آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - یکشنبه ۳ مهر ۱۳۸٤

اولين

از همان لحظه اول که او را ديده بود درگير نگاه زنده و آسان او شده بود.در يک کلام مردانه نگاه می‌کرد قد خيلی بلندی نداشت جوری که مجبور باشی گردنت را مدام بالا نگه داری تا راحت بتوانی چشمهای سبز تيره‌اش را ببينی وبا شيطنت خنده‌ها و نگاهش به بازی گرفته شوی اما بی حيله‌گی آشکار در حرکاتش خيلی زود نويد بودن و ماندن او را می‌داد .

عادت کرده بود با تحکم مهربان صدايش به ديدار دعوت شود. ازهمه چيزش لذت می‌برد از حسادتی که موقع حرف زدن راجع به مردی ديگر در صورتش می‌ريخت و درست مثل آدمی که کهيرزده ملتهبش می‌کرد؛ از استواری قدمهايش وقتی که راه می‌رفتند ؛از افتادگی ذاتی‌اش وقتی از خودش حرف ‌می‌زد؛پسری زنده‌ی زنده بود ؛رسته از خاک و بر خاک ؛ روی زمين زندگی می‌کرد و اين برای دختری که همه چيز را روی ابرها جستجو ميکرد هبوطی آرامش بخش و دلپذير بود.

 همه اينها کنار هم برايش کاسه‌ای يخ می‌شد که در گرمای تابستان قلب گرم او را خنک می‌کرد و آرام. اگرچه نمی فهميد يعنی چه ؟ فقط می‌دانست حال خوبی است حالی متفاوت با هميشه‌اش حالی که وقتی با ديگران نشسته‌ای احساس می‌کنی با آنها فرق می‌کنی يک خوشی مستدام و سيال ـ خوشی قبل از‌آمدن عيد خوشی انتظاری شيرين ـ لخت و سبک  چيزی که تو داريش و هيچ‌کس نمی‌داند ونمی‌تواند از تو بگيردش در گوشت و‌خونت آميخته همچون روح که روز ازل در تو می دمند.

عشق از جنس روح است و همين است که با ترکش احساس آنی را داری که جان می‌دهد.

دختر اما ؛ آن روزها اينها را نمی‌فهميد حتی وقتی پسر از کيانا برايش تعريف می‌کرد بلد نبود حسادت کند فقط می‌گفت چرا کمکش نکردی؛ چرا او را نجات ندادی ؛بايد با او ازدواج می‌کردی؛ نمی‌فهميد که او در همه آنچه برای دختر تعريف می‌کند دنبال عشق است نه راهی انساندوستانه برای بازگشت به کسی که با نفرت و خيانت ترکش کرده بود. کم کم عشق را به دختر آموزش می‌داد می‌دانست که ناشی است و شايد همين او را بيشتر ترغيب می‌کرد که اولين باشد اولين او! حس خودخواه و تملک جوی مردانه برای تصرف دلی ـ که تو اولين باشی شايد نه آخری ! اما اول بودن در ذات مردانه است ؛او را حسود می‌خواست شايد اينگونه باورش می‌شد که اين دختر ساده زنی شده که می تواند او را دوست بدارد و راه را بر همگان ببندد چيزی که مرد در ابتدای عشق از زن می‌طلبد و بعدها تا پايان عمر از آن فرار‌ميکند ! او را چون کودکی می‌خواست که پا بر زمين بکوبد و چيزی بخواهد بی‌آنکه به نياز ديگری فکر کند چيزی از جنس خود او

آن روز قرار بود يکديگر را ببينند دختر از سفر برگشته بود هنوز مثل حالا نبود که دخترها خودشان را برنزه کنند در آينه که نگاه کرد از رنگ پوست خودش خوشش نيامد مخصوصن که بعد از مدتی قرار بود همديگر را ببينند تا می توانست  صورتش را کرم ماليد درست شبيه يک کيک سفيد و گرد شده بود همان طوری که او دوست داشت شبيه مارال کليدر.. او که اول بار ديده بودش گفته بود چشمهای سياه و صورت گردت درست مثل تصوری است که من از مارال گل محمد داشتم ..

با يادآوری نگاههای تحسين‌‌‌‌‌‌آميز پسر که هميشه دلش را مخملی می‌کرد روسری جديدش را سرش کرد؛ همه کارهايی را که برای رفتن نزد او انجام می‌داد مثل وسواس تکنسين اطاق عملی بود که ابزار جراحيش را قبل از عمل چک می‌کند. برای بيرون رفتن نمی‌بايست دروغ بگويد از اين بابت بار بزرگی از دوشش برداشته شده بود بايد به خانه دوستش می‌رفت تا عکسهايی را که او در سفر با دوربينش گرفته بود و قرار بود يک سری هم برای او چاپ کند تحويل بگيرد بنابراين تا شب اجازه داشت بيرون از خانه بماند می‌توانست همراه او برود فکر کرده بود بهتر است چيزی به او نگويم او را به خود نزديک می‌دانست اما دوست نداشت پسر او را خيلی وابسته به خود بداند و فکر کند چنان جايگاهی در زندگی او باز کرده که تمام برنامه‌های روزانه زندگيش را از پيش در کنار او تنظيم می‌کند؛ شايد غروری دخترانه که بگويد دربست به انقياد تو در نيامده‌ام دلش می‌خواست وانمود کند به او نيازی ندارد

می‌شود گفت رفتارهايی که هر دختر و پسری در مقابل يکديگر بروز می‌دهند خيلی مواقع اکتسابی و نتيجه شيوه ارتباط پدرو مادر است. اما احساسات نه! منحصر به فرد و يگانه است  شايد غريزی نوعی از غريزه که در عين حال شکل ظهور آن در هر انسانی فی‌البداهه است .

زودتر از ساعت مقرر به مقصد رسيد مقابل سينما باهم قرار گذاشته بودند خيلی شلوغ بود تابستان بود و تعطيلی بچه‌ها؛ برای اينکه جلب توجه نکند داخل صف ايستاد يک ربع که گذشت دچار دلشوره شد ديگر طاقت نياورد يک تلفن پيدا کرد و با خانه او تماس گرفت پدرش از اينکه او هنوز نرسيده بود تعجب کرد . نگران به سمت صف سينما بازگشت برای يک لحظه احساس کرد تمامی وجودش ميان دو چشم حيرت‌زده‌اش فروريخت درست وسط محوطه سينما او را ديد غرق در صحبت و خنده با دختری شايد خوشگل‌تر از خود

ديگر هيچ نمی‌فهميد فقط احساس انزجار ديوانه‌ای تمامی وجودش را فرا گرفت طوری که قدرت تفکر خود را هم از دست داده بود خشم که بر آدمی مستولی می‌شود همه چيز را کور می‌کند ديگر فکر نمی‌کنی ! سياه مست آتشی که درکام جان فرو ريخته‌ای حکم می‌دهی و امضاء می‌کنی.

هيچ احمقی چنين کاری نمی‌کند با ديگری قرار بگذارد وتو را همانجا بخواند ؟!هيچ فکر نکرد اگر نه به خاطر تو باشد خاطر ديگری که جديدتر است بايد آنقدری عزيز باشد که چنين مخاطره‌ای نکند.

مثل هميشه با محاسبات عجولانه و برای التيام غرور کودکانه‌اش تصميم گرفت که وانمود کند او را نديده ؛شايد اگر در بازی او افتاده برگ برنده را خود دردست داشته باشد.به ظاهربيخيال ؛از درماندگی مشغول صحبت با افراد توی صف شد .فيلم هنر پيشه را با هم ديده بودند صحنه‌ای که عبدی به معتمد آريا گفته بود الاغ دوستت دارم کلی باهم خنديده بودند شايد امروز پسر بود که به تنهايی به او می‌خنديد که دوست داشتنش را باور کرده ؛ شک وترديد؛ کسوف کامل شده بود وهمه چيز را در سايه سياه خود پوشانده بود اگرچه خود خورشيد را

ستونی که از ايمان به شناخت او بنا کرده بود چه زود فرو ريخت.. احساس حماقت غرورش را جذامگونه می‌خورد و آتش بدگمانی را در  او بزرگ و بزرگتر می‌کرد. شعله‌ها به اوج که رسيد خود حماقت را هم خاکستر کرد؛ ديگر چيزی برای نابود کردن نمانده بود .آرام شد؛ کم کم خود را باز يافت ؛طوفان فرو نشسته بود و دختر تکه چوبی بود که در کناره آب ؛ خسته از کشمکش؛ آرام برساحل نشست و نظاره‌گر شد .با نگاههای ريز ريز وپنهانی بی اينکه ديده شود به شباهت ميان آن دو پی برد لايه‌های تاريک بد گمانی چون خشکه های بر زخم مانده فرو می ريخت چيزی ديگر رشد می‌کرد و جان می‌گرفت در رگ‌و پی‌اش چنگال می‌زد و بالا می‌رفت.

 شباهت ميان آن دو علنی بود خودش بود دختر عمويش دختر عموی او که برادری نداشت و او هم که هرگز خواهری نداشته بود.پسر بارها گفته بود که ما هر دو جای خواهر و برادر را برای هم پر کرده‌ايم باوراين برای او مشکل نبود اما دلی که خود را واداده ديگر از آن خود نيست تا بفهمد؛ شعورش محدود شده و فقط در عمق عشق چاه می‌زند و چون موش کوری فرو می‌رود .

فقط يک تصور خام و کور او را رهبری می‌کرد تصور به رخ کشيدن دختری ديگر اگر چه خواهر او باشد که نبود ! دختر می‌دانست که رفتار خوبی ندارد نه به کلام عاشق می نمود نه به رفتار! آتشی زيرخاکستر که سرخيش را حتی از او پنهان می‌کرد

*بيان مهر به کلام خصيصه‌اش نبود اگر چه جوهر وجودیش همه از مهر بود*

 فکر کرد دختر عموی زيبايش را آورده تا او را بر آشوبد؛ پس جرم او بزرگتر شد با ديگری او را به جنبش وادارد؟ پس ديگری را از من بهتر دانسته که او را برای تحريک من گزينش کرده ؛وای بر حسادتی که در وجود زن برافروخته شود ديگر نايستاد ناگهان خود را در جمعيت گم کرد لحظه‌ايی ديگر خود را سوار بر تاکسی ديد به خانه دوستش که رسيد هنوز جنس دردی را که در جانش پيچيده بود را  نمی دانست عشق ؟! عشق را ضعف می‌دانست ..چيزی که قدرتش را به چالش می‌کشيد چيزی که پا بر سينه او می‌گذاشت و بی‌باک رد می‌شد و او را له می‌کرد تصور او از عشق ميوه ممنوعه بهشت بود پس نبايد باورش می‌کرد ـ چيز ديگری‌است لابد بی آحترامی! من از اين است که آشفته‌ام ـ

در خانه دوستش قرار نداشت تلاش دوست ؛برای اينکه او را بباوراند که اشتباه می‌کند فايده‌ای نداشت از او قول گرفت که امشب را بگذر و با او هم صحبت نشو تو دچار قضاوت زود هنگام شده‌ای .

دختر اما مثل مار در خود تاب می‌خورد و رجز می‌خواند. خنده‌دار بود درست مثل کودکی که قول بازی در پارک داده باشی و او را به دندانپزشکی ببری ؛ بيش از هر چيز مسکنی می‌خواست تا درد را بخواباند و اين مسکن چيزی جز باز يافت غرورش نبود در جايی که شکست خود را می‌ديد بايد خرده شيشه‌های وجودش را در پای او که باعث بود فرو می‌کرد؛ زخمی به تقاص زخمی و نه شايد فقط به دنبال چسبی بود که ذره‌هايش را از نوع بچسباند؛ کينه جو نبود اما آنجا که صحبت از خودی باشد که سر خوش از خودی خويش است حس انتقام هم سرک می‌کشد

به خانه که رسيد مهمان داشتند بنابراين نمی توانست به راحتی همه آنچه را که در خيالش از او گرفته شده بود باز پس بگيرد. تلفن پسر را قطع کرد.

 مترصد فرصتی برای حمله‌یی با تجهيزات کامل شد اول با خودش فکر ‌کرد شايد خواست خدا بوده که با وجود مهمانها امشب را که خشمگين است بگذراند و با او هم صحبت نشود اما ذاتش عجول بود کاری را که می‌خواست در همان لحظه خواستن بايد انجام می‌داد  ساعت دو نيمه شب بود که خودش با اوتماس گرفت پسر هم در بهت بود .

پسر:تو چرا نگفته بودی با فاميلت به سينما می‌آيی ؟نمی دانستم بايد چکار کنم ترسيدم جلو بيايم ناراحت شوی مژگان را فرستادم تا اول او آشنايی بدهد که ناگهان غيب شدی

دختر:من با کسی نبودم تنها بودم...در سکوتی پر از شک تا او که گناهکار است خود طناب را بر گردن آويزد و تو تنها تکان آخر را بدهی

 پسر باز هم در بهت فرو رفت :با چند خانم مشغول خنده و صحبت بودی !!پس چرا جلو نيامدی؟!!

: تو همراهی داشتی دختر گفت با لحنی به پيچيدگی هزار توی حسادت يک زن

برای پسر قابل فهم نبود

 :من اگر خواسته باشم با کسی بيايم که نخواهم تو ببينی بايد ديوانه باشم که با تو قرار بگذارم اصلن نمی‌فهمم چرا اين کار را کردی!! دختر عمويم امروز عصربه تهران رسيده بود با اينکه خسته بود آورده بودمش تا تو را ببيند اما با رفتار عجيب تو خجالت زده شدم تو من را درمقابل او بی اعتبارکردی.

دختر يادش آمد که او آن روز بيشتر از هميشه به خودش رسيده بود در آن لحظات اين را هم به حساب آن گذاشته بود که برای به رخ کشيدن خودش و دختر عمويش اين کار را کرده تا تلافی بی تفاوتيهای من را کرده باشد.

بازهم سايه شک ـ اتللو هميشه در حال تکرار است ـ

دختر نخواست خودش را مقصر بداندبرای پنهان کردن حسادتش راهی جز اين نداشت

:پس چرا دير کردی تو برای من ارزش و احترام قايل نبودی که ديرکردی

ـ وقتی بدانی کسی دوستت دارد جری می‌شوی و خودخواه می‌خواهی ناحق بگويی ونوازش بشنوی بخصوص که اگر زن باشی اما آن زمان وقت ناز و نياز نبود ـ

 :منتظر بودم به تهران برسد فکرکردم روزهای ديگر شايد راحت بيرون نيايی پس فرصت خوبی بود که ترا ببيند يعنی من ارزش يک اتوبوس که منتظرش می‌شوی را هم نداشتم که چنين برخوردی می‌کنی ؟

دختر اما هزار راه‌ می‌جست که پنهان کند رازی را که خود هم هنوز به تعارف از خود حاشا می‌کرد. هزار بهانه جست جز اينکه راحت و روان بگويد من تو را دوست دارم عاشق تو هستم و به تو حسودم همين وخلاص

همه چيز را زير سوال برد هر چه خاطره خوب که بود زير سم اسبهای سياه و حسودش له کرد و باز هم نگفت اگر خراش کوچکی از او اينگونه به زخمی درشت و دردناک تبديل شده همه از عشق است که زخمهای آدمی همه از عشق است .

خراب می‌کرد و نمی‌فهميد ديوار حاشا بلند است و ديوار حماقت کوتاه و پريدن از آن راحت ؛ پسر ديگر از خودخواهی احمقانه و کودکانه او خسته شده بود.ای کاش مثل کودکی تضرع‌آميز شکوه می‌کرد که شيرين بود و خواستنی نه تلخ و لجوجانه 

:تو عشق نمی فهمی برای احساس من هنوز خيلی بچه‌ای

تمام.. برای دختر که چون کودکی خطاکار فقط می‌خواست اشتباه خود را به گردن ديگری بيندازد همين کافی بود تا مدرک جرم را از زبان او بستاند ..

پس همان که فکر می‌کردم دختر عموی او هم سن وسال خودش است ؛ پس دروغ می‌گفت که تو بيشتر از سنت ‌می‌فهمی پس اينکه تو فرق داری را به بازی گفته بود. او در من به چشم کودکی بيشتر نگاه نکرده بود پس مرا مثل يک زن دوست نداشته بود ـ دختر با خودش فکر کرد ـ

:اينها را از اول می‌گفتی پس برای من هم نه تو و نه خانواده تو ونه تصوری که آنها درباره من برايشان ايجاد شود مهم نيست.

پرده‌دری می‌کردند پسر هم شکيبايی خود را از دست داده بود و وقتی چنين شود که هر دو بر بالا بنشينند و بر هم حکم کنند همه چيز تمام می‌شود 

دختر ماند و بستر سرمازده و تنهايش در آن شب تا صبح در خود پيچييد ويخ زد اگر سرمايی چنين را بر جان  گمان می‌برد اگر احساس خلاء احساس مرگ و تنگنای قبری با سنگ لحدی از نادانی را از پيش خوانده بود حاشا که خطا می‌کرد بعدها هم ديگر هرگز نتوانست بگويد که تمام بيحرمتی من به تو در آن شب از عشق بود

بارها خواستند همه چيزرا دوباره بسازند ساختند اما ديوار خودخواهی. ديوارها بالا و بالاتر می‌رفتند جايی که ديگر نه او آن سوی ديوار را می‌ديد و نه‌‌‌ آن يکی قدش را بلند می‌کرد تا ديگری را ببيند آنچه خود ساخته بودند شايد شکستنی بود اما قواعد و اصول اجتماع هم برج وبارويی برايشان ساخته بود که ديگر هيچ شهبانويی را توان بالا رفتن نبود تا شاهزاده قصه‌را به نجاتش ترغيب کند همه چيز در هم پيچيده شد تا سالها.

orkut آمد خاطرات را خانه تكانی كرد اين بار به جای غبار روبی خانه همه اثاث را با خود برد..

گذر زمان كاترينايی است كه اثر از هيچ نمی‌گذارد اما خود عشق هميشه تازه است..

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :