آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٤

يه دوست قديمی

امروز ساعت بيولوژيکی به من خيانت کرد بنابراين به جای ساعت ۷ راس ساعت ۸ از خواب بيدار شدم برا اولين بار تو عمرم با اتکا به عقل خودم يافتم که در روز بارانی بايد چتر به دست بگيری اين نشون ميده که ديگه بزرگ شدم و عاقل  انصافا که چتر چيز خوبيه

حسن اين دير بيدار شدن اين بود که يکی از بچه‌‌های عزيز دوران راهنمايی و دبيرستان رو ديدم  سالهای راهنمايی هميشه همراه با مادرش ميومد مدرسه مسير ما تقريبا يکسان بود و سالها بدون اينکه چيزی بگيم همديگرو ميشناختيم تا اينکه سر مسابقات کتابخوانی با هم دوست شديم هميشه من برنده ميشدم و اون نميتونست به مرحله بعد بياد  اون علوم انسانی ميخوند و  با يه حسرت خاصی ميگفت خوش به حال شما  که رياضی ميخونی حتما بايد خيلی با هوش باشی

 زمانی که مشغول کلاس کنکور و ازاين حرفها بودم گهگداری همديگرو شبها که خونه ميومديم تو اتوبوس ميديدم از اون بچه مثبتهای درسخون بودبا يه پشتکار عجيب که بعد ازکلی سلام و صلوات تازه ياد گرفته بود تنهايی تا انقلاب بياد و برگرده خونه که نسبت به خودش کار بزرگی بود دختر جالبی بود خيلی خوب فکر ميکرد خجالتی حرف ميزد و هميشه مضطرب بود اين گذشت تا زمانی که دانشگاه تهران فلسفه قبول شد گاهی همديگرو ميديديم و  همچنان مثل بچه‌هايی که ميخوان درس جواب بدن موقع حرف زدن در مورد درس لبهاشو ميگزيد و داشت خودش رو برا فوق ليسانس آماده ميکرد من هميشه اين احساس رو بهش داشتم که يه روزی ميتونه استاد دانشگاه بشه و قتی بهش ميگفتم  يه برق خاصی رو تو چشماش ميديدم که ما اين برق رو در مواقع صحبت کردن راجع به چيزهای ديگه‌ای توی چشم داشتيم و نتيجش هم اين شد که بشيم کارمند کوچولو و اون بشه ...

البته کمی هم از اين ناراحت بود که کسی تو دانشکده به دخترهايی مثل اون توجه نميکنه تا اينکه فوق رو در دانشگاه علامه ادامه داد .امروز بعد از مدتها وقتی تو ايستگاه منتظر اتوبوس بودم ديدمش همراه پيرمردی با يه قد خميده حدس زدم بايد پدرش باشه وقتی سوار اتوبوس شديم همونطور مضطرب و نگران بود خيلی برام جالب و زيبا بود که بعد از سالها همونطور ساده و بيريا و با احساساتی بکر و دست‌نخورده درست مثل دختر مدرسه‌‌ايهای ۱۶ ۱۷ ساله فقط به درسش فکر ميکرد پيش از اينکه حرفی بزنه حدس ميزدم که الان دنبال کارهای مقطع دکتراشه و همينطورم بود مرحله اول آزمون دکتری رو پشت سر گذاشته بود و داشت ميرفت کارت مرحله بعد رو از دانشگاه شهيد بهشتی بگيره و جالب اين بود که چون اون دانشگاه رو بلد نبود به همراه پدرش داشت ميرفت نميتونم بگم چه احساس قشنگی بهش داشتم تنها بچه خانواده و بدون هيچ مشوقی خودش رو به اونجا رسونده بود خيلی مايوس بود از همه چيز اينکه همه مسخرش ميکنن که ميخواد فلسفه قديم و قرون وسطی رو بخونه و هنوز خودش نميتونه خرج تحصيلش رو بده کار پيدا نکرده و کلی همه تو ذوقش زدن که ديگه ول کن ميخواهی چکار کنی و به کجا برسی ولی من ميدونم که يه روز نزديک ميتونه يکی از اساتيد موفق کشورمون باشه ما ایستگاه  شهيد بهشتی از هم جدا شديم در حالی که بهش غبطه ميخوردم و حتی يادم رفت از اون اسمش رو که فراموش کرده بودم بپرسم  از صميم قلب آرزو ميکنم به بهترين جايگاه برسه .

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :