آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥

اگه ترانه رسوایی خواننده مشتی و مردمی ایران عباس قادری رو شنیده باشید حتمن حال الان بنده رو می‌تونید مجسم کنید

عرق شرم به رخم می‌شینه      ای خدایا چه کنم با این همه رسوایی

ببخشیدا فکرای بی تربیتی نکنید.شرم که فقط اونطوری نیست که....

امروز برای بیستمین روز متوالی البته به غیر از دیروز دیر اومدم اداره و این عرق شرم که گفتم برا این قضیه بود که بر پیشانی نجیب و  خجلت زده  بنده جا خوش کرده و پاک هم نمیشه ؛ البته اگه بگم یه نذر هم کردم که مدیر داخلیمون خودش امروز دیر اومده باشه باورتون نمیشه گو اینکه مطمئن بودم خدا این دفعه دیگه گولمو نمی‌خوره .

واقعن که خیلی پررو هستم البته به خدا علت دیر اومدنام برا بیشتر خوابیدن نیست. هرچند که از بدشانسی در این مورد اونقدر مشهور هستم که پسر کوچولوی هفت ساله دختر داییم که در ضمن خیلی هم خوشگل و مامانیه و عاشق منه طوری که وسایلمو قایم می‌کنه تا حتمن شب خوونشون بمونم  و حتی گاهی وقتا یواشکی به موبایلم زنگ می‌زنه (به خدا راست می‌گم ) وقتی که قراره برم خوونشون تاکید می‌کنه که تو روخدا زیاد نخواب که زود بیایی اینجا و تازه اسم من تو دفتر تلفنشون به نام نسرین خواب‌آلو  یادداشت کرده !!

با این اوصاف علت دیر اومدنم یک جور اعتراض انقلابی به محدودیتهای تصنعی بوروکراسی تو خالی اداری است !!

آخه یعنی که چی راس ساعت هفت‌و نیم اداره باشیم؟ خب مگه هشت بشه چی میشه؟ نه که کار ما خیلی حیاتی و مهمه و همه چی کن فیکون می‌شه اگه من ساعت نه برسم. از قدیم گفتن آدم کچل بشه اسمش بد نشه به خدا من خیلی وقتا تو شبانه روز پنج ساعتم نمی‌خوابم. من بیچاره شبها معمولن اگه غیر تعطیل باشه تا بخوابم ساعت می‌شه یک ؛یک ونیم در حالت خیلی خوبش که زود خوابم ببره  .صبحها راس شش و نیم بدون ساعت و هیچ زنگی بیدار می‌شم و کورمال کورمال مانتو مقنعه می‌پوشم درسه دقیقه زمان (خدا پدر اداره مارو بیامرزه که اگه صورت نشسته بری مقام الوهیت بیشتری پیدا خواهی کرد ؛ برا من یکی که بد نشده) و تمام مسیر رو هم بدو بدو بدون اینکه یادم باشه که سن و سالی ازم گذشته و باید جلو درو همسایه مثل خانمها رفتار کنم می‌رم سر ایستگاه سرویس می‌ایستم ؛‌این راننده ذلیل مرده ماهم که انگار دیو دوسردنبالش کرده اونقدر تند می‌ره که دل و روده آدم ‌و میاره تو دهنش من نمی‌دونم اینا که تند میرن چه مرگشونه می‌خوان چیو بگیرن؟ از رانندگی با سرعت متنفرم و هیچوقتم نفهمیدم چرا بعضیا لذت می‌برن خدا قسمت کنه ماشین دار بشم شاید منم فهمیدم!! خلاصه این جزجیگر گرفته اینقدر تند میره که ما هفت و ربع می‌رسیم و اگه بگم من بابت این نیم ساعت زود رسیدن هرروز چقدر حرص می‌خورم که مجبورم به میهن عزیز خدمت مفت مفتکی بکنم باور نمی‌کنید .

حالا وقتایی هم که دیر میام بازم همون شش و نیم بیدار می‌شم اما عمدن تو رختخواب می‌مونم بعد بدون اضطراب حاضر می‌شم ؛سه مسیر تاکسی سوار می‌شم کلی کرایه تاکسی می‌دم و نگاههی سنگین همکاران عزیز رو به جان می‌خرم که از این محدودیت فرار کرده باشم . کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم که من چه روح آزاده ؛متعالی و بالا رونده ای!! دارم که در حصار این قالبهای دنیوی نمی‌گنجه و واقعن مرغ باغ ملکوته که همش از قفس در می‌ره !! برا اینکه الان یادم افتاد که من این مرض رو دوره دبیرستان هم داشتم یادمه یه ناظم داشتیم که دیر می‌رفتیم در ورودی رو  می‌بست ؛ چون یه جورایی تو مدرسه معروف بودم (فکرای بد نکنید) تا منو می‌دید بلند فامیلیمو صدا مي‌کرد و می‌گفت فلانی دانشگاه بری چی کار میکنی اونجا کی از خواب بیدارت میکنه ؟ منم پررو پررو بهش می‌گفتم خب اونجا خوابگاهم نزدیک دانشگاهه مشکلی ندارم اتفاقن راحتتر میرم .(الهی بمیرم برا خودم که آرزوی شهرستان دانشگاه رفتن تو دلم موند وقتی بمیرم حسرت این آرزو دود از کفنم بلند می‌کنه)

 تازگیها کشف کردم که یه جور آلرژی حاد نسبت به محدود شدن در یک بازه زمانی خاص دارم مثلن اگه ورزش برم و یه وسیله ورزشی رو باید به یه اندازه محدود استفاده کنم دلم می‌خواد مثلن یک دقیقه هم شده تقلب کنم یا وقتی شنا می‌رم و سوت پایان سانس رو میزنن ازهمه دیرتر از آب میام بیرون به جبران اینکه  که از همه دیرتر هم به اونجا می‌رسم !در مورد قرار مدارام که دیگه کسی نیست که صابون من به تنش نخورده باشه اگه در این مورد کسی با بابام صحبت کنه کافیه که با نتیجه گیریهای کاملن غیر منطقی بابام که هیچوقت ریاضیش خوب نبوده و هنوز که هنوزه مثلثات تنش رو می‌لرزونه یه عالمه دلیل بچینه که آدمی که قول نداره به هیچ چیزی دز زندگی پایبندی نداره و کلن قضیه رو به جایی برسونه که حکم اثبات شده قاتل شدن بنده در آینده نزدیک باشه .

خلاصه با وجودی که حتی شبها هم با ساعت می‌خوابم و حتی بدون نگاه کردن به ساعت می‌تونم همیشه زمان رو حدس بزنم اما ...

نمی‌دونم بارها شده در زندگی لطمه این بی قیدی غیر ارادیم رو  خوردم و خیلی مواقع باعث مشکلات زیادی برام شده اما نمی‌دونم این چه مرض غیر ژنتتیکه اونم با داشتن بابایی که بیچاره نمونه یک کارمند منظم با کلی تشویق تو پرونده بابت نظم و انظباط کاریش بوده و معمولن تا من بزرگ نشده بودم عروسی نبود که ما دعوت بشیم و اولین آدمی نباشیم که وارد سالن شده چون مادر عزیزوار تو این زمینه از بابام هم بدتره احتمالن یه جور فرافکنی اعتراض گونه نسبه به قوانین جبری خانوادگیه ؛ یاد داستان کارمندایه کتابهای نویسنده‌های روسی افتادم وای من می‌میرم واسه نویسنده‌های روسی با اون قلم تلخ و آلوده به طنزظریفشون که همه زوایای روحی آدمها رو با خشونت و بدون هیچ تعارفی و به دور از قرتی بازیهای مخصوص فرانسویها و انگلیسیها نقش می‌زنند.

حالا از شوخی گذشته من با این مشکلم که کم‌کم داره تبدیل می‌شه به بیماری هنجارشکنی زمانی چکار کنم در ضمن از افرادی که منو می‌شناسن و اینجا رو میخونن خواهشمندم بعدها هیچ استفاده سیاسی ابزاری از اعترافات من  نکنن که به دور از اخلاق کشیشیه!!

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :