آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: نسرین - سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٤

دلتنگم.. دلتنگ کودکی گمشده در کوچه‌های باريک زندگی‌ام. دلتنگ رازهای بزرگ دل کوچکم که در پچ پچ های شبانه و پنهانی تا صبح به تکرار می‌گفتيم و هر بار می‌پنداشتيم چيزی تازه‌‌تر کشف کرده‌ايم .

دنيای کودکی و نوجوانی دنيای باور همه چيز! در مشت داشتن تمامی آرزوها به اشاره‌ای .دنيای سواری بر راه شيری به خواندن کتابی از ستاره‌ها. پنداشتن خود برسکوی قهرمانی المپيک به ديدن يک مسابقه. ملکه عشق اميرزاده‌يی بودن به ديدن فيلمی. از آن روزها شايد خيلی زياد نگذشته اما گاهی وقتها که در زندگيم توقف ميکنم احساس کسی را دارم که از کاخی بر فراز ابرها چاه نشين فراموش شده‌ايی در برهوتی خالی شده . نه آنکه لذت زندگی را در لحظه لحظه‌هایش نبينم. زندگی هميشه زيباست باور دارم اما دلتنگ آن همه بکر بودنم ‌‌‌ آن همه سادگی که به لبخندی دوست می‌شديم و سالها به همان  لبخند وفادار می‌‌مانديم .

امروز که شايد زندگی نه! معاش هم نه !که روزمرگی اينطور جای همه چيز را برايم پر کرده به اين فکر می‌کنم که چرا بعضی وقتها از اينکه زمانی را به خاطر دوستی از دست دادم و پيشرفت نکردم گلايه کردم؟ چرا از اينکه روزی برای همراهی با دوستی از امتحانی گذشتم و باعث شد ديرتر وارد دنيای واقعی و تلخ شوم ناراحت بودم و خودم را سرزنش کردم. نه ماندن در همان صفای بيريا حتی در بدترين شرايط از لمس حقيقت تلخ دنيای آدم بزرگها بهتر بود هزار بار بهتر .

شايد  نوشته‌های زيرين من برای کسانی که داعيه برابری حقوق زن و مرد را در کار برابر و مزد نابرابر!! دارند خو شايند نباشد اما هميشه به اين معتقد بودم که کار خارج از خانه به طور مستمر لطافت روح و احساس زن را می‌گيرد در طول روز اگر خواسته باشی از زن بودن خود استفاده نکنی تنها به عنوان يک انسان کار کنی و موفق باشی بايد مردانه فکر کنی مردانه تصميم بگيری و مردانه عمل کنی و وقتی به خانه می‌آيی ماسک دراکولا را برداری و دوباره خودت شوی و لطافت احساست  (حالا اين وسط ياد کارتون شرک افتادم که افيليا روزا خوشگل ميشد شبا زشت!! ) با اين وصف گاهی وقتها حتی آنقدر خسته هستی که بدون اينکه حتی فرصت فکر کردن به اين را داشته باشی که بايد کدام باشی به خواب می‌روی و اين گم کردن خود واقعی و تکرار اين گمشدگی‌ست که همه چيز را در وجودت بمرور و به شکلی نامحسوس نابود می‌کند .اگر به طور اخص بوقوع پيوستن اين جريان را در مورد زنها مثال زدم برای اين است که پررنگ بودن جايگاه احساس و عشق در زندگی يک زن واجب است و پيش برنده بقای خانواده .

 متاسفانه امروز به اين احساسی که هميشه ازآن گريز داشتم رسيدم و خود امروزم  را دوست ندارم خودی را دوست دارم که به تلنگوری دلشکسته ‌می‌شد و شعر می‌گفت به کلامی و لبخندی دلش را به ديو هم امانت می‌داد و ايمان داشت که حتی ديو هم ايمانتدار اوست .خودی که روح داشت عشق داشت و تپشی فراتر از تپش فيزيکی قلب.. 

ديگر آن دختر که چشمانش هميشه خيس بود

آرزومند دو دست عاشق و ‌درويش بود

آرزوهای سپيدش گم شده   

در‌سياهيها تنش همبستر شيطان شده

 امروز خاليه خالی غرق در کاروکاروکار بارها بايد بشکند اما گريه نکند دروغ ببيند و ياد بگيرد دروغ بگويد اعتماد نکند صميمی نباشد و آموزش اين همه زشتی بر روح گران می‌‌آيد .نميدانم شايد هم من به اندازه کافی قوی نيستم اما دوست هم ندارم به اين شکل قوی باشم تهوع آور است .برای فتح چه چيزی؟؟ چه چيزی ورای پله‌هايی که از آدمهای اطرافمان سا خته‌ايم تا صعود کنيم وجود خواهد داشت که شکست هدف وسيله را توجيه ميکند را به ياد نياورد . تلاش صادقانه را نمی گويم قابل ستايش و پايدار است درد ديگری را که به جان همه‌مان افتاده را می‌گويم به جان خودم هم که حتمن رنجيده‌ام کرده که به آن اعتراض می‌کنم .وقتی برای بعضی افراد درد دل می‌کنی که به بهای چه چيز کشتار روح به راه اندخته‌ايم و لشکر کشی می‌کنيم می‌گويند اين افسردگيست نه! زندگی در هر شرايطی شيرين و دلپذير است اما مجالی لحظه‌ايی توقف ! نه برای تير خلاص زدن به افتادگان .نه برای تجديد قوا برای کشتار بيشتر برای آنکه

زکجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود    به کجا ميروم آخر ننمايی وطنم 

ما از سلاله همانی هستيم که روزی اين را پرسيد وبه دنبال جواب رفت گاهی وقتها مکث کنيم و بيانديشيم که مرگ پايان کبوتر نيست.

کدهای اضافی کاربر :