آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - شنبه ٧ آبان ۱۳۸٤

خيلی وقته که دلم نخواسته اينجا بنويسم اين برا من دو تا حالت داره يا کلی داره بهم خوش می‌گذره يا اينقدر بی‌تفاوت شدم که اصلن حس و حالی برای نوشتن ندارم جالبه که چند وقت گذشته برام يه ملغمه ای از اين دوتا بوده برا همينم تو حس نوشتن و ننوشتن دست وپا ميزدم تا اينکه امروز اومدم فقط غر بزنم

امروز بعد از سحری تا زمانی که بايد می‌اومدم اداره از شدت ناراحتی خشم و صد تا حس بد ديگه نتونستم چشم روی هم بگذارم اين برای من خواب‌آلود يعنی عمق فاجعه

 تا وقتی که راه بيفتم که اونم به خاطر اين بود که روی مامان عزيزم رو زمين نیندازم که زحمت کشيده بود و منو صدا می‌کرد برای رها کردن اين عوضی بازار اداره به خيلی راهها فکر کردم به جز خودکشی و کشتن...

در تمام لحظات فکر اينکه بايد سر يک ساعت معين بايستم و سرويس لعنتيمون درست مثل کسايی که تو اردوگاه کار اجباری کار ميکنن بياد سراغم و من هم در کنار آدمهايی که در تمام مدت اين سه سال نتونستم دوستشون داشته باشم و اين برام بزرگترين عذابه بنشينم  و حتی با تعويض سرويسم که برای کم کردن فشار تکرار  تازگيها اين کارو کردم به جای راديو پيام ؛راديو جوان خاک بر سر رو با يک عالمه خبرايی که واقعن ديگه احساس خفگی بهم ميدن گوش بدم و بگم ...

اين مدت هر کاری کردم که اين سيستم يکنواخت کاهنده کار در يک اداره دولتی اونم يک همچين خراب شده‌ایی که من هستم روانيم نکنه برای مثلن ايجاد تنوع يه روز با اتوبوس ميرم که احساس دوران دانشجويی و اون حال و هوا زنده‌‌‌ام کنه .يه روزايی هم با تاکسی ميرم که هی خودتو بچسبونی به در تا آدم بغل دستيت بتونه تا جا داره پاهاش رو باز کنه و عميقن احساس کنه تو مبل راحتی لم داده و تو هم ازاحساس زندگی در يک کشور اسلامی شديدن لذت ببری .يه روزاييم به شيوه آويزونی يکی رو گير ميارم تا بتونم حداقل تا يه مسيری رو خارج از فضای عوضی سرويس طی بکنم البته اين از بيتدبيری خودم هم بوده که بعد از چند سال کار هنوز نتونستم يه ماشين داشته باشم تا حداقل مجبور نباشم صبحهام رو با شنيدن اخبار عذاب‌آور صبحگاهی شروع کنم

در تمام اين مدت که اينجا رو تحمل کردم می‌دونستم که بالاخره يه روزی به نقطه انفجار می‌رسم توی فضايی که هزار جور ادا و اصول به ظاهر متشرع حاکمه و درست مثل يه گنداب ميمونه که روش گلهای رنگارنگ کاشته باشن و هرروز گلها رو آب بدن و گلها به جای عطرافشانی بوی تعفن فضا رو بيشتر کنن جوری که بعد يه مدتی احساس کنی تو هم داری همون رنگ و بو رو به خودت می‌گيری 

ديروز با يه حس و حال ديگه‌ای شروع کردم به نوشتن توی اينجا .شايد بهتر شد که وقت نکردم کامل بنويسم اون خشم و انزجار تخفيف پيدا کرده اما چيزی رو که يقين دارم اينه که ديگه خيلی اينجا نخواهم موند

  

 

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :