آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٤

سال دوم تجربی بودم که وسطهای سال اومد کلاس ما هنوز همه چيزش يادمه مقنعه شرمن مشکی که موهای پر پشتش هميشه ازش بيرون بود مانتو سورمه‌ای با يه جفت چشم گيرا و نگاه عميق و بيتفاوت و در عين حال بدگمان ! درست مثل خودش که انگار هيچ چيز توی دنيا براش مهم نبود اونم تو اون سن و سال که آدم همه چيز دنيا براش جالب و هيجان انگيزه .از همون موقع احساس ميکردم چيزهايی رو تو زندگی تجربه و احساس کرده که باعث شده با ديگران فرق داشته باشه بهش نزديک نشدم اما برام آدم جالبی بود صبر کردم زمانی پيش بياد که خودش دوست داشته باشه با ديگران ارتباط بر قرار کنه .اون سال خيلی کجدارو مريض ميومد مدرسه تا اينکه سال تموم شد بدون اينکه با هيچ کس دوست شده باشه . سال بعد وقتی که بنا به دلايلی دوم رياضی رو ثبت نام کردم اونم ديدم که تو کلاس ما بود از شهرستان اومده بودن تهران برا همين با دوست صميمی من که به نوعی همشهری بودن و به همين دليل راحتتر ارتباط بر قرار ميکردن دوست شد .

 هميشه تو زندگی آدمهايی که يه جورايی با ديگران فرق کنن برام جذابيت بيشتری داشتن اگرچه حالا ديگه اينطور فکر نميکنم و به نظرم همه آدمها مثل هم هستند فقط پوسته‌شون با هم فرق ميکنه  اما اون وقتها خيلی برام جذاب بود که کسی رو کشف کنم که حس ماجراجويی آدم رو هم ارضا کنه . کم کم دوست مشترکمون يه چيزايه سر بسته‌ای از زندگی پر فراز و نشيبش برام تعريف کرد همين باعث شده بود که دلم بخواد بيشتر ازش بدونم تا اينکه بالاخره به خونشون رفتم. فضای غم آلود و خاص خو نشون از همون دفعه اول منو تحت تاثير قرار داد صدای مرضيه که يه ترانه بسيار غمگينو ميخوند ( هنوز هم بعد از سالها فقط خاطره خونه اونا رو برام زنده ميکنه ) مادرش با لباس سياه و موهای سفيد و صورتی که سنو سال پيرش نکرده بود که روزگاری که برش گذشته بود دچار پيری زود هنگام کرده بودش و آرامشی که سنگينيش رو حتی يه تازه وارد هم ميتونست بر روی دوش احساس بکنه. با هم رفتيم تولد يکی از دوستانش که اونام از همون شهر اومده بودن تهران .از شهری اومده بودن که در اون روزها شهر مسئله داری بود و ميشد علت مهاجرتشونو حدس زد.

 خوب دختر شيطونی بود و شايد خيلی نميشد قرابت ظاهری رو بين رفتار ما پيدا کرد اما ازش خوشم ميومد تا اينکه بمرور دوست مشترک ما ازش بريد يعنی اصلا آبشون تو يه جوب نميرفت سال سوم ديگه کنار هم مينشستيم و چيزهايی رو از زندگيش ميدونستم که همونها ارزشش رو برام خيلی بيشتر ميکرد شايد درست نباشه ولی من هميشه فکر ميکنم آدمها بسته به ميزان درکی که نسبت به زندگی و سختيهاش دارن طبقه‌بندی ميشن کسانی که تجربه‌های بزرگ دارن حتی اگه تجربه‌های خوبی نباشه يه سرو گردن نسبت به آدمهايی که خيلی عادی زندگی کردن بالاترند.

روزهايی که از اين تعريف ميکرد که چطور از پنج برادر تنها کوچکترينش براش باقی مونده اونم فقط برا اينکه ۱۳ سال بيشتر نداشته و نميشده چيزی رو بهش بچسبونن !! اگر چه با دوتای ديگه اينکارو کرده بودن وحالا ديگه کسی نمی‌دونست ... و دوتای ديگه هم که يکی در بند و ديگری اونقدر دور که ديگه هيچوقت نشد که پيداش کنن و حسرت ديدارش که ميدونستن يه جای دنيا هست .. و پدری هم که بعد از سالها ... تنها عايديش اين بود که هر چندوقت يکباربخوانش و يه گوشما.. حتی وسط مراسم عقد دخترش.

ثمره سالها رنجو زحمت مادرهم که شايد روزی به خودش ميباليد که پنج تا پسر خوب تربيت کرده سه دختر و غم پسرها بود. سه دختری که بين اونها بيشترين لطمه متوجه دوست من شده بود برا اينکه درست در سن حساس و دوران بلوغ به جای احساس آرامش در آغوش خانواده بايد جای ديگری دنبالش ميگشت که هيچوقتم تو جای ديگه نميشه پيداش کرد و نکرد .به قول خودش وقتی با چشمهای اشکبار از روزهای سختشون تعريف ميکرد چرا اون بايد تاوان راهی رو که ديگر اعضای خانواده انتخاب کرده بودن میپرداخت بدون اينکه حتی اونقدر آگاه بشه که تشخيص بده آيا راه اونها درست بود يا غلط . هوش و استعدادش واقعا بينظير بود هيچکس حتی شاگرد اول کلاس نميتونست مثل اون مسئله‌های فيزيک و مکانيک رو تحليل کنه يادمه معلممون هميشه ميگفت اگر فقط يک ماه شيطونی رو کنار بگذاره محاله که شريف قبول نشه بدون اينکه لازم باشه به خودش فشاری بياره . خيلی باهم لج ميکرديم قهر ميکرديم و در عين حال خيلی همديگرو دوست داشتیم حتی وقتايی که همديگرو حسابی تخريب و دعوا ميکرديم.

خاطرات  شيرين درس خوندنامون با هم. مواظبتهاش از من که يه وقت دوروبر عشق و عاشقی نگردم فهميدن احساسم بدون اينکه بيانش کنم. همراهيش با من تو اولين قرار عاشقانه زندگيم و چقدر زور زد که بر گرديم خونه و من گوش ندادمو... روزهايی که با هم فروغ ميخونديم و چقدر لذت ميبردم از خوندناش و صدای قشنگش: من چه سردم است و چقدر از گوشواره‌های صدف بيزارم ....

هردو از کامپیوتر متنفر بوديم و هر دو تو يه دانشگاه کامپيوتر خونديم البته با اعمال شاقه

روزهای شيطونيياش و ماسمالی کردنهای من خيلی جالب بود ما توی رفتار ظاهری بی اندازه متفاوت بوديم طوری که هيچکس باور نميکرد با اين همه تفاوت اينقدر هر دو همديگرو قبول داشته باشيم البته اينم بگم که شايد يک هفته هم نميتونستيم با هم تو يه خونه کنار بياييم اما هميشه احساس ميکردم که يه جورايی رفتارهاش تظاهرات بيرونی افکار خود منه اگه پارامترهای اکتسابی مثل محيط خونواده فرهنگ و مذهب ما رو از هم جدا نميکرد حتما مثل اون رفتار ميکردم .

تا روزی که بالاخره عکس پسری رو نشونم داد و گفت ميخواد باهاش عروسی کنه نامه‌ های پسر که بهش قول داده بود به خاطرش حتی از ازراپاند هم بالاتر و مشهورتر بشه روزهای شيرين ابتدای ازدواج و لذتی که آدم از ديدن اون همه عشق و اشتراک بين اونها ميبرد زندگی ايده‌آل من‌ !! اونوقتها اين طور فکر ميکردم چی از اين بالاتر که آدم از چيزهای مشترک لذت ببره  بدون اينکه زور بزنه وخودشو عوض کنه و بشه اون چيزی که ديگری ميخواد. دو ستون از يک معبد و....قرص نان و اين داستانها که راست نيستن و نه دروغ!

با بدنيا اومدن بچشون کم کم راهشون عوض شد .قصه تکراری ! دوست من لابد خيلی به مسائل پيش پا افتاده فکر ميکرد ؟!! اجاره خونه ؟!خرج زندگی ؟!قبضهای جور واجور! يعنی حتما شوهرش اينطور فکر ميکرد! روزهای خوش دانشجويی و پشتيبانيهای خانواده دوستم که دوباره به شهرشون برگشته بودن کم شده بود بايد به زندگی واقعی فکر ميکردند واين برا يه باصطلاح هنرمند خيلی چیپ بود!!

 تلخيها درست مثل سرطان ريشه ميدووند و اشکهای آشکارو نهان اونو کسی جدی نميگرفت شايد تنها من ميدونم که غم و ناراحتيش برای مشکلات مالی نبود. برای حتی خيانت نبود. برای عشقی بود که برای ديگری رنگ کهنگی گرفته بود و برای او هنوز زنده و ارزشمند و همين بود که جدايی رو سخت ميکرد .اگر چه خيلی وقت بود که حتی کنار ميز شام دستی برای پاک کردن اشکهاش نميومد که خود اون دست باعث اشکها بود اما ميخواست که ادامه بده تا زمانی که رسيد به جايی که بايد رفت .هيچ کس نميتونست کاری بکنه و راه رفتنی رو بايد رفت .اينو هميشه در مورد مرگ ميگن اما در مورد عشقی که وجود نداره هم هميشه همين رو بايد گفت و رفت ..

بالاخره چند روز پيش پايان رسمی همه چيز بود اگرچه حتی مادرم رو هم به گريه انداخت برای تنهاييهاش برای همه رنجهاش و ثابت قدميش تحت هر شرايطی .اما ميدونم که ميتونه همه چيز رو اداره کنه و بايسته اما اگر در کشاکش روزهای سختی که بر او گذشته نياز حتی چند روزه‌ای به دستی (دستی که متعلق به کسی نيست) داشته باشه که غمهاش رو اگرچه مقطعی التيام ببخشه گناه کاره ؟ جامعه ما چه قضاوتی خواهد داشت و چه بايد کرد که ما مردم  بجای تمرکز بر مشکلاتمون برای حل بهتر با انگ زدن به اطرافيان گويی ميخواهيم روی زندگی و کمبودهای خودمون سر پوش بگذاريم و به اين شکل خودمون رو التيام ببخشيم.

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :