آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: نسرین - دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٤

خودم يا تو ؟!!

از اونجايی که عهد کردم جز در مورد خودم ؛احساساتم و چيزهايی که صرفن جزو دغدغه‌های شخصيم هستن چيزی ننويسم اينجا ديگه خيلی داره خصوصی ميشه و  در حال حاضر اين حالت اين رو ترجيح میدم (اگر چه بدليل اينکه آدرس اينجا رو دوستان زيادی دارن گاهی اوقات به شدت مجبور به خود سانسوری می‌شم و علت کم نوشتنم هم دقيقن همين هست چون بعضی چيزها رو نمی‌تونم راحت بگم)

به هرحال امروز يکی از دوستان خيلی عزيزم که حدود پانزده سالی ميشه که باهم دوست هستيم بهم زنگ زد تا صداشو شنيدم کلی وارفتم !!تعجب نکنيد علتش بيمعرفتی نبود فقط شرمندگی از بدقوليهام بود ..

اگه شما جای من بودين چکار می‌کردين حدود چهار پنج ماهه که بهش قول می‌دم که يا اون بياد خونه ما يا من برم خوونشون اما هردفعه يه جوری فرار کردم در مورد اينکه دوستانم بيان خونمون چند وقتیه که خيلی حوصله ندارم خب يکی از علتاش اينه که خونه اون شکل و ساختار چند سال پيشش رو نداره و همه هميشه دور هم جمع نيستن بنابراين هر وقت فرصتی پيش بياد اين برام مهمتره که در کنار اونها باشم؛خودم هم مثل اونوقتا اونقدر وقتم آزاد نيست ؛از وقتی که خواهر خيلی ناز و عزيزم به صورت ثابت تهران نيست با اينکه مدام می‌ياد اينجا و گاهی هم ما ميريم پيشش دوست دارم وقتی که اون تهرانه همه جا رو با اون برم بخصوص که تو گفتن همه احساسات و افکارم باهاش راحتم ؛وقتايی رو هم که اينجاست و تنهاش می‌گذارم همش ناراحتم که چرا وقتم رو نبايد با نزديکترين کسی که در عين حال دوست همفکرم هم هست بگذرونم؟

از طرفی فاميل کمی بزرگتر شده و خوونه‌های جديدتری واسه رفتن درست شده !!وقتی هم که ميبينن تو مجردی کافيه که يکی شوهرش ماموريت باشه يا به يه دليلی تنها باشه اونوقته که زنگ پشت زنگه که امشب بيا اينجا البته خيلی هم خوشحال ميشم اما طبيعيه که هميشه تو حس و حال مهمونی رفتن نباشی ..بديشم اينه که چون خيلی اهل رودرواسی و اينکه کسی ازدستم ناراحت نشه هستم نه گفتن خيلی برام سخته؛ در حالی که ديگه مثل قديما با شب خونه اينو اون بودن بهم خوش نميگذره به خصوص که گاهی اوقات فکر می‌کنم همه حرفا تکراريه؛ چيز جديد و جالبی برا هم نداريم يعنی بدليل تجربه کردن خيلی چيزها که قبلن صحبت کردن در موردش برام جالب بود ديگه نيازی به صحبت دوباره نميبينم مخصوصن اگه اون آدم در شرایط من نباشه؛همش احساس می‌کنم آزاديم سلب شده 

نميدونم حتی برای تفريحات دسته جمعی هم گاهی اوقات تنهایی رو ترجيح می دم ميدونم که افسرده نيستم چون خيلی وقتا دوست دارم که با ديگران باشم فقط می‌خوام خودم زمان همه چيز رو انتخاب کنم نه ديگری !! برعکس قديما که هميشه تابع خواست ديگران بودم... 

الغرض امروز کلی برا دوستم آسمون ريسمون چيدم که من کلن خيلی گرفتارم و هميشه با مشکل کم خوابی مواجه‌ام و دوروبرم حسابی شلوغه طوری که احساس کردم تو دلش ميگه ای بابا من با يه بچه و کار شرکتو کار خونه اينقدر که تو ادای گرفتارا رو در مياری نق نمی‌زنم !!!  شايدم فکر کرد دارم براش کلاس ميذارم حتی احساس کردم فکر می‌کنه دارم با اکراه باهاش حرف ميزنم البته با توجه با تعدد مکالمات تلفنی در طول روز و يه مدير داخلی سر خ..که اخيرن اومده و تلفنای منو زير نظر داره واقعن راحت هم نبودم ؛بعد که گوشی رو قطع کردم به شدت دچار عذاب وجدان شدم دوست من خواهر و برادری نداره از خيلی سال پيش روزای خوش زيادی با هم داشتيم ؛ هيچوقت منو تنها نذاشته فراموش نميکنم که تو دوران دوستی و نامزديش با همسرش محال بود به‌من زنگ نزنه و اصرار نکنه که تو هم بايد بيايی اگرچه من کلن دوست ندارم اين شکلی با کسی بيرون برم ولی اون تو اين موارد برا من هيچوقت کم نذاشته ؛اين در حاليه که من در مواقعی که با جنس مخالفم بيرون ميرم اصلن دوست ندارم کسی همراهم باشه دست خودم نيست خب اينطوريم ولی با عذاب وجدانم چکار کنم ؟؟

خونه مستقل هم که ندارم  وقتی دوستام ميان مامانم بايد کارها رو انجام بده که ديگه تو اين سن خيلی خودخواهيه که چنينی انتظاری داشته باشم گواينکه چون غذا پختن بلد نيستم خودبخود اين طوری هم ميشه !!!

حتی چند وقت گذشته با اينکه يه بيست روزی تنها بودم به هيچکس نگفتم بياد پيشم (به جز يه دخترخاله عتيقه که يقين دارم تو قبرم حتمن می‌یاد بغل من می‌خوابه)  هرچند به يه دوست ديگه‌ام قول داده بودم که وقتی تنها شدم بياد پيشم اما ازش نخواستم که بياد؛ حتی برادرم هم کلی ناراحت ميشد که چرا نميرم خونشون اما نميدونم چرا دوست دارم همش مال خودم باشم حتمن ميگيد چقدر از خود متشکر!! ای کاش اينطوری بود اينقدر عذاب وجدان ميگيرم که بعدش مثل اين مردا که می‌خوان دل زنشونو به خاطر کوتاهيهاشون بدست بيارن ميرن براش کادو ميخرن همش نقشه می‌کشم که اينطوری تلافی کنم اينطور مواقع خيلی مستاصل ميشم جوری که اومدم اينجا نوشتم تاکمی آروم شم به نظر شما ايراد کار از کجاست ؟من خيلی خود خواه شدم؟؟!! چرا همه فکر ميکنن آدمی که مجرد حتمن خيلی هم بيکاره ؟ کلی برا خودم کار دارم يا حداقل دوست دارم وقتی تنهام با کسي که برام لذت بخش‌تره بگذرونم. خب يه زمانايی ميشه که ديگه آدم صرفن با کنار دوست همجنس خودش بودن راضی نميشه؛ بايد چکار کنه؟حالا چون دوستای آدم ديگه همه چيز و همه احساساتشون تکراری و روزمره شده منم بايد هم زمان اين احساس رو داشته باشم در حالی که اون مسير رو طی نکردم؟

از دست خودم حسابی کلافه‌ام از بچگی هميشه خيلی زود آدمها رو دور خودم جمع می‌کنم بعد نميتونم اونطور که بايد بهشون سرويس بدم در نتيجه مدام در حال فرار هستم و در عين حال چون اين کار رو دورويی و به نوعی نامردی ( نازنی) می‌دونم از خودم بدم مياد .کمی هم که رک ميشم از اون وری ميافتم يعنی اونقدر بد حرف ميزنم که احساس ميکنم دوستم رو دل شکسته کردم و اين باعث ميشه هميشه ناراحت باشم و همه چيز کوفتم بشه ....

حالا قوز بالا قوز اينه که برا تعطيلات اخير پيشاپيش يه دوست ديگم از شهرستان زنگ زده و قول گرفته که وقتی اومد تهران همراهش باشم؛ شما باشيد چکار ميکنيد؟ اگه شرايطتون برای ديدار دوستتون مساعد نباشه باز هم قبول می‌کنيد که پذيراش باشيد؟اغلب مواقع مثل اينا که چک برگشتی دارن همش در حال فرارم يا اينکه در حال سرزنش خودم که چرا خونه فلانی نرفتی؛ بهمانی رو دعوت نکردی يا چرا جواب زنگ اون يکی رو هنوز ندادی !!! 

اينکه کمی عوض شدم علتش خودخواهيه يا اينکه حق دارم اينطوری فکر کنم؟؟

 

کدهای اضافی کاربر :