آخرش چی میشه؟
 
نویسنده: نانا - دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٤

انتظار..

کلمه انتظار احساسات مختلفی رو توی آدمها ايجاد ميکنه گاهی وقتها خيلی شيرينه مثلا انتظار برا اومدن بهار و نوروز و سال جديد يا اومدن کسی که برات خيلی عزيز و شيرينه يا حتی برا روز چهارشنبه که آخر هفته و دو روز استراحت و آزاديه

 من هميشه فکر ميکنم لذت انتظار يک اتفاق خوب از پيش اومدن اون اتفاق شيرينتر و قشنگتره

بعضی از انتظارها هم يه جور بيم و اميد خاصی تو خودشون دارن که گاهی وقتها کلافه‌کننده و گاها هيجان‌انگيزند مثل انتظار اعلام نتايج کنکور يا يک خبر سرنوشت ساز در هر صورت از اونجايی که نميدونی چی پيش مياد هم ميتونی خوشحال باشی و هم ناراحت

اما بدترين يا وحشتناکترين انواع انتظار اينه که منتظر باشی يه اتفاقی که به نظرت خيلی تلخ و ناراحت‌کننده‌ست توی زندگيت پيش بياد در اينکه توی اين دنيا همه چيز نسبيه و هيچ چيز به معنای واقعی تلخ و يا شيرين نيست شکی نيست و من يکی از معتقدين سرسخت اين قضيه هستم اما اگر زندگی رو با نماهای لحظه‌ای ببينی يقينا همه چيز رو ميشه طبقه ‌بندی کرد اگه بخوام مثل اهالی سينما حرف بزنم بايد بگم لحظه‌های سياه خاکستری و سفيد

انتظار برا لحظه‌های‌ جدايی و کندن از متعلقات مادی و معنوی که مطمئنم برا همه آدمها نوع دومش خيلی سختتره از اون انواع سياه انتظاره

 اينکه از چيزی که سالها به دوست داشتنش عادت کردی بکنی و احساس تعلقت رو که ديگه جرئی از وجودت شده رو ناديده بگيری در حالی که اين تعلق يه حس درونی باشه نه اينکه تو چيزی رو کنار خودت و برا خودت داشته باشی چيزی که به نظرت خود توو .. اما به مرور ببينی و احساس کنی نه !!فرسنگها از وجودت دوره با روحت بيگانه ست يه بيگانگی سوای بيگانگی سليقه‌ای !چيز عظيمتريه

 و اونوقت ميبينی ديگه حس تعلقی نمونده اينجاست که ديگه انتظار برا رسيدن به اون لحظه تاريک به پايان رسيده و تو ناگزير خودتو مغروق اون لحظه سياه ميبينی 

به نظر من درست مثل اين ميمونه که تو مثلا بخواهی يکی از اعضای بدنت رو اونم نه برا ايثار که از روی جبر از تنت جدا کنی حافظ در اين مورد يه بيت زيبا داره که مضمونش اينه که کندن از دوستان کمتر از بريدن از جان شيرين نيست که من  فراموش کردم اما حق مطلب رو ادا کرده

همه آدمها اين لحظه‌ها رو حتی برا يک بار هم که شده تجربه کردن ميدونم که هر کسی اينجا رو بخونه ميفهمه

حالا بيخيال شم دارم ميرم تو فاز سانتيمانتالیزم لوس شدم چون اينجا طناب مفته که نبايد آدم خودشو حلق‌اويز کنه

ديروزم اداره خيلی با حال بود خدا کنه امسال تا آخرش همينطوری باشه اونوقت فکر کنم با کتابهايی که در اوقات فراقت ميشه اينجا خوند يه کتابخونه توپ راه انداخت البته بزنم به تخته چون از قديم گفتن آدم خودشو زودتر چشم ميزنه تا ديگران رو

اينجا خوبه‌ها ..بابا ای ول ... خيلی بهتر از چته ! خودتی و خودت به قول يه دوستی مينويسی برا مخاطب خاموش چی چی گفتی داداش  

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :