آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: نسرین - چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥

زندگی شيرين است

امروز رو (گوش شيطون کر و چشم شيطون کور) خيلی خوب شروع کردم .اولين خوبيش اين بود که ساعت بيولوژيک بنده با خيانتهای هميشگيش در پايان هفته با چند دقيقه تاخير باز هم شرمنده من شد و در نتيجه وقتی بيدار شدم که ديگه شانسی برای رسيدن به سرويس نداشتم. بنابراين با دلی آرام و قلبی مطمئن تا ساعت هشت در رختخواب پر قو ! توقف کردم و خوش خوشان برای اومدن به اداره حاضر شدم.

البته مدتيه با استفاده از يک تروک زيبا در هفته دو روزی رو با آرامش و بی‌اضطراب  ميام اداره واونم اينه که بنده وانمود می‌کنم در کلاسهايی شرکت می‌کنم که در انتهای شب زمان حضور در کلاس به اطلاع شرکت کنندگان می‌رسه ؛ بنابراين هر صبحی که دلم نوخاد که از ساعت هفت و سی دقيقه در محل کار حاضر باشم با ژست يه آدمی که داره از يه کلاس بسيار مهم می‌ياد ودر ضمن خيلی هم خسته است ساعت يازده تشريف می‌آورم و خيلی شيک به امور محوله ( وبگردی و چت ) می پردازم؛ پيشنهاد می‌کنم اگر شما هم از اون دسته آدمهايی هستيد که که محدوديت و يک نواختی روحتون رو آزرده می‌کنه و از طی کردن يک مسير تکراری و کار اداری مشقت ‌بار!! احساس افسردگی می‌کنيد حتمن از اين کلکهای زيبا که من اسمش رو گذاشتم زير آبی به روش دیپلماتيک استفاده بفرماييد.

چند تا دليل ديگه هم برای خوشحاليم دارم: يکيش اينه که آخر هفته است و دوروز آزادم وقتی می‌گم ‌آزاد شما بايد دقيقن يه آدم بالدار رو تصور کنيد که داره رو ابرا راه می‌ره و از شدت خوشحالی تقريبن تا صبح بيدار می‌شينه و ستاره بازی‌می‌کنه؛ اون يکيشم اومدن خواهر عزيز و نازنينم هست که نفس من بيده و يه دليل ديگه‌اش هم خوبیت نداره که بگم

از اينا که بگذريم برای اينکه کمی هم بايد با کلاس بود و حرفای فرهنگی زد‌ ميرم سر موضوع اين روزها که کتاب و نمايشگاه کتابه ؛ در مورد نمايشگاه کتاب امسال نمی‌دونم چی بايد بگم مطبوعات رو که نرسيدم برم اما در کل به نظرم نسبت به سال گذشته افت چشمگيری داشت؛ کتاب خوب و جديد خيلی کم ديدم البته باز هم نميدونم که واقعن اينطور بود يا من به همه جا سر نزدم اما چيزی که به وضوح می شد احساس کرد غرفه‌های خالی و خاموش ناشرين بنام بود .فقط يه کتابی رو که خيلی دوست داشتم بگيرم و توی روزنامه خبر انتشارش رو پس از سالها که اجازه نشر نداشت ديدم و خوشحال شدم  سنگی بر گوری جلال آل‌احمد بود که توی غرفه جامه دران و يه جای ديگه که اسمش يادم نيست می شه پيداش کرد؛ در اين کتاب   جلال به صراحت رنجی رو که از نداشتن فرزند می‌برده بيان کرده و از ناکاميها و ياسهایی که بدلیل نداشتن اين توانايی در خود احساس می‌کرده با صداقت غمگين و زيبايی پرده برداری کرده (البته يک بار تو يکی از کتابهای خانم دانشور عزيز اين جمله رو خووندم که جلال حتی نمی‌تونست يه قورباغه ماده رو بچه‌دار کنه ؛نمی‌دونم چطور دلش اومده بوده غرور يک آدم نازنينی مثل آل آحمد رو اينطوری له کنه شايدم خوب کاری کرده مردا حقشونه !!)

امسال اونقدر خسته و نزار به نمايشگاه رسيدم که خودم هم نمی‌تونم به حرفها وقضاوتم در اين مورد؛ اعتماد داشته باشم. از يه آدم گشنه که‌يه عالمه دکه از انواع ساندويچهای خوشمزه و بستنی ببينه و چيزی نخوره چه توقعی جز هذيان‌گويی می‌شه داشت

حالا که رفتيم تو وادی فرهنگ يه چند کلمه‌ايم در مورد تئاتر دشمن مردم با کارگردانی زنجانپور و بر اساس نوشته هنريک ايبسن نمايشنامه نويس نروژی بگم که ديدنش احساس آرمانخواهی رو در‌ آدم زنده میکنه و به ياد قسمتهای فراموش شده‌ای از روحش می‌اندازه که در گذر از کوچه روزمرگی‌ جا مونده و کلی هم خاک گرفته...

اين شلاقيه که شرافت هميشه از دست دنائت خورده يکی از جملاتی بود که زنجانپور (در نقش دکتر استوگمان)با اون بازی و حرکات مخصوص به خودش فرياد زد وگفت ؛ جمله ساده‌اييه و ما همه بارها و بارها احساسش کرديم اما شنيدنش در فضايی خارج از زندگی روزمره و سالن نمايش ؛ تلنگر که نه انگار يه مشت گنده تو چونه ما ‌آدمهای فراموشکار می‌شه که به خودت بگی هی آدم ناحسابی!  اگر يه جاهايی بهت سخت می‌گذره تنها تو نيستی و تنها تو نخواهی بود ؛درست زندگی کردن هميشه سخت بوده حالا اگه تو در يک سطح پایينی از روابط اجتماعی با اين قضيه درگيری و يکی ديگه در سطوح بالاتر و حتی در سطح رابطه با مردم کشورش و دنيا ؛اين مهم نيست؛ مم اينه که درد اون مشت رو هميشه زير چونت احساس کنی و نق نزنی .نمايش به اين جمله ختم شد : قويترين آدم دنيا تنهاترين آدم دنياست .حس و حال شرح و بسط دادن به اين موضوع رو ندارم ؛اما چون خود‌آقای زنجانپور رو دوست دارم و از بازيهاش در تله تئاترهای تلويزيونيش خاطرات خوبی دارم در اين مورد نوشتم .

يه مطلب کوتاه هم در مورد فيلم آتش بس خانم ميلانی هم بگم؛ پيشنهاد می‌کنم اگه دوست دارين بخندين حتمن برين اين فيلم رو ببينين بی انصافيه که بگم تنها يک فيلم کمدی بود؛ مسلمن ايشوون هيچوقت اينطوری فيلم نساختند حتی اگه ژانرفيلم کمدی باشه مثل ديگه چه خبر خيلی سال پيش که سعی داشت خيلی از سنتهای رايج در مورد رفتار اجتماعی دخترها رو دگرگون کنه و واقعن موفق هم بود.اما خب اگر خواستند در لوای کمدی چيزهايی رو هم بگن خيلی موفق نبودند چون اگه آدمی که به روانشناسی روابط آدمها علاقه داشته و گاهی اوقات مطالبی رو هم در اين زمينه خوونده باشه اين فيلم رو ببينه از اين باب چيز تازه و جالبی دستگيرش نمی‌شه طوری که تنها می‌توونی نگرش بسيار سطحی و اندک روانشناسانه‌ای رو که به طور ناشيانه وباز هم شعارگونه در فيلم مطرح شده بود رو پيدا کنی.

اگر چه به قول يک دوست عزيزی مثل فيلم فارسيها آدم رو تو رويای يه زندگی مرفه اونم از نوع بيدردش می‌برد ؛ بين فيلمای به ظاهر خنده دار احمقانه‌ای که اين روزها اکران ميشه و سازنده‌هاش فکر می‌کنن با يکسری آدم ناقص العقل مواجه هستند نسبتن فيلم خوبی بود و باعث می‌شه از ته دل بخندی که اين روزا کم پيش می‌ياد؛ البته از تاثير رفيق ناباب و ذغال خوب هم نبايد غافل شد!!

راستی يادم رفت بگم تو اين فيلم احساس کردم چقدر مهناز افشار و گلزار به‌هم ديگه ميان !(يه کلمه هم از مادر عروس )

 

کدهای اضافی کاربر :