آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: نسرین - شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٤

رمضان آمد....

باز هم رمضان آمد باز هم دروازه‌های عشق به مهمانی باز شده‌اند بازهم زمزمه‌های آشکار و نهان به خواندن او که می‌دانی جايی هست اگرچه خود را فراموش شده‌اش دانسته باشی 

هميشه فکر می‌کنم که اگر روزی دور از ايران زندگی کنم دلم برای رمضان خيلی تنگ ‌شود  برای شنيدن ربنای شجريان؛ برای اشکهای نشسته در بيرونی چشم به پرده‌دری اندرونی دل  برای شنيدن اسامی خدا در لحظات قبل از اذان که زنجير وار می‌رود تا تو را برای هميشه بندی خود کند و تو به خطا لحظه اذان را لحظه گسستن می‌دانی و به سرعت بندهای نيازت را می‌گسلی تا دوباره بدنيا باز گردی برای خوردن نوشيدن

رمضان ياد هزار افطار است که با آنها که دوستشان داشته‌ای هم سفره بوده‌ای ...ياد دوست دوران کودکی (اکی) با لپهای هميشه سرخ و سفيدش در رمضانهای تابستان است که هميشه يک دل سير آب می‌خورد و بعد يادش می‌آمد که روزه است ؛ياد کودکی برادر است که تشنه بر سفره افطار اشک می‌ريخت و آب يخ را نگاه می‌کرد اما به خيالش مردانه در مقابل اصرار ديگران به خوردن روزه‌اش پايداری می‌کرد که بگويد بزرگ شده‌ا‌م

رمضان يعنی ياد سفره افطار و کاسه حليم با يک انگشت روغن کرمانشاهی و کنجد و دارچين که ميان ظرف به دلبری تو برای هم عشوه‌ می‌آيند . ياد پنير تبريزی و سبزی و سنگگ خاش خاشی ؛ياد چای شيرين کنار سفره که عاشقانه نگاهش می کنی تا کی جرعه نوش وصالش  شوی؛ رمضان يعنی عشق بازی ؛عشق بازی با همه چيزش ! چه دلش شکم باشد و چه شکمش دل ! که تو در شکم هم درد آنی را که ندارد لحظه‌ای بچشی و شايد دل شوی ! اگر چه روزت را به  وعده ديدار سفره افطار با هر آنچه هوس داشته‌ای سپری کرده باشی

اينکه به خيالت کاری کرده‌ای‌ ؛ نفس را فرو کوفته‌ای و استقامت بر آنچه نيت کرده‌ای؛ خود را برنده می‌دانی و همين است لحظه شيرين شکستن روزه به اختیار خودت که يعنی من بر تو غالبم غروری خاضع از دمی الهی بر روح

رمضان يعنی علی (ع) که در نظرم آنقدر عظيم بود که نتوانستم بشناسمش اما هنوز هم شبح نورانی او بر صفحه کتاب دينی دبستان با کيسه‌ای بر دوش که به خانه يتيمی می‌برد دلم را آسمانی می‌کند.

رمضان برای من يعنی خانه ناديا که هنوز پدرش زنده بود و شب که از مراسم احيای پر از پچ پچ و خنده و راز و نيازمان باز می‌گشتيم در رابه رويمان باز می‌کرد و بعد مرا به خانه‌مان می‌رساند.  

يادهای پر از عشق و عشقهای ‌رفته از ياد با مزاميری به رنگ لباس آشتی‌کنان عاشق ومعشوق که پيمان از نو کرده‌اند.همه چيزش شيرين است به شيرينی زولبيا باميه قنادی فردنوبخت سرخيابان خانه ما ...

کدهای اضافی کاربر :