آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٥

کوتاهی دستهایم؛ تنها زمانی که به سوی تو دراز می‌شود ؛  یادم می‌افتد

وقتی ایمان هست؛ تو هم دستت را دراز می‌کنی

 از همان بالا که نشسته‌ای

وقتی نه؛ می‌گذاری تقلا کنم

گاهی وقتها آنقدر گستاخ می‌شوم که تقلا هم نمی‌کنم

میگویم؛ بادا باد...چکار می‌تواند بکند؟!

ناقلا شده‌ام - انگار فهمیده‌ام خیلی مهربانی

مثل بچه‌ها که بعضی وقتها یواشکی کارهای بد می‌کنند و می‌دانند کتک نمی‌خورند

دیگر نمی‌ترسم..

این دستهای کوتاه این روزها زیاد به سویت دراز می‌شوند

نمی‌دانم اینبار هم آنها را می‌گیری یا می‌گذاری تقلا کنم

گیجم؛ خودت می‌دانی تقلایی نخواهم کرد 

این بار گستاخ هم نیستم

می‌خواهم همه چیز همان طور که هست بماند؛ همه چیز؛

                       بازهم برایم اینکار را می‌کنی؟

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :