آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: نسرین - یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٤

مدتهاست که هيچ حس وحالی برای نوشتن تو اينجا ندارم اگرچه از شدت بيکاری و خستگی ناشی از اون مجبور بشم برم نمازخونه اداره و يه چرتکی هم بزنم مثلن!! اما نوشتن نه

نميدونم.. راجع به هر چيز که می‌خوام بنويسم فکر می‌کنم تکراريه يا اون سطح نگارشی دلخواهم رو نداره يا .. انگار فراموش کردم اصلن من نوشتن در اينجا رو به خاطر خودم و برای بيان احساساتم شروع کردم نه اظهار فضلهای مد روز !

مدتهاست اون قدر بحثهای روشنفکرانه تو اين بلاگ و اون بلاگ خوندم که ديگه اصلن اين نوع نوشتن و فکر کردن برام تهوع آور شده نميدونم شايد اين يکی از خصوصيات منفی من هست که هميشه وقتی چيزی رو دوست دارم به حد افراط خودم رو درگيرش می‌کنم و بعد اشباع که شدم ديگه حتی تحمل يک يادآوری کوچک از اونچه رو که بهش علاقه داشتم رو هم نداشته باشم. به حدي که اين مسئله خيلی وقتها به طور جدی باعث ناراحتيم شده به هر حال خووندن اين نوع نوشته‌ها هم شايد نوع ديگه‌ای از علايقم بوده كه احساس می‌كنم تكراری شده يا شايد اصالت لازم در نوشته‌ها وجود نداره و يا شايدم مشكل خودم هستم با خصوصيت بدی كه گفتم؟!

 از اين موضوع كه بگذريم امروز موقع ناهار يكی از همكارای عزيز (داستان ناهار من) در مورد اين صحبت می‌كرد كه دوستش عليرغم اينكه می‌دونه پسری كه دوست داره معتاده ‌حاضر به ازدواج با اون هست و تازه بی‌اندازه مشتاق!

مثل هميشه اومدم بگم خوب اون دختر خيلی احمق بوده كه عاشق يك همچين موجودی شده و كلی دلايل منطقی بيارم كه برا اولين بار يه لحظه فكر كردم خودت چي؟ خودت بودی چكار می‌كردي؟ همين تو ..آدمی كه سالها مدعی اين بودي كه درست عمل كردي و كسی نميتونه در اين موارد ازت ايراد بگيره! همين آدم چكار می‌كرد؟ فورن گفتم خوب من اصلن اجازه نميدم كه همچين كسی جايی برام پيدا كنه از همون  اول راه رو می‌بندم بعد گفتم حالا اگه اومد و جا پيدا كرد چی ؟اگه تو نميدونستی و بعد فهميدی چی؟يك لحظه به خودم لرزيدم انگار برای خودم نا‌آشنا اومدم همه ما تقريبن از سن هجده نوزده سالگی به بعد فكر می‌كنيم خيلی بزرگ شديم خب واقعن هم سالها تربيت و رشد فكری آدم تازه از اين سن به بعد نمود پيدا می‌كنه و پررنگ ميشه اگرچه خيلی خام

تو سن بيست و پنج سالگی هم آدم دوباره يه رشد جهشی پيدا می‌كنه كه اونم خيلی مهمه اما بعد ازاين پيش خودت فكر می‌كنی خب من اينم با اين خصوصيات حالا ديگه برا تصميم هام خيلی نبايد دست‌و‌‌دلم بلرزه چون خودم ميدونم چی می‌خوام بايد چكار كنم و در نتيجه به خودم مسلطم .نميدونم من كه اين مسير رو طی كردم و همه چيز رو هم به حساب قدرت تشخيص خودم گذاشتم اما امروز و اين چند وقته انگار يكی مدام بهم تلنگور ميزنه كه حواستو جمع كن كه نيفتی تو حوض نقاشی تو هيچ فرقی با اين همه آدمهايی كه اشتباه ميكنن نداری بازم بترس ..ای بابا !اينم قبول ندارم اصلن از چی بترسم مگه تو اين دنيا دردی جز مرگ داريم كه بيدرمون باشه مثلن فرض كن اشتباهم كردي چی ميشه؟؟ اصلن درست همونيه كه خودت احساس ميكنی ..نميدونم گاهی وقتها احساس ميكنم اصلن خودم رو نميشناسم شايد خدا بعضی وقتها حال اونايی رو كه بيشتر ادعا می‌كنن عاقلن رو اساسی‌تر می‌گيره كه ديگه زيادی قدقد نكنن  شايد تازه فهميدم به طور ناخودآگاه هميشه يه لايه كاذب از منطق روی احساساتم كشيدم تا ديگران نفهمن چقدر احساساتی فكر می كنم و در نتيجه نتونن مثلن از احساساتم سوء استفاده كنن به هر حال هر آدمی يه پاشنه آشيل داره كه احتمال خطا تو اون زمينه براش بيشتره  يكی عاشق پيشست يكی جاه طلب يكی پول دوسته و و....فقط بايد بگم شانس و لطف خدا خيلی مهمه اينكه دوتا دست باشه كه مدام ازت مواظبت كنه مخصوصن تو مواردی كه خيلی محكم نيستی و يا قدرت مقابله نداري

کدهای اضافی کاربر :