آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۳

امروزبرام از اون روزايی که وقتی بچه بودم فکر می کردم مثلا کسی خو شبخت‌تر از منم تو دنيا پيدا ميشه؟ احساس يه دختر کوچولويی که امتحانای ثلث دومشو عالی داده بود مشق عيد هم زياد نداشت و تازه قرار بود عيدو با دختر پسرای هم سن و سالش که ميومدن تهران بگذرونه ..

خيلی وقتها به اين فکر ميکنم احساس خوشبختی که اون وقتها اوونقدر ساده ميشد حسش کرد  چرا حالا بايد دلايل منطقی و مستحکمی براش داشته باشيم ؟شايد خودمون اين بلا رو سر خودمون آورديم 

گذشته از همه اينا بهار داره مياد عيد نوروز هم .از کنار خونه ها که رد ميشی همه و همه توی هر جای اين شهر درندشت که باشن اين شور و حال رو توشون ميبينی حالا هر کسی درحد وتوان خودش مهم اينه که فرشها و ملافه‌ها دارن تو باد تاب ميخورن دستمالا هم تو دست آدما پی غبارهاو دوده‌های در و ديوار ميگردن کاش ميشد به همين سادگی همه بديها کينه‌ها و غمها رو از دلمون پاک کنيم کاش ميشد.....

کاش ميشد ديگه به اين فکر نکرد که شايد خيلی‌ها اين روزها عزيزيشون رو برا هميشه بدرقه کردن که بره اونجايی که دوسش ندارم خيلی‌ها با حقوق‌های ....ديگه خيلی تکراريه.. ولی اصلا نميتونن عيد داشته باشن کاش ميشد خدا ..بازم به خدا گير دادما خيلی بچه پررو شدم

وای وای وای در ضمن خودمم خيلی خوشحالم چون کسی ازسفر مياد ...  خوشحالم مدل شهرام کاشانی

   نميتونم بگم که چقدرخوشحالم  و خو شحاليم  چطوريه  .. مگه اصلا بايد مدل خاصی باشه؟!! اما اگه به اين معتقد باشيم که دم غنيمت دان که عالم يک دم است الان بايد تو عرش سير کنم که سعی می‌کنم برا اينکه يک دفعه‌ای از عرش با مخ به فرش سقوط آزاد نکنم خودمو کنترل کنم يه جورايی يه نفس کشی مرتاضانه برام دعا کنين.

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :