آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٤

خيلی خسته‌ام اين روزها حسابی گرفتارم از يه طرف اين سرورهای (به کسر سين!!) اداره که هر روز يکيشون از کار می‌افته و من بيچاره مجبورم تا ساعت هشت شب بمونم.  از يه طرفم تنهايی در خانه! هر چند هرروز ديروقت می‌رسم اما اينکه آدم وقتی ميرسه خونه بابايی خونه باشه و خسته نباشی بگه گهگداريم که سرحال باشه آدمو ببوسه مامان خونه باشه و تو بری دوروبرش سيب زمينی سرخ کرده‌هاشو ناخنک بزنی و اونم بگه کمه دختر بعدم برا اينکه دلشو به دست بياری ببوسيش از دست پختش تعريف کنيو اونم يواشکی ذوق کنه يه چيز ديگست که تا نبودش رو حس نکنی قدر بودنشو نميدونی. واقعا آدم تا چيزی رو تجربه نکرده نميتونه به کسی توصيه بکنه گاهی وقتا به کسايی که تنها زندگی می‌کنن می‌گم چی از اين بهتر فقط مال خودتی کتاب بخوون فيلم ببين غذا بخور نخور کسی نيست که بهت غر بزنه اما وقتی تنهايی انگار تمام اشيا خونه ساکت و صامت دارن بهت نگاه ‌ميکنن و دلشون برات می‌سوزه هيچ‌چيز شور ومعنايی رو که وقتی همه جمعند رو نداره حتی اونام خسته‌ می‌شن از ديدن يکنواخت تو .حالا خوبه تنهای تنهام نيستم و تازه دير می‌رسم خونه غير از اين بود که لابد وحشتناک‌تر بود هيچ فکر نمی‌کردم اينقدر وابسته باشم نميدونم بگم بهشون نياز دارم يا عاطفه صرفه.  اما هر چی هست بودنشون يه حس قشنگ و ملايمه يه جور خنک

گفتم خنک امسال همه فصلا همچينی چی داداش !! يه خودی نشون دادن طوری که منه سرمايی که سال به دوازده ماه سردمه دادم در اومده که بابا بيخيال !

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :