آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - شنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٥

عشق آسمانی

از چشمهایی بادامی و لبهایی گلگون و غنچه‌ای گفته بود و چند بارهم تاکيد کرده بود که عشق او زمينی نيست.

نمی‌دانم چرا ؛ اما سه سال پيش که آن دختر را پشت ميز به عنوان منشی دکتر ديدم ؛ ناخود آگاه به ياد شعر دکتر افتادم .با خودم فکر کرده بودم صاحب آن چشمها با آن تصوير آسمانی که از او کشيده شده بود بايد همين دختر باشد اما هر چه کردم  نتوانستم آن تقدسی را که دکتر در شعرش به تصوير کشيده بود در او پيدا کنم ؛چشمها به مدد خط چشمی عریض و طويل تا بخواهی بادامی شده بود اگرچه هنوز خامی نگاه يک دختربچه را داشت و گردی صورتش آدم را به ياد تصاوير زن در ديوان حافظ می‌انداخت .  بسيار باسمه‌ايی و بدون عمق؛ تو خاليه تو خالی.درست مثل تابلوهای نقاشی کپی؛ هيچ رمز و رازی در آن نبود جز همان زيبايی سردستی که شايد در هر کوی برزنی بتوان پيدايش کرد ؛ گاهی وقتها از خودم عصبانی می‌شوم با اينکه در همه موارد سعی می‌کنم که منصف باشم وقتی پای زنی در ميان باشد بايد خيلی زور بزنم که حسودی نکنم حتی اگر آن مرد هيچ ربطی به من نداشته باشد اما می دانم اينبار احساسم هيچ ربطی به حسادت زنانه نداشت تاييدهايی را که زنی نياز دارد که از مردی بگيرد و اگر غرضی نداشته باشد اکثر اوقات به همين راضی می شود از دکتر گرفته بودم ؛پس حسادتی نداشتم؛با خودم فکر کردم تمامی اينها از ديد مردی که سن وسالی از او گذشته و آنقدر زندگی شلوغی داردکه ديگر فرصت گشتن و يافتن پاسخی مناسب برای نيازهای عشقی روحش که حتمن از همسرش دريافت نمی‌کند را ندارد ؛ بايد غنيمت بزرگی باشد.

دکتر را چندين بار ديده بودم يکباری با پدر و خواهرم با او همراه کوه شده بوديم  و دفعه‌های بعد که دسته جمعی با خواهرها وبرادرم رفته بوديم ديگر باهم دوست بوديم پنجاه و اندی سال از عمرش می‌گذشت؛از آن دسته مردهايی بود که خيلی زود اعتماد و دوستی آدم را جلب می‌کرد شايد جذابيت فيزيکی چندانی نداشت ولی آدم دلنشينی بود ؛در وجودش از تکبر و خودشيفتگی که در اغلب پزشکها توی ذوق می‌زند خبری نبود و چيزی که باعث می شد به عنوان يک زن با او راحت باشی اين بود که هيچ دريدگی و گستاخی در نگاهش نداشت . به قول دوستی که هميشه مرا طعنه می‌زند ؛ تو از مردهايی خوشت می‌آيد که خيلی مرد نباشند؛ شايد بهترين توصيف برای او همين بود. از ابتدای کوهنوردی هدفونش را در گوشش می گذاشت از دوران جوانی الد سانگ گوش می داد کاری به کسی نداشت اتفاقی که در مردهای کوهنورد کم می‌افتد! هرازگاهی يادآوری می‌کرد که در کوله پشتی ساندويچ مرغ دارد اما هيچوقت بازش نمیکرد کلن از آن دست مردهايی نبود که هزار ادا واصول و گربه رقصانی می‌کنند تا کمی خودشان را به زنی نزديک کنند اگرچه آن زن حکم دخترشان را داشته باشد؛ مدتها بود که در تمرينات فدراسيون کوهنوردی حاضر می‌شد تا برای صعودبه اورست آماده شود آرامش و بيخيالی او باعث شده بود توجهم به زندگی خانوادگيش جلب شود به خصوص وقتی که شروع کرد به خواندن شعری که خودش گفته بود ؛ برايم جالب بود بدانم کسی که روزها وشبهايش با جراحی و مطب وبيمارستان و تدريس در دانشگاه آنقدر پر است که وقت کم می‌آورد کجا فرصت می‌کند تا الهامی داشته باشد برای شعر گفتن

سه پسر ويک دختر داشت آن هم پشت سر هم
يک دختر وپسرش در همان رشته و دانشگاهی درس می‌خواندند که من خوانده بودم در مورد همسرش نپرسيده بودم ؛ اما خواهرم برايم گفت که با زنی ازدواج کرده که در روزگار آشناييشان عکاسی می‌خوانده از همان اوايل ازدواج از همسرش خواسته بود که درسش را رها کند و او هم عليرغم ميلش اين کار را کرده بود؛ همين شده بود که سالها بعد که بچه‌ها بزرگ شده بودند مدام با او کشمکش داشت که جلوی پيشرفت او را گرفته ؛ خود دکتر آدم موفقی بود ؛ بورد تخصصی چشم را از بلژيک گرفته بود اما خيلی غرق زندگی کاريش نبود.همسرش بعد سالها دوباره تلاش کرده بود و حالا در دانشگاه سوره عکاسی می‌خواند .  مدام عکسها وکارهای زنش را مسخره می‌کرد و ورد زبانش اين بود که زن بايد به خانه برسد ؛ در نگاه اول نمی‌شد فهميد که زنی را می‌جسته که فقط مادر بچه‌هايش باشد و بعد خودش دلش را بردارد و برود به دنبال عشق آن هم از نوع آسمانيش!

کارهای همسرش را خواهرم ديده بود؛ يک بار که با او به کوه آمده بود ؛خواسته بود نمايشگاهی بر پا کند اما مرد نگذاشته بود و همين شده بود مايه اختلافشان .

رقابت ؛ شايد بزرگترين عامل تخريبی در زندگی زناشويی آدمهايی که هردو حرفهايی برای گفتن دارند .

در اين مورد هميشه فکر می کنم مردها نيازهای ضد و نقيضی دارند ؛ هر زمان زنی تازه را می‌جويند؛ اگر آرام باشی به دنبال سرکشي؛ اگر مهربان باشی به دنبال بی توجهی ؛ اگر قانع باشی به دنبال زياده خواهی ؛ اگر مستقل باشی به دنبال نيازمندی و اين ـ ترکيب‌دوشرطی‌های‌هميشه‌برقرارـ و هزار اگر و اگر ديگر که بايد اضافه کنی به نيازشان به تنوع فيزيکی ؛که در سنين بالاتر اين بعد قضيه پررنگتر می‌شود و انگار هيچوقت پر نمی‌شوند و برای همين است که يک زن بهتر است هميشه خودش باشد تا بعدها هيچوقت احساس غبن نکند. 

بعد از گذشت سه سال چند روز پيش دوباره منشی او را ديدم در نگاهش ديگر هيچ اثری از آن معصوميت اگرچه تصنعی آن زمان باقی نمانده بود تا توانسته بود مانتو را به تنش دوخته بود انصافن اندام خوبی داشت ناخودآگاه تو را به ياد فلرتيشيا می‌انداخت ؛اگرچه يکپارچه زن شده بود ؛ چيزی که هميشه در وجود زنها مرا متاثر می‌‌‌کند؛ رضايت به نزول خود تا استحاله به موجودی برای اغواگری محض

به خاطر مشکلی که پيش آمده بود و قبلن بوسيله خواهرم با دکتر مشورت شده بود خواستم دکتر را ببينم ؛گفتم من از آشنايان دکتر هستم و ديروز طی صحبتی که با ايشان شده ايشان خواسته‌اند که اول وقت مرا ويزيت کنند. نگاهش عوض شد آن لبخند ماسکی جايش را به نوعی حسادت مرموزانه داد.

:از آشنايان شخصی ايشان هستيد يا ؟!

سوال نابجا و بيموردی بود به او مربوط نمی‌شد ؛برای آنکه بيشتر لجش را در آورم گفتم اگر اسم مرا بگوييد حتمن خودشان می‌دانند؛ بی اينکه مرا نگاه کند برگه ويزيت را که قبلن به صندوق پرداخته بودم گرفت و با نوعی بی توجهی نمايشی  گفت من به ايشان می‌گويم اما بعيد می‌دانم شما را ويزيت کند امروز خيلی شلوغ است؛تاکيد کردم قبلن هماهنگ شده و ايشان خواستند اول وقت مرا ويزيت کنند.

به هرحال منتظر باشيد او گفت ؛

از اينکه بی هيچ عمدی حسادتش را تحريک کرده بودم خوش خوشانم شده بود گاهی وقتها بی هدف برد مسابقه دادن ؛ لذت بيشتری دارد .

به عمد صندلی روبه رويش را انتخاب کردم حالا که خودش خواسته بود بازی بدی نبود هرازگاهی که نگاهش به من می‌افتاد به عمد و با تفرعن سرش را به گوشه‌ای می‌چرخاند و بيشتر پشت چشم نازک می‌کرد ؛ ليست پرونده‌ها را جلويش گذاشته بود ترس از بيماری که مرا به دکتر کشانده بود آنقدر ذهنم را مشغول کرده بود که بازی از يادم رفته بود. 

نگران بودم به دکتر بعدی که وقت داشتم نرسم اينبار به عمد اورا نگاه کردم آنقدر غرق زير ورو کردن يک پرونده بود که متوجه نگاه من نشد اسم خودم را که روی پرونده ديدم خنده‌ام گرفت؛ نمی دانم خواندن مشخصات شخصی من آنقدر برايش جالب بود يا نمره چشمم که حتمن از آن سر در نمی‌آورد ؟! در کارش دقيق شدم پرونده‌های ديگر را حتی باز نمی‌‌کرد؛ بازی احمقانه‌ای بود اينبار با تلقی نگاهمان من برای او عشوه خرکی آمدم ؛ بی‌تفاوت و پيروزمندانه از آنکه آنقدر حس کنجکاوی و حسادت او را تحريک کرده بودم .

زمان از دست می‌رفت و او به دکتر چيزی نگفته بود کلافه شده بودم دوباره نزديک ميزش رفتم می‌خواستم بگويم دختر کوچولوی عزيز! من با اسباب بازی شما هيچ سروسری ندارم نگران نباش ! اما حيفم آمد که لجش را در نياورم با تاکيد گفتم دکتر اگر بفهمند مرا منتظر گذاشته‌ايد ناراحت می‌شوند اسم مرا به ايشان بگوييد.

اين بار عصبانی شد؛ شما نسبت فاميلی با ايشان داريد ؟ نخير من گفتم .

جايی برای پرسش بيشتر نگذاشته بودم ؛توضيح بيشتر از رمزآلودگی بازی می‌کاست اينبار رفت و با عصبانيت بازگشت ؛:منتظر شما هستند

چند دقيقه بيشتر نبود وارد مطب شده بودم که آمد ؛‌به بهانه‌ای واهی .

برای معاينه دقيقتر می بايست قطره‌‌ای را به چشم می‌ريختم و چهل و پنج دقيقه منتظر می‌شدم

جدال نگاههايمان دوباره آغاز شد اينها را تا زن نباشی نمی‌فهمی ؛باز هم در فرستادن من کوتاهی می‌کرد مجبور شدم ياد آوری کنم

وقتی برای بار دوم وارد مطب شدم کنار دکتر ايستاده بود با زاويه‌ای که چيزی جز به رخ کشيدن برتريش را به بيننده القا نمی‌کرد ؛ نزديکتر از آنچه بايد؛ بيسکويتی را که دکتر به او تعارف کرده بود گاز می‌زد

:خب خانواده که خوب هستند پدر هنوز هم کوه می‌روند؟شما هم کامپيوتر خوانده بوديد درست است؟ 

بعد رو به منشی کرد و با خنده دوستانه‌ای‌ برايش توضيح داد که مرا از کجا می‌شناسد؛  دستانش را که برای دادن قاب عينکم که فراموش کرده بودم بردارم جلو آورد انگشترش را که قبلن هم ديده بودم از نزديک ديدم انگشتر معمولی نبود حلقه ازدواج بود. 

بيرون که رفتم قبضی را که دکتر امضا کرده بود تا ويزيت را از صندوق پس بگيرم به من داد اينبار باخنده و گشاده رويی دوستانه و توضيح اينکه ببخشيد اگر معطل شديد بايد می دانستم که شما را از کجا می شناسد!!

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :