آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

امروز در حالی اینجا می‌نویسم که یک عدد ساندویچ بربری ! عمله خفه کن با محتویات خامه و حلوا ارده رو دارم گاز می‌زنم و اصلن هم حال ندارم برای خوردن این ناهار فقیرانه پاشم برم رستوران اداره . البته من در طول زندگیم دو بار دچار همچین خبطی شدم که بشینم جلو مانیتور و در حین خوردن ناهار اینترنت بازی کنم.

فریضه غذا خوردن! برای من اونقدر مقدسه که همیشه سر این موضوع با همکارایی که عادت دارن در حین کار و در فضای خشک و بی احساس اداری غذا بخورن دعوا می‌کنم. ما غذا نمی‌خوریم که از گشنگی نمیریم ما غذا می‌خوریم که لذت ببریم، این شعار منه! البته می‌دونم که الان تو ذهنتون یه دختر دویست کیلویی شکمباره رو تصور می‌کنید که مدام در حاله نشخواره اما اشکالی نداره چون خوشبختانه من دویست کیلو نیستم و تازه ‌کلی ام باربیم‌!‌ (اینو خالی بستم که دلتون آب بیفته )

به هرحال من خدا رو شکر می‌کنم که همیشه از خوردن و نوشیدن لذت  می‌برم،عادت دارم آروم آروم غذا بخورم، به انواع طعم‌ها فکر کنم و همیشه هم بهترین‌ها رو انتخاب کنم . در این مورد یک کشف روانشناسانه هم دارم که اگه کسی قبلن به ثبت رسوندتش نامردیه شماها بدونید مال من بودهاز خود راضی آدمهایی که از خوردن لذت نمی‌برن معمولن از احساسات دیگه‌شون هم نمی‌تونن لذت ببرن و در واقع از کل زندگیشون محرومن این رو از من قبول کنید .

خیلی سال پیش من کسی رو می‌شناختم که همیشه از این ناراحت بود که چرا ما باید غذا بخوریم و کاش خوردن روزانه یک قرص مغذی ما رو از خوردن بی نیاز می‌کرد. خب اون آدم با توجه به اینکه رتبه دو رقمی دانشگاه شریف بود و یه جورایی خدای برنامه نویسی، به نظر می‌یومد باید آدم جالبی باشه (حداقل به نظر من) و آدم با خودش فکر می‌کرد که وای من چقدر چیپم که به چیزای بی ارزش و پیش پاافتاده زندگی اینقدر اهمیت می‌دم (البته من هیچوقت همچین فکری نمی‌کردما!) اما وقتی می‌رفتی تو بحر زندگیش می‌دیدی اصلن نمی‌تونه از هیچ چیز زندگیش لذت ببره، جالبه که هنوز هم وقتی بعد از سا‌لها می‌بینمش همونطور افسرده و منفعله. به نظر من اینطور آدمها یاد نگرفتن که خوشحال باشن و خوشحال بودن چیزیه که گه گداری می‌شه با کوچکترین و بی ارزش ترین چیزها تجربه‌اش کرد.

اینقدر از اینکه به راحتی می‌شه خوشحال بود گفتما، اما الان اینقدر حالم بده که دلم می‌خواد همین الان وسط اداره این مقنعه کوفتی با این مانتو لحاف کرسی و شلوار جل الاغی رو بکنم بندازم دور که حالم خوب شه، البته راستش یه جورایی این کارم کردم تا تو اتاق کسی نبود رفتم لباس پشم خرسیمو از زیر مانتوم در‌بیارم که یه دفه همکارم اومد از ترس اینکه نیاد آشپزخونه نصفه لباس پوشیده دکمه‌های مانتومو بستم و اومدم بیرون.

 شما مردا اینو نمی‌فهمید که بعضی وقتا آدم با تمام وجود دلش می‌خواد این مقنعه وامونده رو بکنه پرتش کنه تو هوا تا این کله بیچاره‌ش یک کم باد بخوره. من هیچوقت  با حجاب مخالف نبودم و شاید چون توی خانواده‌ای با ریشه‌های مذهبی بزرگ شدم گاهی وقتها از اینکه حجاب ظاهر درست و حسابی ندارم ته دلم ناراحتم اما خب که چی ؟خدا جای این چهارتا خال شوید دو تا شاخ برامون می‌ذاشت تا هم خودش دلش خنک می‌شد هم ما خنکمون می‌شد ،همم این اشعه ساطع شونده از موهای سر ما زن‌ها مردا رو حال به حالی نمی‌کرد!! (البته با عرض معذرت از آقایون من اینا رو نگفتما اینا می‌گن)

حالا الان که زمستونه و من با تن و بدنی علیل از یک سرما خوردگی کوبنده اینا رو می‌گم تابستونا که دیگه هیچی

چشمتون روز بد نبینه چند روز پیش چنان سرمایی خوردم که از آرزوی هرچی سرماخوردگی و رفتن تو خلسه و اکس و هپروت و... تا عمر دارم اومدم بیرون

خیر سرمون رفتیم مسافرت و با خانواده و فامیل ،چند روزی خونه خواهر کوچیکه خوش گذروندیم آی از دماغمون در اومد. من بیچاره نمی‌دونم چرا اینقدر بد شانس شدم تا سه روز مرخصی می‌رم مسافرت دو روزم باید برا مریضی بعدش مرخصی بگیرم!

خلاصه که الانم حالم بده، سرم زق زق می‌کنه ،چشام قیری ویری می‌ره ،دماغم فین فین می‌کنه و قلبم وای قلب نازنین و همیشه عاشقه تیرخورده هزارپاره دریاییم (یادش  به خیر این قلب دریایی دوران دانشجویی داستانی داشت، یکی از دوستانم خانمی رو تو آپارتمانشون در همسایگی داشتن که با یک آقای پزشکی سرو سر داشت و آقای دکتر هم کلی برا این خانم خرج می‌کرد و اتفاقن خانم در عقد موقت اون آقا بود ،ازاون طرف شوهر سابق اون خانم که گویا معتاد هم بود گه گداری می‌یومد پیش خانم و یاد ایام قدیمو و خلاصه معاشقه و مغازله‌ای بود بینشون و تازه کلی هم از طرف خانم بهش کمک مالی می‌شد و اون خانم در جواب همسا‌یه ها که می‌گفتن بابا با یکیشون باش ،می گفت چکار کنم قلب من دریاییه هر دو تا شونو دوست دارم خلاصه که از اون موقع این قلب دریایی افتاده سر زبون ما )چنان در حال تپشه که انگار تو سینه زیبای خفته بوده و همین چند دقیقه پیش با بوسه عشق حقیقی امیرزاده چارلز از خواب بیدار شده (بازم یادش به خیر انگار همین چند سال پیش بود و من کلاس اول بودم و دایی‌کوچیکه نوار قصه و کتاب داستان زیبای خفته ‌رو برام آورد فکر کنم از همون موقع‌ها که بارها و بارها قصه رو گوش‌ می‌دادم و داستان به اون تیکه بوسه عشق حقیقی امیرزاده چارلز که می‌رسید قلبم به تپش می‌یومد فهمیدم که این دل واسه ما دل نمی‌شه و تا وقتی چالش نکنن هی تالاپ تالاپ لاو می‌ترکونه!)

خب دیگه تا کار زیبای خفته و امیرزاده و منو این وبلاگ و این سردرد وحشتناک به جاهای باریک نکشیده برم .مواظب باشید امسال سرما نخورید که خیلی بده ! 

 

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :