آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: نسرین - سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٥

سرما در گرما!!

خرداد ماه هم به پايان رسيد. روزها و شبها درست مثل موشهای سياه و سپيد آن داستان معروف که ريسمان را می‌جويدند و آدمی به شيرينی عسل فکر می‌کرد می‌گذرد و عجيب که مصداق تمام عيار آن داستان شده‌ام.

به معنای واقعی کلمه ماه کاری خرداد رو دو ‌دره فرمودم و کم‌کم دارم ايمان ميارم به اينکه تو اداره نبايد کارکرد و هميشه هم طلبکار بود که من الم و بلم و دارم اينجا حرووم می‌شم!! يکی دو روزيه که تو اين گرمای شديد تهران که می‌گن خر تب می‌کنه و سگ سينه پهلو دچار يه سرما خوردگی اساسی شدم اونقدری که به زور راه می‌رم اما روی مرخصی گرفتن رو هم ندارم ؛البته اين نوع سرما خوردگی خلسه وار هميشه برا من جذاب بوده و يه جورايی کيفورم می‌کنه ؛ به شرط اينکه صبحش مجبور نباشی مثل سگ پا سوخته بدويی که از سرويس جا نمونی.

يه نفرين برا اين همکار جز جيگر گرفتم بکنم که معلوم نيست صبحا عرق سگی می‌ده بالا يا ... که اينقدر هميشه آمپرش بالاست که زمستونو تابستون تو اين اطاق از دستش آسايش ندارم و بايد بلرزم ؛شايد خنده‌دار باشه که تو اين هوا و اين فصل حرف از سرما بزنی اما به خدا اگه هر کی بياد اينجا حرف منو می‌فهمه ؛آخه کدوم آدم نرماليه که کانديشنر رو رو دمای ده درجه تنظيم بکنه تا مدام روشن باشه در حالی که دمای بدن و محيط نمی‌بايست اينقدر تفاوت داشته باشه.

اون زمانها که ما دشمنی درونيمونو نسبت به هم ابراز نکرده بوديم يه جورايی با تعارف و تکلف باهم کنار ميومديم يه وقتايی اون کوتاه ميومد يه وقتايی من اما از وقتی که دشمنيمون رو علنی کرديم انگار اين قضيه يه وسيله‌ای شده برا حالگيری هم‌ديگه جوری که زمستونا من کوتاه نميام که خاموشش کنم و تابستونام اون ؛مدام کار ما شده خاموش روشن کردن کانديشنر و به نوعی دهن کجی مدل آدم بزرگی به هم!! حالا اين وسط من بدبختم که هميشه از سرما می‌لرزم چون اطاق يا به نوعی سالن خونه خانم هاويشام ما هيچوقت آفتاب نداره و يکی از سردترين جاهای اداره بنا به اعتراف همه هست ؛حالا بگذريم که من کلن تحملم نسبت به سرمای هوا خيلی کمه .

يه اتفاق خنده دار !! چند روز پيشا که کلی سردم شده بود رفته بودم دستشويی که به فکرم رسيد برا گرم کردن خودم از دست خشک کن استفاده کنم؛ خلاصه بعد اينکه دو سه دور دستمو گرم کردم يقه مانتمو باز کردم وگرفتم زير گرمای دست خشک کن که مثلن يه کم گرما ذخيره کنم تو بدنم که يکی از همکارا درو باز کرد و منو ديد.

حالا بايد قيافه يه آدمو که از زير آفتاب و گرمای چهل درجه تهران با کيفو چادرو و مخلفات ديگه مخصوص خانمها عرق ريزون اومد تو دستشويی و منو اونطوری ديد تصور کنيد با قيافه من که قدمو کوتاه کرده بودم تا کاملن گرمای دست خشک کن رو به همه جای بدنم برسونم فقط آرزو می‌کنم ديدن اين منظره درحد يه تعجب خنده‌دار به مغز ايشون پيام رسانی کرده باشه و احتمالن تصور بيماری دماغی و يا ابتلا به انواع انحرافات.. در ذهن ايشون متصور نشده باشه که تو اداره ما که در عين شيکی و اسم دهن پرکنه‌ش يکی از مخازن بزرگ خاله زنکي ؛حماقت و تنگ نظری در ايران محسوب می‌شه احتمال دوم خيلی بيشتره!!!

کدهای اضافی کاربر :