آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥

بسم الله...

تقريبن اولين روز کاری رو در سال هشتادوپنج امروز شروع کردم؛ تعطيلات بدی نبود اگه خواسته باشم تنها با ميزان خواب و استراحت سنجيده باشم !!در کل امسال عيد بی احساسی بود نميدونم بی احساس کلمه خوبيه؟منظورم اينه که شور و حال خاصی درمن ايجاد نکرد و در عين حال بد هم نبود .جالبه که به خيليا اين احساسمو گفتم و افراد زيادی رو با خودم هم‌عقيده ديدم.  

ديروز اما سيزده بدر خوبی می‌شد اگر رجل سياسی ما کمی هم به احتیاجات دنيوی مردم فکر می‌کردند و در زمينه توسعه دستشويی!! و نتيجتن جذب توريست کمی اقبال می‌فرمودند. من نميدونم در حالی که ما در مراکز به اصطلاح تفريحيمون از داشتن يکی ازابتدايی‌ترين سرويسهای رفاهی محروم هستيم چطور به خودمون اجازه می‌ديم که در باب توريسم داد سخن برانيم!! البته در اين قضيه اين بار هيچ حب و بغض شخصی وجود نداره ؛يعنی بر عکس هميشه در اين مورد مشکلی نداشتم اما در همراهان ما کسانی بودند که دقيقن دو ساعت از زمان سيزده بدرشون رو درصفهای طويل برای به انجام رسوندن اين مهم سپری کردند و اين در حالی بود که کسي جرات نوشيدن هيچ نوشيدنی رو اعم از چای و آب و نوشابه و ....نداشت . با اين وصف برای جلوگيری از پيامدهای بعدی  مجبور شديم سرو ته يه سيزده بدر بدون چای رو که اصلن نميشه فکرشم کرد هم بياريم و سريعن به منزل مراجعت بفرماييم. اين هم از سيزده بدر باستانی که چون همه امکاناتمون در حد همون باستانی باقی مونده به دليل مشکلات باستانی و تاريخی پايانش داديم ؛که در هوای عالی و بينظير ديروز واقعن حيف شد..

امروز کلی از خودم خوشم اومد بعد از دو هفته که به طور متوسط تقريبن هر روز دوازده بيدار ميشدم بطور اتوماتيک ساعت هفت بيدار شدم بابا تو ديگه کی هستی! گو اينکه به دليل بی نظمی اداره عزيز در نحوه اعلام تغييرساعت حرکت سرويسها با اجازه جا موندم و مجبور شدم با يکی از مستر (به فتح ميم) فضولهای اداره که اگه بهش اجازه بدی احتمالن رنگ لباسهای زير آدم رو هم میپرسه واگه جوابشو ندی سعی ميکنه اينقدر آدمو بجوره تا خودش کشف کنه!! همراه شدم و در واقع از همين حالا بايد منتظر باشم که احتمالن با هنرمندی اين همکار عزيز ؛از فردا تو اداره به من به چشم يک لسبين نگاه خواهند کرد

الانم که تو اداره‌ام حرفی نداشتم فقط برا اين نوشتم که زمان خيلی داره دير ميگذره ؛به شدت سردمه ؛به وبلاگهای مورد علاقه‌ام هم که سر زدم چيزی ننوشته بودن و دوستان چتی هم چراغهايشان خاموش بود و در نتيجه برق چراغ ما هم رفت .در ضمن از دست ابو موسی اشعری اطاقمون هم خيلی عصبانيم که گفته چرا ازش مرخصی نگرفته بودم البته اينکه چرا همچين اجازه ای به خودش داده باز هم بر می‌گرده به مصالحه کاری و دلرحميهای احمقانه وديگه واقعن احمقانه خودم که حوصله خودم رو هم سر برده و حتمن حتمن در سال جديد در اين يک مورد خاص تغييرات اساسی لازمه که در روابط کاريم بدم ( این شخصيت تاريخی - سياسی جزئيات ظريفی داره که يک بار سر حوصله براتون تحليل خواهم کرد) به خودم هم بايد قول بدم که ديگه اينقدر احساساتی راجع به آدمها قضاوت نکنم. گاهی وقتها خوبه که آدمها رو با احساس دروني محک زد چون هنوز هم معتقدم جوهره درونی آدمها رو تنها اين شکل ميشه لمس کرد؛ اما همه جا نيازی نيست که اينقدر موشکافانه و روانشناسانه برخورد کرد. اين تيکه آخر رو برا کسی نوشتم که ميدونم حتمن خفت بنده رو ميگيره و ميگه تو که اونطوری می‌گفتی حالا چرا اينطوری ميگی.. حالت جا اومد؟!

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :