آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥

از شدت عصبانيت ؛ اگه درستش رو بخوام بگم از شدت عصبيت؛ دلم مي‌خواد چشمامو ببندم و هر چي كه از اين دهن روزه كه نه؛ متاسفانه فقط شکم روزه در میاد به اين دختره عوضي تو اتاقمون بگم. بالاخره تا منو سرما نداد ول نكرد. آخه يكي نيست بگه آدم ناحسابي وقتي مي‌بيني همكاراي آقای توي اتاق مي‌رن كتشونو ميارن مي‌پوشن ؛هي به من بيچاره كه دستكش پوشيدم نگاه مي‌كنن وسرشونو تكون ميدن و میگن هوا خوبه ها ! مگه آتيش دوزخ به جونت گرفته كه كولر روشن مي‌كني؟ الهي كه وسط زمهرير؛  شكنجه‌ت بدن؛ الهي كه تو زنداناي سيبري محكوم به حبس ابد بشي ؛ الهي كه هر چي آب يخ مي‌خوري گر بگيره بره پايين تا هیچی خنکت نکنه ؛ آخه من بیچاره سرمایی چه گناهی کردم که سال به دوازه ماه باید بلرزم ..

هواي تهران چند روزه عاليه همين الان كه پنجره رو باز كردم يه باد دل انگيزي داره پردها رو تكون مي‌ده من نميدونم آدم چقدر مي‌تونه عوضي باشه كه به خاطر لجبازی با يه آدم اينطوري همه رو آزاربده حالا لج بازی هم نه خود خواهی ؛اينو ديگه از ته دل مي‌گم انشاالله كه يه سرما خوردگي بگيري كه تا يه هفته نتوني از جات پاشي تا دستشویی بری که بفهمي وقتي می‌بینی يكي از صبح بیست تا دستمال فين كرده و سي تا عطسه انصاف نيست كه هي بري اين كولر وامونده رو روشن كني.

سرعت اینترنتم که افتضاحه طوری که رغبت نمی‌کنم کامپیوترم رو روشن کنم کی باورش میشه ؛یه وزارتخونه با کلی دک وپز و یه اینترنت نفتی ؛ اونقدر عصبیت می‌کنه که از خیر همه چیز می‌گذری و ترجیح می‌دی یه چرت رومیزی با حال بزنی تا نوشتن یا خووندن!

از کم خوابی چی بگم که از صبح مثل مرغ پر کنده قرار ندارم ؛ پریشب ساعت سه ونیم ؛دیشب دو ونیم؛ آخر هفته هم که نشد درست حسابی مثل شترا خواب ذخیره کنم برا یه هفته‌ام !

از صبح هزار بار فکر کردم امروز برم ورزش یا یه راست برم خونه یه دل سیر بخوابم ؛خوشبختانه ماه رمضون ساعت دو تعطیل می‌شیم اما خب برا من فایده‌ای نداره چون بازم حدود شش می‌رسم خونه بعدم که دیگه نمیشه خوابید آخر شبم که دلم نمیاد زود بخوابم و نتیجتن حال و روزم این می‌شه !

 از صدقه سر افطاری خوردنای عجیب غریبم  که تو حالت عادی شبا ؛ تصور خوردن هیچ کدومشون رو نمی‌تونم بکنم؛ هنوز ماه نصف نشده یک کیلو و نیم اضافه وزن پیدا کردم ؛ باید بگم موقع افطار تقریبن به یه هیولای غذا خورک  تبدیل می‌شم که محاله از چیزی بگذرم؛ یاد فیلم آدلایید هنوز شام نخورده  افتادم که راجع به یه گیاه آدم خوار بود و یه آدمو درسته می‌بلعید چقدر بچه که بودم به نظرم فیلم قشنگی می‌یومد. داستان افطار من از این قراره که اولش یک نون پنیر چای شیرین مفصل لیوانی می‌خورم بعد شیروخرما ؛بعدش بربری با یک بسته خامه؛ بعد حلیم با شکر و روغن فراوان ؛بعد اگه همسایه ها آشی چیزی بیارن آش؛ وسطاش تند و تند زولبیا بامیه؛ اگه شام حاضر باشه یه ناخنک که چه عرض کنم یه پنجولک گنده به شام ؛اگه حلوا ارده یی؛ فرنی؛ شله زردی ؛حلوایی هم باشه که حتمن باید همه رو بچشم؛ اگه این وسطا هوس نیمرویی ؛کوکویی چیزی که با ترشی بشه خورد تا شیرینی قبلیا رو خنثی کنه هم بکنم که از شکم مبارک دریغ نمی‌کنم ؛ بعدشم اگه پفکی چیپسی بستنی هم تو خونه گیر بیاد که دیگه عیشم کامل می‌شه.

