آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٤

باز هم روز شنبه و باز هم آغاز خسته يک هفته برای من ! جالبه که روز شنبه عليرغم گذروندن تعطيلات آخر هفته و مرخصی‌های متعدد (که امروز فرداست صدای همکاران عزيز رو بر سر رئيس بسيار سياستمدار من که در ضمن روانشناس بسيار قابلی هم هست و می‌دونه از هر آدمی کجا و چگونه استفاده بکنه در بياره) اينقدر بی‌‌‌انرژی باشم و روزهای چهارشنبه سرشار از انرژی و شوق طوری که تا ساعت چهار صبح از خوشحالی آزادی و تعطيلات خوابم نبره!! البته در مورد این موضوع قبلن هم صحبت کردم اما باز نميتونم نگم که يک خواب منظم در شب چقدر در نحوه کار تمرکز و انرژی آدم تاثير مثبت داره .به همين دليل شنبه‌ها من بيچاره که تا ساعت سه چهار صبح خوابم نبرده اينقدر بيحوصله هستم.

ديروز يکی از سرنوشت ساز ترين امتحانهای زندگيم رو دادم شايد يه جورايی مثل کنکور که گاهی اوقات می‌تونه آينده و زندگی آدم رو رقم بزنه نميدونم چه خواهد شد ولی خيلی برام مهمه که قبول بشم جالبه که تو هر سنی چه چيزهايی تو زندگی مهم و با ارزش ميشن کاش آدم تو تمام دوران زندگی تک بعدی نباشه و در هر مقطعی به همه چيز با اهميت يکسان نگاه بکنه من که از اين بابت خيلی افسوس می‌خورم .

ای ملت به دادم برسيد که دارم بيچاره می‌شم شما را به خدا هر کسی sql ميدونه يه کمکی به من بکنه.. همسايه‌ها ياری کنيد تا من شوهرداری کنم.. به خدا ديگه مغزم جواب نمی‌ده هر چی کتاب هم می‌خونم نميدونم به جايی نميرسم چه کار کنم که کار backup گيری سرورهامون جواب بده شايد يکی از علل بی‌خوابی من بيچاره ترس از دست رفتن اطلاعات بدون backup باشه که واقعا خيلی شبها کابوسش رو می‌بينم و ديگه عقلم هم به جايی نميرسه که بايد چکارش کنم. آخيش راحت شدم چقدر درد دل تو اينجا مزه می‌ده دارم سرحال ميشم

همه ما آدمها برا درد دل کردن دوستانی رو داريم که بعضيهاشون مثل شراب کهنه شايد آبی بر آتش دل آدم باشن بعضيهاشونم آتشی بر جان خسته و تفتيده ما .اما گاهی راهنماييها حرفها همدليها هم برا آدم تکراری ميشه انگار روح دنبال يه چيز تازه می‌گرده حتی يه کلمه تازه برای بيان يه احساس يه جمله جديد!! دوست داری که یک حس رو يه جور ديگه ياد بگيری که بگی يا حتی احساس کنی برا همين گاهی وقتا همدلی دوستان بلاگی ناشناس يه مزه ديگه داره

اينها رو گفتم اما شراب کهنه چندين ساله چيز ديگری است احساس بی‌انصافی کردم يه لحظه فراموش کردم که وقتی يک کلمه ميگی و رفيق سالهای خوشی وناخوشی تو تا آخرش ميره .. نيازی نداری که دست و پا بزنی تا خودت رو ثابت کنی همه چيز روان و پيداست ميتونی بپری تو خنکی چشمه‌ای که سالها پيش تو يه جای اين دنيا پيداش کردی و جای اون رو خودت بلدی فقط وفقط خودت ! آبتنی کنی سيراب شی و منتظرباشی که اونم به سراغ تو بياد

به نظرمن دوستی هميشه زيباست اما شکل گرفتن اون در سنين جوانی و در دوران آسودگی خيال که ميشه ساعتهای زيادی رو باهم گذروند و همديگرو شناخت يقينن فرق ميکنه چون بعدها ديگه اين فرصتها رو نداری و همينکه اونقدر خودخواه شدی که حاضر نيستی همونطور ساده دلانه دوست بداری گذشت کنی و افکار ديگری رو بپذيری شايد بشه گفت گذر روزهای عمر و کسب تجربه‌های جديد روح رو چغر ميکنه و لطافت کودکانه اون رو کمتر ميکنه برا همينم پذيرش آدمهای جديدتو زندگی سختتر ميشه. هرچند که باز اين قضيه هم در بين آدمها متفاوت هست بعضيها هميشه کودکانه و معصوم فکر و احساس ميکنن و ربطی هم به سن و سال نداره بعضی ها هم مثل اين دختره .....همکار من در اوان شباب درست مثل يه اژدهای هفت سر که تو هر سرش يه فکر پليد وشيطانی داره شکل می‌گيره (دلم خنک شد)

به هر حال ما که سعادت نداشتيم توی اين دنيا شراب کهنه واقعی رو نوش‌جان کنيم و حظ‌‌ش رو ببريم ولی يه چند تايی دوست داريم که اثرشون تو زندگي کم از شيرينی و تلخی هيچ شرابی نداره !!

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :