آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: نسرین - چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٤

لايه لايه‌های نگاهش را که می ‌تراشی غم که نه به حسرتی می‌رسی که سالهاست مدفون چشمانش شده .

پنجاه و شش هفت سال پيش بود که پرده پنجره را يواشکی پس زده بود تا مردش را ببيند ديده بود و قامت بلند و شانه‌های پهنش را پسنديده بود و ديگر به هيچ چيز فکر نکرده بود با اينکه همه او را منع کرده بودند که نه ! او بله را گفته بود و رفته بود... زمانی او را بازگردانده بودند که ديگر نميتوانست از جايش حرکت کند با کمری خم و بيماری وحشتناکی که استخوانهايش را در هم پيچيده بود و او را در جوانی به پيرزنی خميده پشت تبديل کرده بود.

 روزها تيمار داريش کرده بودند گوشه گوشه تهران بر دوش کشيده بودنش و اشکها برايش ريخته بودند اما ديگر نميشد کاری کنند. گوژ پيری بر پشت جوانش حمايل هميشگی شد و شايد خنده و استهزا دوستان به پنهان !! و دشمنان به آشکارو طعنه .

دوباره به خانه‌اش بازگشته بود. بار محبت منت بار برايش سنگينتر از باری بود که خميده‌اش کرده بود. بازگشته بود تا شايد فرزندی پيدا کند و عشق را از او بگيرد نه دست خواهر و برادری که امروز ديگر عشق را به اقساط به او می‌فروختند تا ته مانده‌ای هم برای فرزند و همسر خويش در کيسه داشته باشند شايد اينطور نبود اما او اينطور فکر ميکرد وشايد همه ما دستانمان را در مقابل عشق کسانی که نمی‌خواهيم مشت ميکنيم و خود خواهانه تنها آن را ميجوييم که خود طالبيم .

بارش عشق از دستان فرزند نيز برايش حسرت شد .بر دل ميکشيد به دنيا میآورد چند ماهی می‌ ماندند و ميرفتند. ديگر ياد گرفته بود که زايش عشق از وجود خودش سهم او نيست بايد به اقساطش راضی ميشد .

 دل خوشيش قد کشيدن آن شد و بلندی گيسوان اين يکی. دکتر شدن آن خواهر زاده و مهندس شدن اين برادر زاده .عروسی برادر‌زاده‌ها و خواهر‌زاده‌ها .پايکوبی عليل و ناتوانش در شادی آنها که دل بيننده را به سوگی پنهان و زهرخندی تلخ ميهمان ميکرد . دلهره به سلامت بازگشتن از سفر يک يک بچه‌ها. از غمها و دل‌ناگرانيهای همه سهم بيشتری به او می‌رسيد روزگار در بخشش غمها گشاده‌دست‌تر است .

جواد ميوه‌ بردی؟ دستمال يادت نره ! جزوه هايت فراموش نشود . فرزاد برای ماشين تو مهره کاو* خريدم .از پر سرکه‌ايی* اش که هميشه پر بادام بود دانه دانه در می‌آورد و دست مشتاق بچه‌ها برای محبتی که ‌آرزو داشت آنطور که خودش می‌خواست قسمتش کند فواره خواهش می‌شد و او آنطور که بچه‌ها می‌خواستند قسمت می‌کرد .خوشيهايی که بيشترين سهم لذتش نصيب پدران و مادران است و شايد کمی از آن سهم دورتر‌ها باشد به او هم می‌رسيد به همان سهم کم راضی شد قناعت در ذات او ملکه شده بود.  

مرد قد بلند چهار شانه که هيچ‌کس جز او دوستش نداشت هم رفت  و عجيب آنکه اگر عزاداری شوهر ميکرد خنده بود برای ديگران که مگر او لايق عزاداری و اشک بود و برای او بود ..سالها با او مانده بود وفادار نه مثل امروز که زن بعد از بدنيا آوردن اولين فرزند هزار نگرانی داشته باشد که شوهر او را نا موزون و نازيبا نيابد و ترکش نکند و به پاسداشت همين بود که گناه حماقت مردش را بخشيده بود.

آن صبح همه بودند همه به خانه برادر آمده بودند تا در سوگ زينب همراه دلهای يکديگر باشند . اما او نبود هيچ نميدانست . به دنبالش رفته بودند صبح زود! کسی نميدانست چگونه به او بگويد زندايی به سراغش رفته بود  چشمها تاريک بودند که آمد پاهايش در هم می پيچيد و می آمد در را باز کرد از ميان مرگ پدر که غرورشان را به تاراج برده بود از ميان زلزله آن سالهای دور که ثروتشان را نابود کرده بود و او و همه را آواره شهر و دياری ديگر .از ميان قامت شکسته از عشقش .از ميان دستهای خالی که سال سال  النگويی برايش می‌خريد تا بگويد من هم بادلخوشکنکهای شما دلخوش می‌شوم . از ميان آغوش خاليش که پر شده بود از مهوش و کامران و منوچهر و فروزان و نه فوزيه خودش .از ميان رفتن مردش که کسی مردش نميدانست و برای او داغ را داغتر ميکرد از ميان اينها همه گذشته بود. آمد نگاه کرد با همان چشمانی که گفتم اگر لايه لايه هايش را بتراشي حسرت ميبينی نه! حسرت نه !خالی خالی ميبينی خالی مطلق..

چشمان خالی از همه چيزش که سالها با چشمان نوازشگر خواهرش پر و خالی ميشد سقوط کرد مرد و دريافت که ساقی چشمهايش ديگر نيست آب شد صخره شد رود شد و سر بر صخره‌ها کوبيد بلند شد ایستاد و باز هم ايستاد.

مهره کاو = در گويش کردی به معنای مهره آبی .برای بی اثر کردن چشم زخم به کار می‌رود.

سرکه‌ايی = نوعی روسری کردی که زنها به دور سر می‌پيچند.

 

کدهای اضافی کاربر :