 مامانم همیشه ماه رمضونا ازاشتهای من متحیر می‌شه واز اونجایی که همیشه دوست داره تپل مپل باشم مثل همه مامانا وقتی میبینه کسی که تو شبای عادی  یه لیوان شیر با خرما مي خوره واگه یه قاچ سیب بخواهی بهش بدی بخوره باید دنبالش بدویی این همه خوش اشتها شده ؛کلی ذوق می‌کنه.

خلاصه اینکه طبق معمول تا آخر ماه سه کیلو رو رفتم بالا وای الان چقدر دلم ساوندیچ خواست؛ خواب از سرم پرید.

کلن آدم بیخیالی شدم تو این دو سه ماه نه یه کتابی خووندم نه دو تا وبلاگ ادبی درست حسابی که یه چیزی یاد بگیرم ؛ یک ماه و نیم سینما نرفتم؛ همش ولنگاری وتنبلی تازه دیشب یه کتاب دستم رسیده که اگه اسمشو بگم دیگه می‌شم آخرش ( رازهایی درباره مردان آنچه زنها باید بدانند !!)

حالا من یه چیزی گفتم اونقدرام آدم جفنگی نشدم یه کاری کردم که خودم خیلی ذوق زده‌ام ؛ از وقتی که یادم میاد عاشق کاراته بودم؛ دوره راهنمایی یه بار ثبت نام هم کردم اما مقارن با بمبارانا و بلبشوهای اون زمان شد و نرفتم؛ دوره دانشگاه که بنده با یک ماده مخدر از نوع انسانیش انیس و مانوس بودم که همش می‌گفت با هم می‌ریم با هم می‌ریم و اون با هم هیچوقت باهم که نشدهیچ ! نصفه هم هم نشد!

خلاصه دو هفته است طلسمو شکستم و به آرزوم جامه عمل پوشوندم ؛البته یه چیزاییش اولا برام سنگین بود که مثل رفوزه ها برم ته صف با کمربند سفید وایسم؛ ارشدام  دختر بچه‌های راهنمایی با کمربند سیاه ودان دو باشن ومجبور باشم مدام دولا راست بشم ؛ اما کلن از آدابش خیلی خوشم اومد ؛ همیشه ازهر چیزی که آداب داشته باشه لذت می‌برم؛ هیچ فکر نمی‌کردم  یه حرکت ساده کاراته اینقدرپیچیدگی ‌داشته باشه؛ امیدوارم بتونم ادامه بدم البته اگه خدا بخواد حتمن این کارو می‌کنم یکی دو تا کار دیگه هم هست که باید انجام بدم تا آرزو به دل نمونم ؛یکیش ادامه تحصیل در رشته ادبیاته که یه روزی دنبالش می‌رم حتی اگه خیلی دیر؛ یه چند تاییم کارای خورده ریز که ناکام از دنیا نرفته باشم!

ماه رمضون امسال که هیچ بویی از معنویت نبردم؛ نه حسی ؛نه شوری ؛فقط این راه دهنه که بسته است ؛هر سال دریغ از پارسال؛ کم‌کم دارم به داستان لکه‌های تیره رو قلب که توکتاب دینیامون می‌خووندیم ایمان می آرم.. 

ماه رمضون و سفره افطار بدون مامان و بابام هیچوقت برام معنی نداشته؛ امسال تشریف بردن مسافرت و همه دور هم جمع نیستیم؛ روزای اول فکر می‌کردم اگه خوراکیها همونا باشن که همیشه افطارها دور هم می‌خوردیم حتمن کمبودی احساس نمی‌کنم و مشکل فقط آشپزیه‌ست و تازه با خونه مجردی ودخترخاله قاطی پاطیم ( لنگه خودم ) کلی هم باید خوش بگذره اما واقعن اینطور نیست انگار پرتو اونهاست که به همه چیز رنگ می‌ده؛ نور می‌ده و حتی طعم .

خدا همه پدر مادرها رو حفظ بکنه و یک لحظه لذت داشتن اونها رو از یادمون نبره .

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :