسم خودت رو مادر بگذاری در حالی که هویت انسانیت که به جنسیتت ارجحیت داره  نابود شده و مدعی باشی که چون حضانت بچه ام رو نمی تونم بگیرم دارم زندگی می کنم.

 مثالهای من زن بودن و نوشته من کمی زنانه اما کم نیستند مردهایی هم که دل آدم رو از ذلت پذیری و زبونی خودشون بهم می زنن.  نمی دونم چرا حرفهام به اینجا رسید چون با احساس خوبی شروع به نوشتن کرده بودم که منجر به خشم شد، اما حالا که ما مشابه دیگر جوامع جهان سومی با محافظه کاری و ترسو صفتی خو گرفتیم در زندگی و روابط شخصی بزرگ باشیم و تن به قتل عزت نفسمون که شالوده انسانیت ماست ندهیم. 

   

کدهای اضافی کاربر :