آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٤

به‌به .. به اين زندگی

وقتی آدم از صبح که مياد اداره از بيکاری ندونه که چکار کنه نتيجش اين میشه که بشينه صفحه روز دوشنبه‌اش رو اين طوری پر کنه امروز يه هوای مشتی بعد از بارونه که آدم وقتی راه ميره فکر ميکنه تو ابراس حالا اينو داشته باشين و يک ناهار نسبتا خوشمزه رو با بشقابهای خوشگلی که امروز به اداره مرحمت شده و کلی ناهار ما رو اشرافی کرده بهش اضافه کنيد با يک چای داغ و البته همراه با خرما که متاسفانه گويا مربوط به خيرات يکی از همکارها ميشه که خوشبختانه من نميشناختمش اونوقت فکر کنم بايد بگی وای که از خوشبختی مردم .

اين روزها اونقدرخبر مرگهای عجيب غريب و در سنهايی که اصلا احتمال سکته قلبی نميره شنيدم که گاهی اوقات فکر ميکنم صبح که از خواب بيدار ميشم بايد خودمو بشگون (نيشگون) بگيرم ببينم تو بهشتم يا هنوز زنده‌ام البته لازم به تذکره که من چون آدم بسيار خوبی هستم يقينا ميرم بهشت

از شوخی گذشته وضع خيلی بدی شده بعضی وقتها که بعد از مدتها يه دوست قديمی رو ميبينم تو دلم آرزو ميکنم که تو رو خدا تو ديگه نگو فلانی مرده اصلا تحمل شنيدن اخبار مرگ رو ندارم به خصوص مرگ کسانی که تو رده سنی خود آدم هستند علاوه بر غم يک وحشت ديگه‌ای رو هم تو دل آدم ايجاد ميکنه که ای بابا کجای کاری تو هم بايد يه روزی بری و جالب اينه که درست عين کتابهای دينی دبيرستان که نوشته بود آدم هرچی که سنش بیشتر ميشه احساس تعلقش به دنيا و زندگی هم بيشتر ميشه  اين رو کم کم تو وجودم احساس ميکنم که اصلا دوست ندارم به مرگ فکر کنم و متاسفانه با وجود داشتن اعتقاد به معاد مرگ رو پايان همه چيز ميدونم و اين خيلی بده

 تا چند ماه پيش تصوير نزديکی از مرگ نداشتم خوب تنها مسئله تکان دهنده تو زندگی هميشه برام مرگ بوده اما عظمت مرگ رو هيچوقت از نزديک احساس نکرده بودم  چند ماه پيش که خاله‌ام رو از دست دادم مدت طولانی تو بهت اين قضيه موندم طوری که يک لحظه‌ام از خاطرم پاک نميشد همش به اين فکر ميکردم که چطور ميشه که جسم ما در يک لحظه تبديل به يک تفاله ميشه لفظ قشنگی نيست ولی واقعيته ما شايد بارها تو فيلمها اين صحنه رو ديده باشيم اما احساسش از نزديک و در کنار کسی که دوستش داشتی تجربه بزرگيه اون لحظه‌‌‌ها فکر ميکردم که اگر به وجود روح اعتقاد نداشتم چقدر حس دلتنگی بزرگتر ميشد و البته در عين بهت يه احساس لطيفی هم نسبت به اين مسئله پيدا کرده بودم که روح چه حقيقت شگرفيه و کلی حرفهای عارفانه ميزدم که حالا تو اون اوضاع دست‌کم مامانمو راضی ميکردم .

اما حالا وقتی فکر ميکنم اگه اين بلا سر خود آدم بياد همه چيز رو بايد بگذاری و بری  بدون اغراق از ترس يخ ميزنم گفتنش آسونه اما کجا بری تنها !! تنهايی مرگ با تنهايی تو اين دنيا خيلی فرق داره خيلی..  کاشکی تو کتابهای دينيمون يه کم چيزهای خوب خوب هم نوشته بود يا حداقل من يه اعتقاد درست حسابی داشتم .

حالا اگه ‌بخواهی يه جور ديگه فکر کنی که مثلا در صورتی‌ام که شانس بياری و عمر طولانی داشته باشی بايد بشينی و شاهد از دست دادن کسانی باشی که دوستشون داری  ديگه بهتره راجع بهش چيزی نگم.

گاهی اوقات فکر ميکنم شايد بهتره آدم بره يه جای دور دنيا که به هيچ‌چيزش احساس تعلق نکنه و پيش از اينکه جبر و طبيعت بخواد  متعلقاتت رو ازت بگيره و مستاصلت کنه تو پيشاپيش اين حس تعلق البته نيازمندانه رو قطع کنی و يه جورايی به طبيعت رو دست بزنی احمقانه‌ست نه ؟!

حالا تو اين وانفسای مرگ و زندگی اگه رييسم يه روز هوس کنه بياد لينکهای منو چک کنه چی؟ حتما اضافه کارمو قطع ميکنه

کاشکی کمی هم از اون رئيس بالايی ميترسيديم اونوقت مثل من کاسه چکنم دستمون نميگرفتيم اينطور نيست ؟؟  

  

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :