آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: نسرین - یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤

هفته کاری جاری رو امروز شروع کردم خيلی سر حال نيستم شايد باز هم کم خوابی باعث شده سرحال نباشم. توی محيط کار اصلن شرايط استيبلی ندارم .يه تغييراتی ايجاد شده که هنوز نميدونم به نفع من خواهد بود يا به ضررم! توی زندگی شخصی هم همينطور؛ خب برای آدمی که طبيعتن خيلی دنبال تنش و يا شايد بهتر بگم حتی هيجان نيست و عمومن يک حالتی از اينرسی رو هميشه در وجودش داره نبايد خيلی خوب باشه..

به هرحال در حال حاضر اصلن دلم نمی‌خواد مثبت فکر کنم .جالبه ماآدمها بعضی وقتها دلمون می‌خواد همه چيز رو منفی ببينيم و حتی دلمون برای خودمون بسوزه؛البته اين روحيه تا حدود زيادی در همه ما شرقی ها وجود داره يه جور خود ويرانگری که يه پسوند عارفانه هم ميبنديم به نافش که بعدش درست مثل کسی که به مراسم تدفين خودش فکر می‌کنه بشينيم برا خودمون زار زارگريه کنيم!!گواينکه غربيها اسمشو گذاشتن مازوخيست !!

نميدونم اسمش هرچی که هست فعلن تو اين فازم و اصلن هم دلم نمی‌خواد جور ديگه‌ای هم فکر کنم درست مثل بچه‌ای که پاشو می‌کوبه زمين و بدون منطق می‌گه مامان من اينو می‌خوام خودم فکر می‌کنم برام لازم بود در عين اينکه سکون رو دوست دارم اما به شدت از روزمرگی متنفرم و هر چيزی که باعث بشه از تکرار رها باشم برام بهتره

از اين حرفها که بگذريم چند روزی ميشه که دارم به آشتی با يکی از همکارهام که حدود يکسال ميشه با هم صحبت نکرديم فکر می‌کنم خب طبيعيه که وقتی توی يک مجموعه با هفت تا آدم ديگه کار می‌کنی صحبت نکردن دو تا همکار باهم توی محيط کار برای بقيه هم فشار عصبی ايجاد می‌کنه و اين منصفانه نيست که به اون بيچاره‌ها هم سخت بگذره. چند روز پيش نشستم با خودم فکر کردم گفتم نسرين خودموونيم اين همه ادعات می‌شه که مثلن من الم و بلم بعد اين اخلاق بسيار بدت رو نميتونی ترک کنی که برای آشتی بتونی پيشقدم باشی اين اخلاقيه که از بچگی داشتم و هيچوقت هم بهش فکر نکردم که بخوام ترکش کنم ؛حتی نسبت به عزيزترين کسانم هم اين نقطه ضعف رو دارم که به هيچ عنوان برا آشتی پيشقدم نمی‌شم؛به خودم گفتم اگر بخواهی خودت رو محک بزنی بايد با همين آدم شروع کنی اومديم فردا با بابای بچه‌ها قهر کردی و اونم مثل تو بود اونوقت می‌خواهی چکار کنی؟بايد اين چيزی رو که به صورت کاذب اسمش رو غرور گذاشتی تخريب کنی و تازه تويی که منتظری هميشه ديگران پيش‌قدم باشن به نوعی مهر تاييد بر روی رفتاری انفعالی می‌گذاری

خلاصه کلی با خودم کلنجار رفتم که به بهانه عيد و بزرگتری يه هديه براش بگيرم و حتی اگه خودم ازش بدم می‌ياد همکارای ديگر رو که همه جدا جدا ميومدن و می‌خواستن جنگ رو خاتمه بدم خوشحال کنم .فقط بديش اينه که من تا به حال از هيچ آدمی به اين اندازه منزجر نبودم خيلی خودمو محک زدم که بگم به دلايل شخصی ازش خوشت نمی‌ياد اما هر بار که به دورويی بسيار فاحش و دروغگوييهاش فکر می‌کنم حتی قدرت يه سلام و احوالپرسی معمولی رو هم در خودم نمی‌بينم.  کسی که روزانه کلماتی رو که آدم در مقابل عزيزترين کسانش هم به راحتی وهمه جا به کار نمی‌بره به راحتی به کسانی می‌گه که بارها با زير آب زنی و خباثتهای پنهانی ريشه‌اشون رو سوزونده

نميدونم رفتار دروغ‌آميز ومتکلف هميشه باعث آزار من شده اين جور افراد درست مثل کسی هستند که پيراهن مجللی رو به عاريه گرفته که به تنش گشاد ونافرمه و تازه بارفتار تصنعی و اشراف منشانه کاذب سعی داره اين ناموزونی رو پنهان بکنه. نمی‌دونم ولی اين رو می‌دونم هميشه آدمهايی رو که مهربانی تصنعی دارن زود تشخيص می‌دم در واقع شايد يه جورايی شخصيت واقعی آدمها رو در هر لباسی که باشن کشف می‌کنم در اين مورد خيلی مطمئنم حتی پيش اومده که در عين عشق به يک آدم تمام بديهاش رو حتی از خوبيهاش بيشتر حس کردم و فهميدم .

به هر صورت تنها چيزی که هست و شايد مانع آشتی من باشه اينه که در طرف مقابلم اين توهم پيش بياد که دارم بهش باج می‌دم. هيچی برام سختتر از اين نيست که کسی احساس کنه به هر دليلی دارم با مسامحه رفتار می‌کنم و مهربونی آدم رو حمل بر برتريهای خودش بکنه. حسی که باعث شده در مقابل کسی که مظلومه تسليم باشم و در مقابل آدمهايی که انتظار دارن به خاطر موقعيت و شرايطشون مجيزشون رو بگی درست عين برج زهرمار؛ حالا که دارم از خودم تعريف می‌کنم بايد بگم از خصوصيت ظلم ستيزی خودم هميشه لذت بردم و آرزو می‌کنم هميشه بتونم اين رو در خودم حفظ بکنم و روزی نياد که نه از سر گذشت که از سر بيچارگی کسی رو تاييد کنم که قابل نيست. 

کدهای اضافی کاربر :