آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤

امروز از سر بی حوصلگی می‌نويسم بهارخيلی زودتر از اون که انتظارش رو می‌کشيدم اومده . نسبت به سال گذشته که بارانهای پی‌ در پی سبکی هوا رو خواهی نخواهی تو وجود آدم می‌دميد و تو رو هم در سبکسری و جوانی خودش شريک می‌کرد بايد بگم همه چيز اون زيبايی رو نداره .بی انصافيه که راجع به بهار اينطوری حرف بزنم اونم منی که هيچ چيز تو دنيا به اندازه عيد نوروز و فصل بهار که بعد از سرما مياد خوشحالم نمی‌‌کنه ؛نميدونم چرا شوق و شور زيادی ندارم با اينکه نسبتن همه چيز روبه راهتر از هميشه است.. 

هيچ چيز تو دنيا برام ناراحت کننده تر از اين نبوده که برای تسکين کسی حرفهايی رو بزنم که خودم نسبت به باورشون ترديد دارم و ته دلم ترسزده است. درست هفته پيش بود که وقتی به يکی از عزيزترين دوستانم زنگ زدم که بياد با هم بريم خريد با ناراحتی گفت حالم خوب نيست ؛چند روز قبل‌تر که با هم بيرون رفته بوديم گفته بود مادرش يک برجستگی رو در بدن احساس کرده و برای آزمايش و عکسبرداری رفته کلی سر اين موضوع خنديديم که اونم مثل من خيلی جون عزيزه و کلی ترس برش داشته که نکنه چيز بدی باشه .هفته پيش که با دوستم تماس گرفتم گفت که جواب آزمايش رو گرفته و مثبت بوده ؛ خودش يه چيزايی رو ترجمه کرده بود و جرات اينکه به کسی چيزی بگه رو نداشت ؛اضطراب و ترس توی صداش فرياد می‌زد.

بعدازظهر باهم رفتيم پيش يه جراح؛ اون خيلی ريلکس توضيح داد که موضوع خيلی هم جدی نيست و با يه عمل ساده برطرف می‌شه؛ مثل کسی که خواب بدی ديده و بعد از بيدار شدن با اينکه ترسيده کلی خوشحال می‌شه که همه چيز فقط يه کابوس بوده خوشحال شديم اما در تمام اون لحظات احساس می‌کردم اين خوشحالی کاذبه فردا با دکتر خودش که صحبت کردند قرار شد فورن مادش رو بستری کنن و عمل برای برداشتن قسمت درگير شده انجام بشه

فکرش رو  بکنيد که آدم چه حالی ميشه وقتی قرار باشه در عرض دو روز يه همچين بلای دور از ذهنی رو باور بکنه ؛در حال حاضر عمل انجام شده و ظاهرن همه چيز روبهراهه؛ اما ترس مثل مار خزيده توی لباس و جا خوش کرده .تو اين روزا ؛وقتی کمی بهم خوش می‌گذره و يا حتی با آرامش می‌‌خوابم؛حتی برای يک لحظه که ياد دوستم؛ نگرانی و ترسی که تو وجودش نطفه بسته و مثل يه بچه حرومزاده که اصلن نمی‌خواستيش اما مجبوری حملش کنی می‌افتم ؛همه چيز برام بيمزه می‌شه .اين اتفاق زمانی افتاد که شايد يه جورايی در گير احساساتی بودم که باعث شده بود زندگی رو برای خودم خيلی تلخ ببينم ؛ اين خبر مثل پتک توی سرم کوبيده شد و انگار از يه خواب خرگوشی بيدارم کرد. حالا احساس می‌کنم چقدر بعضی وقتها ميشه دنيا رو با همه بزرگيش کوچيک ديد و غمها رو با همه کوچيکيشون بزرگ!

نه آدمم نه گنجشک

 اتفاقی کوچکم    هر بار که می‌افتم  دوتکه می‌شوم

نيمی را باد می‌برد  نيمی را مردی که نمی‌شناسم

اينجا روبروی اداره ما يه آسايشگاه مخصوص جانبازان قطع نخاعی دوارن جنگ هست هرازگاهی بچه ‌های اداره و گاهن مقامات جمع ميشن و ميرن ملاقات ؛در تمام اين چهار سال نتونستم خودم رو راضی کنم و برم به ديدن اين افراد و برای خودم هم خيلی متاسفم که اينقدر در اين مورد عاجزم...

 چطور می‌تونم تو چشم آدمهايی نگاه کنم که از همه چيزهايی که خودم دارم محرومند و بهشون بگم :نه !اميد داشته باشيد؛ شما خوشبختيد.. در حالی که خودم رو بارها ديدم که به تلنگوری فرو ريختم. اين جور مواقع احساس می‌کنم فقط برای التيام احساسات خودم دارم همدردی می‌کنم و از اينکه ما آدمها اين همه ميتونيم خودخواه باشیم حالم از خودم به هم ميخوره . اين چند روز که با دوستم تماس داشتم و مرتب سعی کردم دلداريش بدم از خودم خجالت می‌کشم که اينقدر دستام خالين و دهنم پر .درست مثل اينکه به کسی که گشنه است وعده غذاهای رنگارنگ بدی و بعد هيچ پولی تو جيبات نداشته باشی تا براش غذا بخری .

تنها چيزی که می تونم بگم و دروغ هم نيست اينه که تنها و تنها يکی هست که می‌تونی ازش کمک بخواهی و اميد داشته باشی که صدات رو می‌شنوه؛از همه دوستانی که اينجا رو می‌خوونن خواهش می‌کنم برای يک لحظه هم که شده از صميم قلب برای شفای اين عزيز دعا کنن.

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :