آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: نسرین - یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥

از بس که ننوشتم حسابی تنبل شدم گاهی وقتها سوژه‌هایی پیش می‌آد که باید کمی پرداختش کرد تا قابل نوشتن بشه اما بس که تنبل شدم هی می گم فردا؛ فردا؛ بعدشم می‌بینم ارزش گفتن نداشته و بی خیالش می‌شم.

 خدا رو شکر گوش شیطون کر طی یک ماه گذشته منظم شدم وتقریبن هر روز به موقع اومدم اداره ؛ علتش هم تنبیه‌ایه که خودم برای خودم مقررکردم که البته خیلی هم موثر واقع شده

مدل پیشنهادی من اینه که هروقت زندگیتون تکراری شد و احساس خستگی کردین با قرار دادن عمدی خودتون در یک شرایط بدتر قدر شرایطی رو که به نظرتون تکراری شده رو خواهید دوونست .

سال گذشته از اینکه تقریبن هرروز غذاهای اداره رو می‌خوردم حسابی خسته شده بودم (البته متاسفانه این خصوصیت بد منه که بعضی وقتا تکرار به شدت افسردم می‌کنه ؛ حتی اگه شرایط خوبی هم باشه حالا شاید شما اینطوری نباشید) به هر حال تصمیم گرفتم اون ماه ژتون غذا نگیرم و از خونه غذا بیارم؛ با توجه به اینکه همه کارهای زندگیمو دقیقه نود انجام می‌دم و آخر شب کلی چیزا  یادم می‌افته که باید انجام بدم ؛ دیگه حوصله اینکه برم ظرف غذا بیارمو و ... نداشتم بنابراین یا کلن از خیر قضیه می‌گذشتم و اینو یه توفیق‌اجباری (یاد این برادرا افتادم که تا به هم می‌رسن می‌گن حاج آقا دیدار شما توفیق اجباری شد برا انجام یه عمل خیر!!که خدا می‌دونه چی می‌ تونه باشه) می‌دونستم که؛ بهترشد؛ فردا ناهار نمی‌خورم عوضش مفتی مفتی لاغر می‌شم؛ یا اینکه یه ساندویچ الکی درست می‌کردم و به همین دلیل برا وقت ناهار هیچ شوق و انگیزه‌ای نداشتم .خلاصه اینکه نتیجه این می‌شد؛ بعد ازظهر که می‌رسیدم خونه یک راست می‌رفتم سراغ قابلمه چون از گشنگی در حال مرگ بودم یادمه نه تنها لاغر نشدم بلکه اضافه وزنم پیدا کردم ! البته بگذریم که غذای مامانی یک چیز دیگه‌ست و با غذای هیچ رستورانی تو دنیا عوضش نمی‌کنم خلاصه اون یک ماه اونقدر موقع ناهار در به دری کشیدم و تعمدن سختی به خودم دادم که ماه بعد بوی غذای اداره که میومد مستم می‌کرد در حالی که قبلن حالمو بد می‌کرد؛ نتیجه اینکه آدم شدم .

حالا جریان با سرویس اداره اومدنم همینه؛ این قضیه تو یه مقطعی منو خیلی ناراحت می‌کرد همش یاد این فیلم یک روز از زندگی ایوان دنی‌سوویچ می‌افتادم که زندانیا تو اردوگاه کار اجباری کار می‌کردن و همه چیز زندگیشون تکراری و فرساینده بود. بنابراین عمدن خودمو محروم کردم و با سرویس نیومدم ؛حتی وقتایی هم که خواب نمی‌موندم ؛خلاصه اینکه اینقدر این مسیر طولانی رو که باید کلی تو صف می‌موندم تاسه مسیر تاکسی سوار بشم و تازه کلی هم کرایه می‌دادم رو با زجر اومدم و با سر افکندگی بابت تاخیر های هر روزه؛ گردن کج؛ وارد اطاق شدم  که بازهم آدم شدم! و الان از اینکه با آرامش (البته اگه سرعت این راننده دیوانه ما بگذاره ) تو سرویس و دور از آفتاب لم می‌دم و اگه بشه یه چرتکی هم می‌زنم و لازم هم نیست مدام حواسم به بغل دستیم باشه؛ کلی خوش خوشانم می‌شه.

 باعث آبرو ریزیه ؛ولی باید اعتراف کنم حتی یکی دوبار برا اینکه سرویس رو از دست ندم صورت نشسته؛ مقنعه پوشیدم و از اونجایی که خیلی ورزشکار هستم! مسیر هفت دقیقه‌ای رو برا رسیدن به محل سوار شدن در عرض یک دقیقه و نیم  پیمودم؛ این پیروزی بزرگ که یه چیزی تو مایه‌های پختن کیک زرد بوده کلی بهم کیف داده! باعث شده به موقع به اداره برسم(البته می‌دونید که وقتی سطح توقع آدمهای یک جامعه برا احساس پیرروزمندی در حد من باشه خب معلومه که اون جامعه به چه سمتی میره)و مراسم مسواک زنی و صورت شویی رو در اداره انجام بدم و  تازه  کلی هم از وقتم استفاده بهینه بکنم ؛ خدا بیامرزه پدر این جمهوری اسلامی و به خصوص اداره ما رو که دیگه تو این زمینه رو دست نداره ؛ هیچ احتیاجی به جلو آینه نشستن و قنج کردن نداری که هیچ ؛ تازه اگه یه کپه خاکم برداری بریزی تو سرت که خاک تو سرتر به نظر بیایی مراتب نزدیکیت به خدا در وجناتت بیشتر  نمایان می‌شه!!

البته روش ابداعی من تو همه موارد جواب می‌ده و روش خوبیه؛ مثلن عوض کردن مسیر حتی به قیمت دیر رسیدن به مقصد ( وقتایی که من دیر می‌رسم سر قرارام به خدا این کارو نمی‌کنم لطفن دوستان عزیز سواستفاده نفرمایید ) اتوبوس سوار شدن به جای تاکسی؛ چند روز الکی و بیکار تو خونه موندن برا اینکه از استراحت خسته بشی و قدر کار کردن وصبح بیدار شدن رو بدونی؛ همینطور در روابط عاطفی با آدمهای اطرافتون ؛اگه از دوستانتون یا اطرافیاتون در هر جایگاهی که هستن خسته شدین طوری که اصلن نمی‌خواستین قیافه .. ببینین یه چند روز به خودتون محرومیت بدین اونوقته که می‌بینید از شدت عشق به اون آدم دارید بال بال می‌زنید و خلاصه زندگی شیرین می‌شود امتحانش ضرری نداره!

پی نوشت :الان یادم افتاد که ما توی دینمون توصیه های زیادی داریم که وقتی از زندگی خسته و مایوس شدید مسافرت برید تا سختی مسافرت و دوری از خانه؛ آسانی و آرامش خانه رو به یادشما بیاره ؛ یا اینکه همیشه خودتون رو با آدمهایی مقایسه کنید که زندگی‌شون رو نسبت به شما سختترمی‌گذرونن تا نسبت به شرایط خودتون مایوس نشید  و یا این ضرب‌المثل معروف که می‌گه قدر عافیت را کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید و ..بنابراین زیادم احساس نابغه بودن برم نداره چون این قبلن کشف و توصیه شده ولی خب کشف یک موضوع اگر چه خیلی پیش پا افتاده و آشکارباشه توسط خود آدم و به کارگیری و تجربه شخصی اون چیز دیگه‌ایه..

کدهای اضافی کاربر :