آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - یکشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٤

يک فيلم  با بليط سيصد و يک هزار تومنی !!!

اگه قرار باشه يه عاشق دلسوخته؛ کباب ترکی شده؛ همه چی رو در طبق اخلاص گذاشته سينما رو اين روزا معرفی کنن حتمن اسم بنده بايد در صدر همه قرار بگيره اگه می‌پرسين چرا ؟....

داستان از اين قرار که بنده زاده بابام که من باشم روز سه شنبه برای يه کاری تو خيابون کريمخان وقت داشتم البته مستحضريد که روز سه شنبه گذشته برا يه کارمند کوچولوی غير رسمی دولت فخيمه ما آخر برج که چه عرض کنم با حقوقی که من می‌گيرم به اندازه سه تا برج بدهکاريه!! خلاصه يه چهار هزار تومن قرضی به ‌اضافه مقادير چشمگيری بليط اتوبوس که تازه اونم طی يک توفيق اجباری گيرم اومده بود توی کيف مبارک داشتم

اون روز ساعت دو از اداره بيرون اومدم از قضا سروقت به کارم رسيدم و در نتيجه سه هزاز تومن از اون پول هنگفت ذکر شده خرج شد خوشحال و خندان ازاينکه آدم منظمی شدم و کارم به موقع انجام شده ديدم ساعت چهارونيمه و شروع سانس سينما قدس که فيلم مکس رو اکران داشت (البته همينجا بايد از دختردايی عزيز که تخم لق سينما رفتن اونم فيلم مکس رو دو روز قبلش در مغز معيوب بنده که اصلن جنبه هم نداره کاشته و آبياری فرموده بودن تشکر کنم که با جور نشدن برنامه‌هامون و سينما نرفتن باهم باعث شد که در حالت ....قرار بگيرم و در نتيجه اون روز تنها فکر و ذکرم بشه ديدن فيلم مکس!! )

خلاصه اينکه به جيب مبارک که نگاه کردم ديدم تنها يک هزار تومنی سبز و ناقابل داره بهم دهن کجی می‌کنه بنابراين می‌بايست تا ميدون وليعصر و سينما قدس  رو با اتوبوس می‌رفتم .با اتوبوس رفتن همان و يک ربع دير رسيدن همان و انصراف از ديدن فيلم هم يه همانای ديگر !!از اونجايی که من اگر آگهی‌های قبل از فيلم رو هم نبينم اون روز رو به حساب سينما رفتن نميگذارم از رفتن به سينما قدس منصرف شدم؛ چه دردسرتون بدم که بد جوری هوس سينما کرده بودم البته بايد خدا رو شکر کنم که اصولن هوسهای من اين مدل با کلاس و تیریپ  فرهنگيه و گرنه احتمالن با جنونی که برای انجام کاری که دوست دارم تحت هر شرايطی بهم دست ميده؛ احتمالن الان بايد زندان قصر می‌بودم!!

 راه افتادم به سمت استقلال که ديدم به‌به ساعت پنج  فيلم داره و اونم فيلم حکم کيميايی که امروز فرداس برش دارن به طرف گيشه يه نگاهی کردم يادم افتاد ای دل غافل اينجا خير سرش صداش سيستم دالبيه بليطشم هزار و دويست تومنه...

 خدايا چی کار کنم ؟؟که ياد بليطای اهدايی افتادم ديدم به اندازه دويست تومن بليط دارم تازه تا خونه هم با يه بليط می‌تونم برم دنبال يه باجه گشتم که بليطا رو (منظورم بليط سانفرانسيسکو نيست !!حالا اسم سانفرانسيسکو اومد چرا گوشاتون تيز شد خوبيت نداره) تبديل به احسن کنم که ديدم باجه‌ای اون نزديکا نيست و اگه بگردم پنج دقيقه اول فيلم رو از دست می‌دم؛ منتظر شدم گيشه که خلوت شد با اعتماد به نفس رفتم جلو و خيلی ريلکس به آقای بلیط فروش گفتم :

ببينيد آقا من برای بليط اينجا هزار تومن پيش بينی کرده بودم و الان دويست تومن کم دارم به نظرتون می‌تونم فيلمو ببينم بعد پولتونو بيارم يا اگه قبول نداريد اين بلیطها رو از من بگيريد

آقای بليطی بيچاره يه نگاه هاج‌و واجی به من کرد و گفت نه قبولتون دارم و با يه حالتی که از ترکيب تعجبو ترحمو و عاقل اندر سفيه ساخته شده بود بليط رو به من داد من هم با ذوق زدگی يه بچه دهات البته پنجاه سال پيش که برا اولين بار تو زندگيش اومده به شهر و يکی مفتی بردتش سينما رفتم تو !!خلاصه بگذريم که از شدت ذوق زدگی از همون جا به دو سه نفر زنگ زدم تا پز اين افتخار فاميلی رو به بقيه هم بدم فقط فکر می‌کردم اگه مامانم با اون غرور ساموراييش می‌فهميد که دخترش تو اين سن وسال رفته گردنشو کج کرده که بره يه فيلم ببينه چه حالی ميشد...

بگذريم از فيلم که متاسفانه همه چيش خوب بود در عين حال هيچيشم نبود!! و من اصلن چيزی ازش نفهميدم ؛ از اينم بگذريم که ذوق زده يه اتوبوس خالی پيدا کردم و از اينکه هم يه فيلم ديده بودم هم کار قبلیم رو به موقع انجام داده بودم شديدن احساس زرنگی و خلاصه برنامه مند بودن بهم دست داده بود

خلاصه ساعت حدود هشت شب بود که سر خيابونمون پياده شدم و دست در جيب در حالی که از سرما خودمو لحاف پيچ کرده بودم داشتم به اينکه فردا تو وبلاگم کلی حرف دارم که بنويسم فکر می‌کردم که يه دفه ديدم يکی داره کيفمو از عقب می‌کشه تصورشو بکنيد که اونقدر غرق در افکار خودم بودم که حتی صدای موتور رو کنار گوشم نشنيده بودم (البته اينو بعدن فهميدم و جلوی بقيه هم صداشو در نياوردم که در چه عمقی از فضا در هپروت فرو  رفته بودم) تا بيام نگاه کنم که اين کدوم دوستمه که باهام شوخيش گرفته و حتمن مثل جن بر من ظاهر شده جناب موتور سوار محترم کيفمو کشيد و رفت که رفت ..حالا تو اين آشفته بازار مگه کسی‌ام به داد آدم می‌رسه؟؟

خلاصه کيف بسيار نوستالژيکم رو برد البته با مخلفاتش !!شما که می‌دونيد پول که داخلش نبود اما گوشی عزيزم عينک طبی بدبختم با کلی لوازم آرايش نازنين که از قضا چند تاشو يه ماه پيش و گرون هم خريده بودم با خودش برد آخه يکی نيست بگه تو اين اداره خراب شده که اگه يه تار موتم سهون بياد بيرون کافر ذمی محسوب می‌شی چه مرضت بوده که اين چيزا رو با خودت ببری بياری خلاصه يه سيصد تومنی که البته با مقياس سنجش بنده مساوی با يک ماه‌ونيم صبح بيداری در دل سرمای زمستان برای رسيدن به اين اداره وامونده است دچار خسارت شدم...

نميدونم شايد برای شما خواننده عزيز معادل يک شب خوابيدن در يه هتل مامانی باشه و نتونيد احساس منو درک کنيد خصوصن اينکه کارت تحصيلی دوران دانشگاهمو که تحويل نداده بودم و سالها يادگاری نگهش داشته بودم هم با خودش برد اينم از داستان من خلاصه اينکه بايد بگم آقای کيميايی شما سيصدهزار تومان به من بدهکاريد!!!!

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :