آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: نسرین - چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٥

.......

نوشتنم نمی‌آيد ؛انگار عادت کرده‌ام غمهايم را اينجا بريزم و شاديهايم را نگه دارم تا مبادا حسادت روزگار آنها را از من بربايد.

امروز از صبح چند بار اين صفحه را باز کردم ؛خواستم بنويسم ؛گفتنيها اين روزها زياد است اما تنها به خواندن وبلاگهايی اکتفا کردم که می‌دانم صادقانه ؛نه برای خودنمايی و نه برای به رخ کشيدن سرمايه اندک دانسته‌هايشان می‌نويسند؛ داستان مکرر عاشقيت !! عشق به ايران و بهای گزاف اين عشق

خدا می‌داند که اين روزها از خواندن مطالبی که در وبلاگهای مخلص و پاک دانشجويی خوانده‌ام بارها خجلت‌زده اشک از چشمانم سرريز شده و شرمناکم از خود که بضاعت و شجاعتم در اين حد است.

اما مانند او که گفته بود استخوان در گلو و خار در چشم ؛هيچ نبايد گفت. هزار اما در مقابل چشمانم رژه می‌رود و به يادم می‌آورد که اين داستان هميشگی ما بوده !

گويا چاره در اين است که همين زندگی کوچک و اندک خود را در آغوش بکشی و پنهانش کنی از چشم آنها که می‌خواهند همين اندک را هم بگيرند. نمی‌دانم گاهی اوقات فکر می‌کنم شايد بيش ازآن که بايد احساساتی هستم .گاه چشم عقلم را دستهای مرموزی می‌بندد جوری که مثل بازی بچه‌گی‌هايمان طول می‌کشد تا اسم او را که اين کار را کرده بگويم تا او هم دستهايش را بردارد .

نمی‌دانم در مورد وطن چه می‌شود گفت آدمی هيچوقت؛عاشق داشته‌هايش نمی‌شود هميشه بايد دريغی باشد تا تو عاشقانه ببينی..

خيلی قواعد را درذهنم شکسته‌ام شايد در طول سالهايی که مستقل فکرکردن را ياد گرفته‌ام هيچ سالی را اينگونه به همه چيز شک نکرده باشم؛ چراهايی که در ذهن‌می‌آيد و بيجواب می‌رود و من ناگزيرانه که نه؛ به ايمان می ‌شکنم و پيش می‌روم ـ دوباره در خودم غرق شدم ـ از وطن می‌گفتم و عشق به آن و اينکه وطن را ديگرتنها زمانی که پرچم ما در مسابقات ورزشی بالا می‌رود احساس می‌کنم ؛شايد تنها ميدانی که در آن همه چيز با خلوص و بی هيچ بازی پنهانی پيش می‌رود همان جا باشد جايی ديگر نمی‌ بينم چراييش را نمیدانم 

خيلی حرفها دلم می‌خواهد بگويم اما نمی‌گويم کسانی ارزشمندتر بارها گفته‌اند؛ فرياد زده‌اند؛ ضجه کشيده‌اند ..

فريادزدست‌فلک‌شعبده‌باز          شهزاده‌به‌ذلت‌وگدا‌زاده‌به‌ناز

نرگس‌زبرهنگی‌سرافکنده‌به‌زير    صدپيرهن‌حريربه‌تن‌کرده‌پياز

نه! من زندگی‌ام را دوست دارم ؛عاشق زندگی‌ام آنقدر که هيچ مرگ با عزتی را به زندگی ترجيح نمی‌دهم .چشمه زلالی دارم ؛ آنقدر زلال که می‌توانم عمق پنهانش ؛ سنگريزه‌هايش و حتی خارو خاشاک آنرا ببينم و آنقدر به زلال بودنش ايمان داشته باشم که بی هيچ نگرانی دستها را ميانش ببرم و مشتی از آنرا همانجا که پاکترين قسمت است بردارم و بنوشم

هميشه فکر می‌کنم ما آدمها بعضی‌هامان باتلاق هستيم ؛ بعضی مرداب با سطحی پوشيده از نيلوفر آبی؛ بعضی دريا و بعضی چشمه و در اين ميان تنها چشمه‌ها هستند که هوس آبتنی را در دل زنده می‌کنند

شايد دوباره زاده می‌شوی از آن همه عريانی نترس چشمه!  

کدهای اضافی کاربر :