آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٤

کاش تو دنيای راست راستکی هم هر وقت آدمها دروغ ميگفتن دماغشون دراز ميشد .اونوقت کمتر تو چشمهای هم نگاه ميکرديم و بدون اينکه يه ذره هم خجالت بکشيم بهم دروغ ميگفتيم .

منظورم دورغهای بر ملايی نيست که به راحتی از نگاه شرم‌زده و دستپاچه‌ دروغگو   ميشه خوندش و به همون راحتی هم بخشيدش .دروغهايی رو ميگم که بارها بهش فکر می‌کنيم مضمضه می‌کنيم  چند بار قيافمونو تو آينه نگاه می‌‌کنيم که ببينيم يه وقت از شدت بزرگی دروغ دماغمون مثل پينوکيو نشده يا اينکه دو تا شاخ تيز در نياورديم بعد با خيال راحت از اينکه هيچ اتفاق خاصی تو ظاهرمون نيافتاده دروغمونو می‌گيم . به اينم فکر نمی‌کنيم که زلال درون رو به راحتی اونقدر آلوده کرديم  که به مرور از شدت تعفن و سياهی مثل جوبهای شهرمون شده و حتی شهردار تهرانم که قراره رئيس جمهور بشه نمیتونه برا لايروبي و تصفيه‌ش کاری بکنه !!

انگار يه جور عادت نژادی اجداديه که ما ايرانيها از صبح که بيدار ميشيم هی به هم دروغهای دیپلماتيک ميگيم .دروغ که حتما نبايد يه مدل خاصی باشه همين که موقع راه رفتن با کلی التماس و خواهش از همراهمون می‌خواهيم که جلوتر از ما سوار ماشين بشه يا زودتر ازما از در رد بشه خودش يه دروغ احمقانه‌ست که نميدونم رو چوب خط گناهمون علامت می‌خوره يا نه ؟؟ اما اگه اينطور باشه ناخودآگاه ياد اين داستان می‌افتم  که نقل می‌کنند عده‌ای ايرانی که تازه به اسلام گرويده بودند به حضرت علی (ع) رسيدند و مطابق رسم اون زمان چون حضرت رو سرور خودشون می‌دونستند به خاک افتادن و اظهار بندگی و احترام کردند حضرت از کارشون ناراحت شدند و به اونها گفتند چه معصيت بی‌لذتی !!

حالا اين حکايت تعارفات و در واقع دروغهای روزمره ماست .بارها شده که از دست اين عادتها و تعارفات مزورانه خودمون که اصلا بويی از احترام واقعی و حقيقی نبرده عصبانی شدم و خواستم اين کارو نکنم اما از ترس اينکه متهم به بی تربيتی و بی ادبی نشم دوباره شروع به تعارف کردم و از اون جايی که دروغگويی به هر شکل و لباسي احساس بسيار بدی به آدم ميده  بعدش دچار سردرد شدم حالاما آدمهايی که اينطوری به هم تعارف می‌کنيم (نه به مرگ شما امکان نداره و استدعا ميکنم و .....)کافيه تو صف اتوبوس يا سينما يا يه اداره برا انجام کار يا حتی تو يه مراسم عروسی موقع صرف شام بين آدمهای غريبه قرار بگيريم اونوقت نه تنها به هيچ‌کس رحم نميکنيم بلکه يه دفعه ميبينی فلان آدمی که به نظرت خيلی جنتلمن و مبادی آداب بوده و مثلا با اتوی پيرهنش ميشده يه خربزه مشهدی ده کيلويی رو قاچ کنی داره قاشقشو از تو بند لباس زير بغل دستيش رد می‌کنه که زودتر به ديس غذا برسه !!

به هر حال اين سبک و سياق ما برا زندگی داستانيه برا خودش که انشاالله يه روزی درست ميشه مثل همه چيزايه ديگمون!!!!

در ضمن همينجا بيطرفی خود را نسبت به هر گونه جناحی اعم از زن ـ مرد و زن‌مرد اعلام می‌دارم و يادآوری ميکنم بنده خود نيز دارای کليه صفات مذمومه بالا می‌باشم و قصدم از بيان اين مطلب  مبری دانستن خود و جنس مونث به طور اخص از معاصی بالا نمی‌باشد !!

 

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :