آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٤

فيلمهای اين روزها  

اين چند روز رو مشغول سرو سامون دادن به اينجا و يه کم تو دل برو کردن وبلاگم بودم البته بنا به خواست دوستی که گفته بود‌ ظاهر وبلاگمو جذابتر کنم حالا جذاب شد؟!

و اما از پريروز بگم ازوقتی بليطهای سينما روزهای شنبه نيم بها شده منم که جون خودم خيلی آدم حسابگری هستم عادت کردم شنبه‌‌ها برم سينما از دوستان عزيز و ياران قديم که به کلی صرف‌نظر کردم يعنی برا جلوگيری از ضايع شدن مدتهاست تصميم گرفتم ايمان بياورم به کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من البته يکی از رفيق فابريکهای عزيزم به نوعی اولين دوستم تو دوران دانشکده که البته هميشه بنده را مورد تفقد قرار داده و نسبت سق‌سياهی به من ميدهد برای جبران کوتاهی‌هايش در ايام قديم  که منجر به اين شد که من همسر ديگری البته ببخشيد رفيق ديگری را هم سرش هوو بياورم (چون اين يار غار و بار و گرمابه و کلستان و هزار جای ديگه تنها جايی که با بنده تفاهم نداشت سينما رفتن بود)منت نهاده و بالاخره راضی شدند که همراه من تشريف بياورند سينما که تازه بعد از کلی کلنجار معلوم شد که ساعتهامون به هم نميخوره منم که نذر کرده بودم حتما شنيه يه فيلم ببينم ساعت ۵ ميدون وليعصر بودم تنها فيلمی که به زمان من ميخورد دسته گلی برای عروس بود البته ميدونم که از اسمش پيداست که فيلم جواتی بايد باشه اما گفتم شايد خنده‌دار‌بود وکمی اندوه زمانه را از دل زدوديم  چشمتون روز بد نبينه فکر نميکنم يک همچين چرندياتی رو در فيلمهای ۳۰ ۴۰ سال پيش هم ميشد ديد به نظر من اگه آدم بشينه فيلم شوهر پاستوريزه رو اونم با يه کيفيت بد و سياه سفيد برا بار بيستم ببينه ممکنه کمی بخنده اما اين فيلم؟!

واقعا جای تاسف داره که آقای ميرزايی کارگردان محترم فيلم مخاطبانش رو يک مشت احمق فرض کرده که با قرار دادن چند تا ترانه اونور آبی که البته تغييراتی درشون داده بود بيننده‌ها رو ذوق مرگ کنه و رو صندلی حيران وميخکوب !!

اگر ۱۰ سال پيش بود شايد حداقل همه براشون جالب بود که چطور شده که اين ترانه اينجا داره پخش ميشه اما حالا با اوضاع امروز کمی که چه عرض کنم کلی احمقانه‌ست که اين شکلی بخواهی مخاطبت رو جذب کنی حالا جالب اينجاست که کلی فيلم فارسی تبليغ شد با اسمهای رنگارنگ و صحنه‌های جوات ( جواد ) مثل شارلاتان و عروس فراری و..  دقيقا اسمهايی که آدمو به ياد حدود ۳۰ سال پيش مياندازه

اين وسط کارگردانهايی هم که مثلا ميخوان فيلمهای هنری (البته به کسر ها ) بسازن يه جورايی سوراخ دعا رو گم کردن فکر ميکنن اگه چند تا صحنه در هم و برهم و نامربوط رو به هم وصل کنن خيلی با کلاس میشن مثلا يه چيزی تو مايه‌های ديويد لينچ ايران !!جوری که اگه يکی از اين فيلمها رو ديده باشين ديگه کار از ژست گرفتن گذشته که مثلا وانمود کنی مفاهيم خاصی در فيلم نهفته بود که ما نفهميديم! بايد از آگاتا کريستی خواهش کنيم يه خانم مارپل ديگه خلق کنه که بياد سرو ته ماجرا رو به هم وصل کنه .

چه ميدونم والله عاقلان دانند ما که سر از چيزی در نياورديم فقط خو شحالم که جور نشد دوستم بياد چون علاوه بر سردرد خودم بايد غرهای اونم ميشنيدم که بعد از ظهرشو خراب کردم !!

 

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :