آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤

امروز بازم اومدم .از صبح اينقدر وبلاگ خوندم که وقتی چشامو تو آينه ديدم ترسيدم آخه اينم شد زندگی شيطونه ميگه بيخيال شم از اينجا بيام بيرون اينطوری پيش برم وقتی ۶ ماه يکبار شماره چشمم ۱.۵ مياد پايين تا چند سال ديگه بايد با عصا بيام سر کار .خفه شدم تو اين اداره عوضی آدم نتونه با ۲ تا آدم زنده دوستی کنه و حرف بزنه و بهش اعتماد داشته باشه نميدونم تقصير منه که اينطوری شده يا ايراد از اين همکارای عوضی بنده بازم يه جای کار خراب در اومده گير دادم به خودم بعضی وقتا فکر ميکنم اين به خاطر چيه که اول خودمو زير سوال ميبرم نکنه اعتماد به نفسم کم شده .از دست اين اخلاق بدم که وقتی از کسی خوشم نياد هيچ تلاشی برا بهبود رابطم نميکنم چی کار کنم؟؟ دست خودم نيست برا يه عده عوضی فيلم بازی کنم. قربون صدقشون برم !!وای خفه شدم از بس از صبح اين تلفنو برداشتن قربون هم رفتن بعدشم تو اطاق بغلی يه زيرآب اساسی .بابا شمشيرو از رو ببندين تا کی مارمولک بازی آخه اين.....بازيها چيه ؟؟تا حالا فکر ميکردم خيلی انعطاف پذيرم ولی واقعا احساس ميکنم خسته شدم ..

بازم خدا رو شکر که اينجا رو پيدا کردم وگرنه غمباد ميگرفتم هيچوقت  فکر نميکردم که  محيط کارم برام مهم بشه و عصبانيم بکنه

حالا ۲ تا off قشنگ دستم رسيده اينجا ميذارم تلافی غر زدنم در بياد

نشد حال تایپ کردنم ندارم ببخشيد

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :