آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤

هزارو سيصدوهشتادو چهار هم گذشت. کوچکتر که بودم وقتی زمانی را برای انجام کاری می‌پرسيدم و بزرگترها می‌گفتند سال ديگر؛ برايم تا مرز ناممکن دور بود. امروز بزرگ شده‌ام و می‌دانم يک سال زمانی نيست اما مرز ناممکن‌ها برايم فراتر و فراتر رفته و هر سال که از عمر می‌گذرد اين مرز دورتر و دورتر می‌شود.

يکسالی که گذشت گونه‌ای ديگر زندگی را آموختم .خواستم که زندگی را جرعه جرعه بنوشم ؛خود زندگی ؛بی اينکه به قبل فکر کنم و يا به بعد . لذت جرعه‌های اندکش را هم بردم باور کردم بايد از زندگی همين را خواست هيچ چيزی در پس چيز ديگری پنهان نيست همه چيز عيان است مهم اين است که بخواهی ببينی و وسوسه چيدن و لمس را هم داشته باشی .با تک تک سلولهايم باور کرده ام

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آبتنی کردن درحوضچه اکنون است

رختها را بکنيم...

تجربه‌های بزرگی در کار و محيط کارم پيدا کردم.آدمها را ديگر آنطور ساده و کودکانه که دوست داشتم دوست ندارم می‌دانم کودکانه دوست داشتن لطيفتر است اما وقتی ياد بگيری که مثل آدم بزرگها دوست بداری عمق زخمهايت کمتر می‌شود و در نتيجه  جای زخمها که خوب شد فراموش می‌کنی و باز هم می‌توانی که دوست داشته باشی و تمامی زندگی همين دوست داشتنهاست.

 حالا به اين باور رسيده‌ام که از شکست نبايد ترسيد بايد شکسته شد و دوباره با چينی بند زن خودباوری؛ از نو ساخته شد و ادامه داد .هيچ چيز پايان هيچ چيز نيست  سيال زندگی تنها کسانی را نرم و سبک در بر می‌گيرد که خود را در دستهای مادرانه زندگی رها کرده باشند و گاه زندگی را اگر چه به تلخی شوکران ؛بنوشند.

 نمی‌دانم هنوز نمی‌دانم کجای حيات ایستاده‌ام؟ زياد هم مهم نيست که بدانم! آدم مهمی نيستم؛ نزول يا صعودم را هم به ترديد نگاه می‌کنم اما می دانم سرخوشم از اينکه زنده‌ام و عصر که کارم تمام می‌شود هنوز می‌توانم صدای گردش باد را در ميان برگهای درخت بيدی که در مسير دارم بشنوم و باور کنم بهار آمده

بهار آمده خوانده يا نا خوانده دوستش دارم برای گرمی که هميشه با آمدنش به زندگی‌ام بخشيده ؛برای آنکه هميشه در بهار عاشق شده‌ام؛ برای آنکه همه چيزش برايم بوی زندگی می‌دهد؛ دستهايش بخشنده است و گونه‌های همه را می‌بوسدو شادی را به يکسان می‌بخشد.بی خانمانها را هم با سايه سبزش گرم می‌کند.بی‌انصافی است؛ زمستان اما ؛با همه سکوت متين و دوست داشتنيش سپيدی دارد که تنها سهم دارندگان است و سياهي که نصيب ژنده‌پوشان

انشا در توصيف بهار نمينويسم دلم می‌خواهد همه را در سرخوشی خودم شريک ببينم آه خدايا چه می‌شد اگر هميشه مهربان بودی ...

از صميم قلب آرزو می‌کنم سال جديد برای همه پر از رنگ نارنجی باشد پر از سلامتی دلخوشی؛ عشق و زندگی ؛ هيچ چيز نباشد اما عشق به زندگی هميشه باشد گوشهايت کر باد حسادت کور شيطان!!  زندگی را دوست دارم

دلهای همه پر ازبهار و نوروز عزيزمان پاينده و بر همه مبارک

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :