آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: نسرین - شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥

امروز خیلی خسته‌ام ؛غمگینم ؛ نمی‌دونم همه احساسات منفی دنیا ریخته تو سرم ؛اینکه می‌گن انگار یکی قلبمو چنگ می‌زنه؛ انگار یکی داره با جارو خیس می‌کشه رو پشتم ؛انگار دارن تو دلم رخت می‌شورن؛ همش؛ همش ؛الان تو دل منه

اول اینکه خسته ام برا دل خودم! تعارف و قایم موشک بازی هم ندارم ؛اصلن هر چی دلم می‌خواد می‌گم؛ دلم برا خودم می‌سوزه که هنوز باید وقتی توی رستوران با... نشستم نگران باشم که وای چقدر دیرشد ؛الان حیوونی مامانم فکرش رفته تا اینجا که فردا صبح کنار سطل زباله‌ها تو گونی منو پیدا می‌کنه!! اصلن چی باید بگم که اینقدر دیر رفتنم رو توجیه کنه ؛وای تلفنم زنگ زد الان جواب بدم بهتره یا بعدن!

خدایا احمقانه‌است که دارم در مورد این چیزا غر می زنم‌ اما خب دغدغه‌های یه آدم معمولی چی می‌تونه باشه ؟باید خیلی خوشبخت باشم که هنوز به این چیزا فکر می‌کنم. نمی‌دونم شاید فقط خسته‌ام چون طبق معمول به دلیل دیر خوابیدن؛ کسر خواب دارم و حتمن هذیون می‌‌گم!!

 دروغ نیست که هر کاری زمان خودش رو داره. با وجودی که نسبت به سنم خیلی احساساتی و بچه‌گانه فکر می‌کنم و اصلن گوشم بدهکار نیست که آینده چی می‌شه اما واقعن به امنیت و سکون در روابط احساسیم نیاز دارم .اینقدر زندگیمو الکی پر کردم که یادم رفته اصلن چی ‌می‌خوام؛ انگار من مسیر زندگی رو دارم برعکس طی می‌کنم وقتی که باید کله شق و احساساتی میرفتم هی نشستم چرتکه انداختم و مثل آدم بزرگها تو عشقو عاشقیمم حساب کتاب کردم که این درسته اون غلطه؛ این به صلاحه اون ناصوابه؛ حالا که باید منطقی و عاقلانه فکر کنم احساساتی و لحظه‌ای زندگی می‌کنم!!

دم غنیمت دان که عالم یک دم است       

هر که بادم همدم است او آدم است

 انگار جلو تر از دماغمو نمی‌بینم .پریشب تو یه ساعتی که دیروقت بود توی رستوران نشسته بودم تمام میزهای اطراف ما زوجهایی بودن که با بیخیالی نشسته بودن و گپ می‌زدن ؛می‌دونم که این نشانه خوشبختی اونها نیست شاید آخر شب که خونه میرن با هم دعوا کنن شاید اصلن همدیگرو دوست نداشته باشن؛ شاید احساس خوبی رو که من دارم نداشته باشن اما خونه‌ای دارن که مال خودشونه ؛ دیگه دلم می‌خواد یه خونه داشته باشم مال خودم ؛غذا درست کنم ؛یه وسیله برا خوونم بخرم ذوقشو بکنم ؛ برا رنگ دیوارای خوونم نقشه بکشم؛ مهمون دعوت کنم؛ مامان و بابام بیان پیشم هر چی که دوست داشته باشن براشون بپزم ؛  زندگی داشته باشم که مال خود خودم باشه ؛وارد مسیری بشم که باید واردش شد و مبارزه کرد نمیشه از ترس باخت هیچوقت بازی نکرد شاید اونقدر قوی شدم که جرئت باخت پیدا کردم می‌خوام ریسک کنم یه ریسک بزرگ ؛کاری که همه آدمها یه روزی انجامش می‌دن.

دوم اینکه غمگینم چون دلم برا دختر پسرخالم خیلی سوخت که چند شب پیش؛ شبی که باید شب عروسیش می‌شد شب اول قبرش شد؛ برا اینکه خواهرش بی مادر و باتحمل سختیهای زیاد درس خووند ؛ رتبه پنج پزشکی رو آورد و الان چند روزه تو کماست و معلوم نیست چی به سرش بیاد و آیا از نتیجه زحماتش می‌تونه بهره ببره یا نه ؟ برا اینکه دختر خالم از شدت ناراحتیش برا اون دوتا دختر الان تو سی‌سیو وضع نگران کننده‌ای داره . برا اینکه دو سه روز دیگه دایی خیلی عزیزم باید یه عمل خیلی سخت قلب رو بگذرونه و غمگینم برا اینکه می‌دونم مامان مهربونم الان چقدر نگرانه و با وضعی که داره این اصلن برای قلبش خوب نیست.

دلم می‌خواد فرار کنم برم یه جای دور دور دور که هیچکسو نشناسم اصلن فراموش کنم که کی بودم ؛کیا رو دوست دارم ؛دلم نمی‌خواد صبر کنم ببینم کی یکی یکی آدمهایی رو که دوست دارم از دست میدم یا همیشه با این کابوس زندگی کنم و دلم شور بزنه

دلم یه جای دور دور می‌خواد که آدمهاش رو دوست نداشته باشم؛  فقط زندگی کنم مثل روزهایی که همه چیز خوبه و من احساس خوشبختی زیادی می‌کنم ؛صبحا بیدار بشم؛ یه صبحوونه که دوست دارم بخورم ؛ بعد کار کنم ؛بعد ورزش کنم؛ سینما برم؛ کتاب بخوونم ؛موزیک گوش بدم ؛مسافرت برم بعد اگه یه دوستی داشتم شام با هم باشیم بعد شب که می‌خوام بخوابم فقط به فکر خودم باشم فقط و فقط خودم و دیگه برام مهم نباشه که شاید فردا صبح یکی دیگه نباشه..  

کدهای اضافی کاربر :