آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: نسرین - یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٤

در زندگی زخمهايی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می تراشد اين دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که اين دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پيشامدهای نادر و عجيب بشمارند...

اولين باری که اين کتاب شگرف رو از صادق هدايت خوندم هيچ‌وقت فراموش نميکنم يادمه که سال سوم راهنمايی بودم همزمان با بمبارانهای صدام در نوروز اونسال ما مدام در حال فرار از تهران بوديم توی اين فرارهای زنجيره‌ايی خونه کسی نبود که نرفته باشيم

و به همين دليل سر از خونه پسرخالم در آورديم و من هم که از بچگی هميشه فضول کتابخونه هر جا که می رفتم بودم يه سری کشيدم و اين کتاب رو پيدا کردم اثری که اين کتاب تو ذهن کودکانه من گذاشت خيلی قشنگ نبود يادمه که تا سالها بعد هر وقت مقاله يا نوشته‌ای در مورد صادق ميديدم ياد اون چمدون با خون دلمه شده ميافتادم و يه حس اسرار آميزهمراه با يه ترس بچه‌گانه وجودم رو فرا ميگرفت که برا خودم هم عجيب بود طوری که بارها فرصت پيش اومد که اون کتاب رو دوباره بخونم اما اين کار رو نکردم هنوز هم بعد از اون همه سال و با اينکه عاشقانه صادق هدايت رو دوست دارم نه از اون مدل ماسکی‌های  روشنفکرمابانه که هميشه تو ايران مد بوده و اين روزها هم دوباره مد روز شده  يه نوع ترسی که مربوط به اون خاطرم ميشه نسبت به اين کتاب پيدا ميکنم .

اين گذشت تا سالها بعد که دوستی توجه من رو به اين کتاب جلب کرد اوايل شايد علاقه من به اون دوست من رو واداشت که اون کتاب رو بخونم اما بعد از سالها تقريبا هيچ اثری از صادق نيست که بارها نخونده باشم و واقعا لذت نبرده باشم .از اين بابت هميشه يه احساس قدردانی خاصی نسبت به اون دوست سوای احساسات ديگه‌ام داشتم . من فکر ميکنم هيچ کس مثل اون نتونسته دردهای درونی انسانها و البته بيچاره‌گيهايی رو که بر مردم ايران هميشه و هميشه گذشته به اون زيبايی ترسيم کنه حيف و صد حيف بر او که زود رفت و ادبيات ايران رو از خودش محروم کرد .

جالبه که چی ميخواستم بگم و چی شد ..احساس ميکنم حالم خيلی بهتره ديگه چيزی نميگم ولی صادق خيلی زيبا گفته خيلی ....

کدهای اضافی کاربر :