آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

 مطلب امروز من کمی زنونه ‌است و چون این شما آقایونید که در مظان اتهام قرار گرفتید و ممکنه بعضی از قسمت‌ها بهتون بر بخوره ، می‌تونید اینجا رو نخوونید! همینیه که هست زبان 

نمی‌دونم همه دخترها اینطوری بودن یا نه اما من از اون دسته دخترهایی بودم که مثلن تو سن هجده سالگی فکر می‌کردم یک مرد ایده آل یک مرد قوی و مغروره ( مغرور نه به معنای متکبر من همیشه رو این واژه حساسیت داشتم چون گاهی وقتا این معنا با تکبر، کله شقی و بی ادبی اشتباه گرفته می‌شه، منظور من از غرور عزت نفسه ) که مهربونه اما  خودداره و احساساتش کف دستش نیست و عادتم نداره مدام کف دستش رو به هر کسی که از راه رسید نشون بده و بعدشم فوری دستشو بشوره ، خیلی خوب حرف می‌زنه و از همه چی سر در میاره، یعنی اگه مثل کتابهای روانشناسی بخوام اون تصویری رو که در ناخودآگاه ما زن‌ها از یه مرد ساختن رو نشون بدم مردیه که گریه نمی‌کنه ،عاجز نمی‌َشه، بعدشم همیشه آماده ‌است تا با یه لشکر و ده تا شیر و پونصد تا گرگ بجنگه و نگذاره یه مو از سرت کم بشه و صد البته با این اوصاف باید بگم یک سوپرمن واقعیه. خب این‌ها تصورات ذهنی من بود و شاید خیلی از دخترهای دیگه.

 به مرور این تصویر ذهنی با تجربیات خودم ؛ با مشاهده اطرافیان و با روبرو شدن با زندگی رئال به دلیل کهولت سن! رنگ دیگه‌ای به خودش گرفت .حالا دیگه ارزش بعضی از‌ ایده‌آل‌هام پررنگ تر شده و بعضی‌هاش کم رنگتر‌.واقعیت اینه که مدتهاست به این نتیجه رسیدم تو  دنیای واقعی هیچ سوپرمنی وجود نداره و باید به همین بتمن ‌های زپرتی افاقه کرد و باهاشون ساخت! چون در مقابل من هم نمی‌تونم یه سوپروومن باشم.

 اما در واقع یک مرد ایده‌ال کیه و باید چه جوری باشه ؟! حالا سوای اینکه تو دلت بخواد اون آدم خوش تیپ و خوش قیافه باشه یا مثلن تحصیل کرده باشه یا نه و یا اینکه چقدر پول دار باشه ، مذهبی باشه یا نباشه و خانواده و فرهنگ و ... خودش به ذات باید چه خصوصیاتی داشته باشه ؟می‌دونم که خصوصیات مطلوب آدمهای مختلف مختلفن و هر آدمی ایده‌آل‌هایی رو در ذهن داره اما به هر حال بایستی بشه یه فرضیه داد، هرچند بازم معتقدم علوم انسانی خیلی متغیر و ظریفه اما بازم باید یه راهی ، جوابی، چیزی باشه

خب من در این مورد کاملن سر در گم شدم علتش معاشرت با ‌آدمهای زیاد نیست چون آدمهای منتخب من در زندگی کمتر از انگشت‌های یک دست بوده (باید بگم من هیچ‌وقت تا به حال اجازه ندادم که فقط انتخاب بشم ! ) اما حالا به جایی رسیدم که رسمن اعتراف می‌کنم دیگه نمی‌دونم چی می‌خوام!

به هرحال من برا خودم تقسیم بندی‌هایی در مورد آقایون دارم که دلم می‌خواد اینجا بنویسمشون شاید شما هم با من هم عقیده باشید و من حداقل دلم خوش بشه که تئوریسین خوبی‌ام! (البته من خیلی کلی دسته بندی کردم و گرنه می‌شه خیلی بشتر از اینها نوشت و قبول هم دارم همیشه استثنا وجود داره ،پس لطف بفرمایید براین موارد خرده نگیرید)

گروه اول: به من ثابت شده مردهایی که دستی بر قلم دارن ،طبع نازک و لطیفی دارن ،حرفای قشنگ می‌زنن و ظرائف معنوی و هنری رو خیلی خوب دریافت می‌کنن دمدمی مزاجند و در واقع دید زدنشون از پشت پرده کلمات و جملات داخل شعرها و کتابها جذابه، این جور مردا به محض اینکه کسی رو در دام عشقشون اسیر ببینن به دنبال دیگری می‌گردن ،کس دیگه‌ای که بتونه از نو قریحه و ذوق هنری شون رو به وجد بیاره.

 خب همه ما این رو در زندگی آدمهای کلان دنیای ادبیات، سینما و نقاشی و موسیقی و....زیاد دیدیم ، این قبیل افراد رو در انواع جوجه هنرمند هم می‌شه دید که از هنر ، همون تلمذ در آغوش‌های هنری متعدد ! رو آموختن . این نوع مردها فقط برای روابط عاشقانه افلاطونی و کوتاه مدت جذابن اما تو زندگی واقعی و مشترک معمولن آدمهای خودخواهی هستن که در کنارشون بودن لذتی نداره در واقع اونها با خودشون زندگی می‌کنن و هیچوقت سعی نمی‌کنن که تو رو هم در افکار و آرزوها شون شریک بکنن و از این اشتراک لذت ببرن .تو هم در طول زندگی باید مدام شاهد لاس ادبی حضرات با خانم‌های رنگارنگ باشی و از غصه مثل چوب خشک بشی! 

گروه دوم آدمهای بسیار خوبی هستن ،در واقع آدمهای خوبی هستن نه مرد خوب ! همه چیزشون منطقی و اصولیه، متعهد و تا حدودی وفادارن البته بیشتر به خودشون تا تو (البته این نکته مثبتیه‌ توی هر آدمی چه زن و چه مرد) اما در زندگی مشترک هیچ جذابیتی برات ایجاد نمی‌کنن، همیشه همونین که هستن مثل یک مرداب ساکت و مرده ،وفاداری این نوع از آقایون رو  می‌شه تا حدود زیادی به پای سرد مزاجی ذاتیشون گذاشت نه تقوای درونی! به بیان عامیانه باید گفت خیلی یبس تشریف دارن تا آقا!

گروه سوم تقریبن همه خصوصیات بالا رو دارن اما خودشون فکر می‌کنن خیلی با حالن و خیلی هم جذابن اما خب چون عرضه هیچ کاری ندارن و مخ زنی هم بلد نیستن همیشه تو کفن (یعنی تو کف هستن نه تو کفن! ) و همیشه هم تا آخر عمرشون در آرزوی یه عشق گم شده ، یه خیانت ، یه دختر بازی، یا حتی یه شماره تلفن دادن می‌مونن. در واقع این‌ها همون مردهایی هستن که با چشم باز از دنیا می‌رن (یعنی به قول قدیمی‌ها چشمشون به دنیا می‌مونه)  این دسته از آقایون به نظر من فجیع‌ترین انواع مردها محسوب می‌شن .به نظر اونها هر زنی غیر از زن خودشون جذاب و خارق العاده است چون فکر می‌کنن مثلن زن‌های دیگه هیچ‌وقت آش رشته درست نمی‌کنن یا سر عوض کردن بچه جیغ جیغ راه نمی‌ندازن و حتی احتیاج به دستشویی رفتن ندارن!! برا همین همیشه در حسرتند و این باعث می‌شه که تو رو نبینن یا ریز ببیننت بعدم کلی هم منت وفاداریشون رو سر آدم بگذارن در صورتی که توانایی ایجاد جذابیت برای یک قورباقه ماده رو هم ندارن!

گروه چهارم مردهای دون ژوانی هستن یعنی خیلی راحت می‌تونن عاشقت کنن اما مسئله اینه که با همون قدرتی که تو رو جذب می‌کنن سراغ زنهای دیگه هم می‌رن و عطش سیری ناپذیری در مورد ایجاد روابط سک.. و حتی روابط عاشقانه دارن . خب اینها همون دسته‌ای هستن که در انواع مو رنگ شده با بوی ادکلن غلیظ و شلوار جین در سن نود سالگی و لرزون لرزون تو کوه و در و دشت و محافل هنری و.. در حال دلقک بازی برای خانم‌ها یافت می‌شن و شما باید درک کنید که هنوز جوونن و جویای نام البته !

گروه پنجم مردهایی هستن که واقعن مردن ! (فیلم عروس آتش یادتونه اونجایی که زن عمو غزل صارمی ،فرهون ، پسر عموش رو وصف می‌کرد : فرهون مثله گاو نره ) اونها دقیقن مثل همون گاو نره، پر شور و حال و عاشق‌اند، یه جورایی شبیه همون سوپرمن رویاییه، نمی‌ذارن آب تو دلت تکون بخوره ،مهربونن ،دست و دل بازن ،قدرتمند و پولدارن و همه کار برات می‌کنن اما تو همیشه باید بدونی که یه زنی و باید اندازه قدت حرف بزنی و ترجیحن اصلن حرف نزنی. زندگی با این مردها اگه سرت درد نکنه و دنبال روابط هیجان انگیز نباشی ایده آله چون همیشه جوون می‌مونی ، زن می‌مونی و خلاصه خوش خوشانته و تنها زحمتش اینه که در ماه چهار بار باید رنگ موهات رو با نظر آقا عوض کنی و تو خونه مثل هنرپیشه‌های فیلم‌های پورنو لباس بپوشی البته عرض کردم اگر خودتم یه زندگی روزمره و عادی و غیر روشنفکرانه خواسته باشی ممکنه زیاد هم بهت بد نگذره .

می‌رسیم به مردهایی که با تو مساوین و بابت زن بودنت بهت باج نمی‌دن. خب این مردها اولش خیلی عالین مخصوصن اگه تو یه ذره مرض داشته باشی و دنبال یک زندگی مثلن متفاوت باشی. اوایل خیلی خوشحالی همونطور که تو از دوست داشتنش لذت می‌بری اونم می‌بره اما نه بیشتر! توجه داشته باشید این نه بیشتر بعدها برای خانم‌ها مسئله ساز می‌شه، در واقع قانون از خانم‌ها ناز و از آقایون نیاز خیلی در روابطشون محلی از اعراب نداره ، تو می‌تونی از حق برابریت لذت ببری و گه گداری هم  به عنوان یک زن ، مردت رو دعوت کنی به شام ؛ در هدیه‌هایی هم که رد وبدل می‌شه بازم قانون برابری به چشم می‌خوره ؛ مرد نیازی نمی‌بینه برای به دست آوردن دلت به عنوان یک زن تلاش مضاعفی بکنه در مقابل اون هم سعی می‌کنه مثل یه مرد متمدن رفتار کنه و بر توهمات تاریخی خودش در مورد کامل بودن مردها غلبه کنه و ایرادات خودش رو بپذیره (البته اگه بتونه!) تو هم در همه موارد میتونی نظر بدی و مباحث معمول در مکالمات روزمره کاملن می‌تونه خاله زنک و یا علمی باشه و برای طرفین بسیار راضی کننده. از طرفی هم خیالت کمی راحته که طرف مقابلت راه نمی یوفته دنبال یک زن دیگه و کلی ناز بکشه تا مثلن باهاش یه قهوه  بخوره چون اصولن اهل ناز کشیدن نیست، از اونجایی هم که خیلی رمانتیک نیست عادت نداره با یک نگاه فال این لاو بشه و باید پروسه طولانی طی بشه تا کسی رو بتونه دوست داشته باشه .

 در واقع یک رابطه رفاقتی و کاملن مطلوبه که درش فردیتت به عنوان یک آدم بر جنسیتت غلبه داره ، شما دو تا آدمید که هم رفیق هم هستید و هم همتای احساسی هم ، اما بازم یه جای مسئله می‌لنگه ! هر چند به نظر من این نوع رابطه همیشه ایده آل بوده و من همیشه به دنبال این نوع روابط بودم حتی با فرض احتمال شکستش.

 به نظر من زن‌ها و مردهایی که طالب این نوع روابط هستند ممکنه تا حدود زیادی دارای ابعاد شخصیتی زنانه و مردانه متساوی باشن اشتباه نکنید منظور من گرایشات هم جنس خواهانه نیست منظور من اینه که آنیمو و آنیموس (بعد مردانه و زنانه شخصیت آدمی) شخصیت اونها معمولن همیشه بیداره و همین مشکل ساز می‌شه .

خطر زمانی پیش می‌یاد که درست زمانی که تو داری با بعد مردانه شخصیتت رفتار می‌کنی آقا هم هوس کنه خیلی مردانه‌تر از همیشه باشه اونوقته که تبدیل می‌شید به دوتا مرد قلچماق که وقتی باهم تفاهم ندارن از ته دل ،دلشون می‌خواد چونه همدیگه رو پایین بیارن و وقتی هم که حضرت آقا آنیموس وجودش متبلور می‌شه و نازکش می‌خواد تو دلت می‌خواد زنتر باشی و هی ناز کنی آقا هم هی بیشتر تحویلت بگیره اما مسئله اینجاست که این اتفاق نمی‌یوفته چون ایشونم در دوره لطافتانگیشون به سر میبرن بنابراین تبدیل می‌شید به دو تا زنیکه که سر یه مرد دیگه گیسو گیس کشی راه انداختن!

خب این هم از ایده‌آل ذهنی من که خیلی جاها به بن بست می‌رسه !حالا با این اوصاف وقتی رابطه رفاقتی همه ممکنه راه به جایی نبره و یه جاهایی کم بیاره چه باید کرد ؟‌ تولستوی بدبخت گفته بود چه باید کرد ؛ کسی جوابشو نداد حالا این شد که من بعد این همه سال باز به این نتیجه رسیدم چه باید کرد؟؟

اصلن خیلی سخته یا من سخت می‌گیرم؟!

اینجاست که تو اونقدر خسته می‌شی که دلت می‌خواد ...یا اینکه به خودت می‌گی خوش به حال قدیمیا کاشکی همون موقع که سرمون رو از تخم در آورده بودیم بیرون به زور می‌گفتن یا قربونعلی قصاب یا هیچ‌کس . بعدشم می‌رفتی سر خونه زندگیت و قربون ویارونه برات جیگر کباب می‌کرد و حموم زایمون کله پاچه برات بار می‌ذاشت و تو هم شبا با خیال راحت بی اینکه به این فکر کنی که چرا تفاوت پلاسما با ال-سی-دی رو نمی‌دونستی یا اینکه چرا امروز بهت نگفت خط چشمت قشنگ شده ، سرتو می‌گذاشتی رو بالش ، آقا هم موظف بود خرج عشقبازی با یک جنس لطیف اوری تایم آن لاین رو بده !

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :