آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: نسرین - سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤

سقوط يا هبوط؟

سقوط کرده‌ام.. می‌دانم؛ نه با آسودگی بند بازی حرفه‌ای که سالهای سال به اطمينان خود را پرتاب می‌کند؛ نه با افسردگی خسته پايی نااميد که تنها راه رهايی را در پرتاب جسم برای رهايی روح می‌داند ؛ نه با خود نمايی کسی که تشکچه‌ نجات را در زير پا گسترده می‌بيند و تنها می‌خواهد برای لحظاتی نگاهها و دستهايی را پريشان خود ببيند ودرانتها نه با سرخوشی توهم زده‌ای که شايد ؛ مجازی؛ او را آنقدر مشعوف کرده که ارتفاع را هم گم کند.

نه!دوست داشتم که سقوط کنم..بدون ترس؛بی هيچ محافظه کاري؛ بی تکلف و عريان از همه چيز؛بی هيچ نگرانی از پرتاب  شدن از روی بندی باريک که سالها مرا وامی‌داشت که آهسته و متين قدم بردارم مبادا که بيفتم.

و تمامی لذت هم در همين است که هميشه از سقوط بترسی اما روزی برسد که خودت دوست داشته باشی و انتخاب کنی که سقوط کنی 

نميدانم شايد هميشه ترس از قرار گرفتن در حصار روانی آدمی ديگر بوده که باعث شده هميشه دوست داشته باشم خودم ابتدا عاشق باشم؛  محدود بمانم ؛ آزاد شوم و هر جا که دوست داشتم همه چيز را رها کنم .چشيدن ميوه ممنوع که هميشه وسوسه شيرين بنی‌آدم بوده است البته نه که به اصرار حوايی باشدکه به ميلی خودجوش بی اينکه احساس ناخوشايند در دام حيله ديگری افتادن را در خود داشته باشی

اگر از اين سقوط يا نميدانم هبوط لذتی بردم شايد برای اين باشد که سالها به اتکای صدها بند حتی بر زمين صاف و هموار راه ‌رفتم و ترس از سکندری خوردن گاه مرا از راه رفتن نيز باز داشته و به يکباره گسستن تمامی بندها؛ راه رفتن به گونه‌ای که دوست دارم بی اينکه بينديشم سالها با طمانينه تنها قدم می‌زدم و امروز دويدن بر لبه‌ای که می‌دانی اعتباری برای اتکا ندارد و تو بی دلهره خود را آماده کرده‌ای که بروی؛ سقوط کنی؛ حتی با دست‌وپای خرد شده و شايد حتی به قيمت مرگ هميشگی روحت ..

تنها به رفتن می‌انديشی و شايد سقوط آزاد بر نقطه‌ای که می‌دانی هيچ‌کس آماده نيست تا دستها را باز کند و تو را در آغوش بگيرد.

کدهای اضافی کاربر :