آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧

مدتهاست به این جمله می‌اندیشم

تمام شده‌ام ، برای تو ، تمام شده‌ام

نه ، این بار نمی‌گویم دیگر هیچ کس نخواهد آمد ، دیگری هم خواهد آمد و من دوباره خواهم توانست از نو پوست بیندازم، از نو دوست بدارم و از نو دلداده شوم ،می‌دانی ، خودت یادم دادی،هیچ کس ،هیچ کس،  آنقدرها هم مهم نیست

نمی‌دانم ،شاید هم بزرگ شده‌ام

بارها و بارها در این سالها ققنوس وار از تو مردم و دوباره زنده شدم اما این روزها زیاد به این فکر می‌کنم که دیگر نمی‌خواهم زنده شوم، از تو نمی‌خواهم زنده ‌شوم.تو نمی‌دانی، تو نمی‌بینی که دیگر من آن خود قدیمم نیستم

آن خودی که حتی فکر جدایی ذوبش می‌کرد

آن خودی که کسی اشکهایش را ندیده بود اما به راحتی برای تو جاری‌اش می‌کرد ،فرق نمی‌کرد کی و کجا باشد

آن خودی که وقتی قرار بود تو را ببیند صبحش با دلخوشی صبح‌های نوروز کودکی بیدار می‌شد

آن خودی که از دور که می‌دیدت پرواز می‌کرد راه نمی‌رفت

آن خودی که شبها برای با تو حرف زدن دقیقه‌ها را می‌شمرد

آن خودی که آنقدر عاشقانه نگاهت می‌کرد که مایه ‌خنده خواهرش بود

آن خودی که وقتی خسته بود می‌گفتند باید با تو حرف بزند

آن خودی که مثل چشمه همیشه برایت جوشان بود

 آن خودی که برای هیچ کس در دنیا ، آنقدر ،برای تکرار بارها و بارها دوست داشتنش ،رو در رو و چشم در چشم ، دست و دلباز نبود

آن خودی که دلش می‌خواست خیلی زمستان باشد و خیالش راحت باشد دستهای تو همیشه خیلی گرمند

آن خودی که همه جا حضور تو خوشحالیش را کامل می‌کرد

 

دیگر نمی‌یابمش، گم شده ، پنهان شده یا خیالی که تباه شد...

آیا به راستی همین است؟! ابتذال روزمرگی است؟روزهاست از خودم می‌پرسم آیا این روزمرگی است که عشقم را اینقدر گس کرده یا من دلی بیمار دارم که پس از کشف طعم تو، طعمی تازه می‌جویم؟! نه این نمی‌تواند باشد ،باور ندارم این یکی را در خودم باور ندارم

پس پرواز پاهایم به سوی تو چرا لنگان شده ، چرا آن روزها هیچ چیز نمی‌دیدم و امروز با میکروسکوپ می‌بینم ،تو زیادی بینایم کرده‌ای یا تبی بوده، دمی بوده یا هوسی که فروکش کرده؟ نه‌، این راهم در خود سراغ نداشتم

گاه از خودم می‌پرسم نکند من هم برای تو همین شده‌ام اما تو حیا می‌کنی و نمی‌گویی

گفته‌ای ، بارها گفته‌ای که اگر ترا نخواهم توهم مرا نخواهی خواست ، همینت را دوست داشتم ، از همان اول، همینت را دوست داشتم که خودت را دوست داشته باشی بیش از من که آنوقت است که قدر دوست داشتن را می‌فهمی اما حالا دیگر اینگونه نمی‌خواهم

می‌خواهم دیوانه باشی، می‌خواهم تو عاشق‌تر باشی ،من دیگر معادله نمی‌خواهم دوست دارم نامعادله‌ای باشیم که من در آن بزرگتر باشم

دوست دارم گاهی وقتها با دروغ‌های کودکانه خوشحالم کنی، دوست دارم منطق نداشته باشی، دوست دارم بعضی وقتها مرا احمقی بدانی و گولم بزنی

خسته‌ام از تمامی دو دوتا چهار تاهایمان، از تمامی تحلیل کردن‌هایمان، از ترازو، از محاسبه، ازهر آنچه بوی عقل بدهد.

دوست دارم تو مثل من نباشی، دوست دارم تو بزرگوارتر از من باشی، دلم می‌خواهد مدام اشتباه کنم و تو نبینی، دلم می‌خواهد احمقانه‌ترین حرف‌های دنیا را بزنم و تو به رویم نیاوری، دوست دارم مثل پسربچه‌های هجده ساله، عاشق باشی

دوست دارم بعضی وقتها ‌زیاد هم مرد نباشی،  دلم می‌خواهد دوست داشتن را جور دیگری یاد بگیری..

اصلن دوست دارم بعضی وقتها کس دیگری شوی که اصلن نمی‌شناسمش و تازه می‌خواهم کشفش کنم 

اما حالا خسته‌ام هیچ چیز دوست ندارم ،تنهایی می‌خواهم و تنهایی

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :