آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧

این روزا حتی وقت نمی‌کنم یه ذره بشینم درست و حسابی تلویزیون ببینم ،اصلن سرنخ زندگی از دستم رفته (حالا نه که قبلنا دستم بوده) با این حال هر شب قبل از خواب برا اینکه عذاب وجدان نگیرم یه چرخی می‌زنم ، دیشب همینطور که داشتم کانال‌ها رو این ور اونور می‌کردم یه دفعه به یکی از کانال‌های اونور آبی رسیدم که داشت فیلم لیلا رو نشون می‌داد ناخودآگاه نگاهم روی صورت لیلا با اون لباس سیاه و لحن مظلومانش توی فیلم ثابت موند دلم نیومد عوضش کنم ،خب لیلا حاتمی تو خونه ما همیشه طرفدار داشته مخصوصن مامانم که خیلی دوسش داره ، صحنه‌های آخر فیلم بود اونجاها که رضا آخرین خواستگاریشم رفته بود یه دفعه برگشتم به ده سال پیش..

 نمی‌تونم احساسمو توصیف کنم اما انگار قلبمو چنگ می‌زدن ؛ کاری به فیلم ندارم هر چقدرم که اون زمان انتقادهای تند و تیز بهش کردن من دوسش داشتم، الانم دوسش دارم به نظرم لیلا حاتمی یکی از قشنگ‌ترین بازیهاش رو تو اون فیلم داشت اما من دلم برای خودم تنگ شد ؛ اون موقع چقدر کوچولو بودم و فکر می‌کردم بزرگم ،الان که خودمو با اون موقع مقایسه می‌کنم می‌بینم اون زمان هیچی از احساسات لیلا رو نمی‌فهمیدم شاید چون خیلی از احساساتی رو که حالا تجربه کردم اون وقت نمی‌دونستم. فقط فکر می‌کردم چقدر وحشتناکه این که هوو بیاد سرت اونم تو خونه خودت، خیلی بده ، خاک بر سر رضا (علی مصفا) کنن با اون عشق و عاشقیش!

 اما حالا همه چیز رو جور دیگه‌ای می‌بینم اینکه کس دیگه‌ای هم در خلوت تو با عشقت شریک بشه اینه که خیلی بزرگه ؛ نه منظورم تنها خلوت‌های س.ک..   نیست ، خلوت‌های دلی ، یگانه‌هایی که وقتی دو نفر در یک احساس عاشقانه مشترک قرار می‌گیرن با هم تجربه می‌کنن و خیلی وقتها اون یگانه‌ها منحصر به اون رابطه باقی می‌مونه ،چیزای خیلی کوچیک ، مثل تکیه‌کلام‌ها ،اسمایی که باهاش همدیگه رو صدا می‌کنن ، حتی می‌تونه جوجه کباب درست کردنای مشترکشون باشه ،مثل فیلم لیلا، لیلا منو برد به خیلی سال‌های پیش حالا که فکر می‌کنم برای من اون سن نوعی نوجوانی بود تا جوانی اونقدر که کم تجربه بودم و شاید دچار بلوغ دیر هنگام.

 اون سال دوستم روناک از سنندج اومده بود تهران، تو حال و هوایی نبودم که حوصله داشته باشم چند روز کسی مهمونم باشه ، بنده خدا اونم فهمیده بود بهش گفتم خب  باهم بریم سینما که هم همدیگه رو دیده باشیم و هم از وقتمون استفاده کافی برده باشیم، فیلم خیلی بهم مزه کرد بعد ازظهر یک روز پاییزی بود و برای من دلگیرترین روزهای پاییز بود در اون سا‌لها .دیشب برای من نقبی بود به گذشته ها و بعدش اونقدر دلگیر شدم که دلم می‌خواست برم بشینم گریه کنم فقط برای زندگی، برای زودگذری و شیرینیش ، برای زیبایی‌های بزرگی که روح ما آدمها در کوچکترین و گذراترین چیزها حس می‌کنه و لذت می‌بره و برای اینکه آدمیزاد چقدر موجود خوشبختیه....

 خوبی خونه قدیم ما به این بود که من اتاقم بالا بود و کسی خیلی بهم دسترسی نداشت ، اینجا تکون بخوری مامان جان داخل اتاقه، هنوز نخوابیدی؟ با کی حرف می‌زنی؟ اصلن چرا اینقدر حرف می‌زنی؟ صبح خواب می‌مونیا! بیا میوه بخور ؛ بیا این فیلمو ببین؛ مریض می‌شی دیر می‌خوابیا ! رنگ از روت پریده و....و خلاصه که به انحاء مختلف این در اتاقه که باز و بسته می‌شه جوری که بعضی وقتا عصبانی می‌شم و در رو قفل می‌کنم اما خب بازم اون پراوسی قدیم رو ندارم که گه گداری با خودم خلوت کنم و احیانن از اون گریه‌های دخترونه . گاهی وقتا فکر می‌کنم نکنه به بیماری نوستالژیا گرفتارم و باید جدی بگیرمش و برم دکتر خودمو درمون کنم! وقتی یه فیلم که حالا هیچ خاطره خاصی هم ازش ندارم اینطوری منو منقلب می‌کنه چند سال دیگه حتمن وقتی یاد حالام می‌افتم باید برم بیمارستان بخوابم!

 خیلی ناراحتم اینطوری که پیش می‌ره اصلن نمی‌تونم درس بخوونم، واقعن که زندگی مسخره‌ای دارم، نقشه کشیده بودم اداره درس بخوونم که تا به حال عملی نشده، نه برا اینکه تو اداره کار دارم! برا اینکه تا چهارتا ای-میل چک کنم ،دو تا وبلاگ و چند تا خبر بخوونم ظهر شده ، تا ناهار بخورم و طبق برنامه ریزی تلفن‌های روزانه‌ام رو به اقوام و دوستان بزنم ساعت چهاره، تازه تکالیف زبانمم انجام ندادم و تازه بعضی وقتا برا تلفنامم کلی وقت کم می‌یارمتعجب

روزای معمولی که کلاس نمی‌رم تا برسم خونه شش شده، تا دوکلمه با مامانم اینا حرف بزنم ساعت نه ؛بعدش اگه حال داشته باشم تلویزیونی ببینم ،دو صفحه کتابی بخوونم، تلفن بازی ،بعدم خواب. تازه این وقتاییه که اهل و عیال آبجی و داداش منزل ما تشریف ندارند ،وقتایی که اونا هستن که دیگه هچ !

روزای تعطیلم که کم خوابی هفتگی جبران می‌شه، نظافت، مهمون بازی، خیابون گردی خب معلومه که هیچی نمی‌شه، آدم کنکوری باید از زندگی عادیش بگذره ، بره یه گوشه بتمرگه فقط درس بخوونه، تازه دارم فکر می‌کنم باید حداقل یک ماهی مرخصی بگیرم و قید همه چیز رو بزنم ؛ غیر از این باشه یعنی که چی ؟ بهم نمی‌خندین که اسم کنکور بیارم! البته من اینا رو اینجا می‌گم که با آشناهام تو درواسی بیافتم و مجبور شم یه فکر اساسی بکنم ، البته که برا امسال فکر نمی‌کنم اما منی که شاغلم باید از حالا استارت سال بعد رو بزنم.

تازه بازم ناراحتم ، فکرشو بکنید دیشب فهمیدم که از جدول تناوبی هیچی یادم نمیاد حالا درسای دانشگاه تو سرم بخوره، انتگرال گیری رو بگو، وای حتی یه فرمول فیزیک درست حسابی یادم نمی‌یاد شدم مثل بابام اونوقتا که راجع به مثلثات و فرمولاش حرف می‌زد و ما بهش می‌خندیدیم ولی من تو این سن این طوری شدم .

 ای کاش ریاضی مهندسیمو مثل آدم خوونده بودم ، وای خدایا حالا که یادم می‌یاد من با چه وقاحتی ریاضی مهندسی پاس کردم از خودم خجالت می‌کشم ، یعنی این پسر بدبخت جلو دستیم از دستم دیوونه شده بود ،بیچاره به جایی رسیده بود که مطمئن بود خون جلو چشمامو گرفته و اگه نذاره درست ببینم چی نوشته پا می‌شم کتکش می‌زنم .در مورد تقلب نوشتن از روی جلو دستی هنوز کسی رو به پررویی خودم ندیدم حالا هرچی وقتای دیگه در برخورد با جماعت مذکر خجالتی و ماخوذ به حیا بودم تو جلسه امتحان تبدیل می‌شدم به یک عفریته بی چشم و رو که اگه کسی ورقه‌اشو بهم نشون نمی داد قدرت اینو داشتم که پوست یارو رو زنده زنده بکنم و بخورمش! به خدا راست می‌گم .

من هیچوقت اهل تقلب نوشتم رو کاغذ و رو دست و پا واین حرفا نبودم، این توصیه ابوی که "مدرک دست کسی ندین" در گوشت و پوست من چنان ریشه دوونده بود که امکان نداشت به این مسئله فکر بکنم، برا همین تا سر جلسه می‌نشستم با تهدید،با لبخند با عشوه خرکی و .. هرچی که دم دستم میومد تقاضای تقلب می‌کردم .

 باور کنید یا نه بارها شده بود که در یک لحظه مقتضی از صندلیم بلند می شدم ورقه جلویی رو می‌گرفتم و می‌نشستم به نوشتن یارو هم چنان تو شوک کار من می‌موند که لام تا کام حرف نمی‌زد البته دختر بودن تو دانشگاه هم برا خودش نعمتی بودمژه یه بار سر امتحان معادلات دیفرانسیل بود تا نشستم به پسر کناریم گفتم ببین من هیچی نخووندم خواهش می‌کنم ورقه‌اتو کاملن باز بذار و بدجنس بازی‌ام در نیار!

 برا خودمم جالب بود که چرا سر امتحان یه دفه یه جور دیگه می شدم طوریکه دوستای خودمم شاخ در میاوردن از این پررویی ناگهانی من ،حالا پسره بیچاره خوش قیافه هم بود همچین کج و کوله و ندید بدیدم نبود که بگم خیلی ذوق زده من شده باشه، وسط امتحان هی بهش تشر می‌زدم ، از قضا چیزی هم بارش نبود یه دفعه دیدم هی دستشو تکون می‌ده و حرکات عجیب غریب از خودش در میاره و دستشو نشون می‌ده ، در این موارد فکر نمی‌کنم دختری از من شوت‌تر وجود داشته باشه مثلن خیلی وقتا پیش اومده که یکی هی داره با ایما اشاره تمایل به دوستی می‌کنه اما من نفهمیدم آخرشم که فهمیدم گفتم آها منظورتون اینه که ..بعدم یارو از این نحوه گفتن من چنان تو ذوقش خورده که ..

بگذریم اولش نفهمیدم بعد دیدم مثه خنگولا برداشته تلفنشو  رو دستش نوشتههم خنده‌ام گرفته بود به خلی پسره، هم عصبانی شده بودم از بی جنبه بازیش که دوستم گفت اون جوری که تو باهاش حرف زدی نخ که چه عرض کنم فکر کرده داری بهش طناب بکسل می‌دی ناراحت حالا اون موقع می‌خندیدم الان باید گریه کنم برای اون کوتاهی‌هام، مثل این راننده کامیونا که پشت کامیونشون می‌نویسن عاقبت فرار از مدرسه

  فکر کنم مغزم پوکیده اصلن خیلی ناراحتمگریه  اصلن با درس خووندن تو یه رشته علوم انسانی هم حالم خوب نمی‌شه ،دلم می‌خواد ریاضی حل کنم،اصلن دلم می خواد بردارم موهامو بکنم از دست خودم! فکر می‌کنید دیوونه شدم؟ نمی‌دونم شایدم!

دیشب هر چی فکر کردم اسم یه دانشمند که اسمشو تو فیزیکم داشتیم و یه جورایی مراد پست مدرناست و همش راجع بهش حرف می‌زنن (نمی‌دونم هر دو یکی‌هستن یا نه در حال حاضر فقط شباهت اسمیشون برام مهمه )  یادم نیومد ،الانم یادم نمی‌یاد ناراحتچرا حافظه‌ من ضعیف شده؟ من نمی‌خوام اینطوری بشمکلافه همیشه به بابام می‌خندم وقتی میخواد اسم یکی رو بگه می‌گه آقایهههههههه ... بعدشم یادش نمی‌یاد یا مثلن یه شعری می‌خواد بخوونه می‌گه نسرین جن (به ضم جیم ) این چی بود اولش

آخه برامن خیلی زوده که اینطوری بشم ! بس که به چیزای بیخودکی فکر کردم این طوری شده خلاصه که الان خیلی از دست خودم شاکیم به نظرتون کجا شکواییه‌امو ببرم؟!

پ.ن:من در ساعت 12 ظهر امروز در حال ویرایش نوشته‌ام اسم اون یارو یادم اومد" فوکو " جریانهای فوکو تو فیزیک یادتونه؟ هوووورا الان حالم بهتره هورا

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :