آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: نسرین - دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥

زندگی تکرار طوطی‌وار روزمرگیه و همه ما اونقدر در این تکرار غرق می‌شیم که باور عبور برق‌آسا از لحظه ها برای خودمون هم مشکل می‌شه.

روزهای اولی که در اینجا شروع به نوشتن کردم مثل پناه بردن یک آدم تنها به یک جای دنج و دور بود ؛ یک کشور غریب ؛جایی که کسی تو رو نشناسه و تو راحت بتونی احساساتت رو بیان کنی با خودت بلند بلند فکر کنی و نتیجتن به آرامش برسی ؛ این نیاز به بیان احساسات و بلند بلند فکر کردن در همه آدمها وجود داره اما برای یک زن حکم نفس کشیدن رو داره و واقعن به این اعتقاد رسیدم که در زندگی مشترک هم کسی می‌تونه به آدم احساس آرامش بده که بتونی به راحتی و بی هیچ تعارفی فکراتو براش داد بزنی و اون هم نه گوشهاش رو بگیره تا خودت خسته بشی و نه فکر کنه تو صدات کلن بلنده ؛ خب ؛من همیشه دوستان زیادی داشتم و خیلی هم با هم راحت بودیم ؛اما یادم نمیاد در شرایطی که در پایین ترین پتانسیل روحی و احساسی بوده باشم سعی در برقراری ارتباط با دیگران کرده باشم ؛ البته در این مورد یک استثنا بزرگ در زندگی من وجود داشته و داره و اون هم خواهر کوچکترم به عنوان یکی از بهترین و نزدیکترین دوستان زندگیمه که در همه شرایط جای همه رو برام پر کرده ؛به هرحال حتی گاهی اوقات وقتی به شدت ناراحت بودم از او هم فاصله گرفتم ؛شاید این خصوصیت خیلی زنانه‌ای نباشه؛ غار تنهایی مخصوص مردهاست اما به هرحال تا دوباره احساس قدرت و تسلط به احساساتم رو نداشتم دلم نخواسته از افکار ناراحت کننده‌ام و اصل اون چیزی که ناراحتم کرده بدون پنهانکاری با کسی حرف بزنم ؛ مگر اینکه به قول دوست عزیزی اطلاعات سوخته سفارت انگلیس رو وقتی دیگه به هیچ دردی نمی‌خوره خونه تکونی کرده باشم.

حالا که از اولین نوشتنهام توی اینجا  بیش از یک سال و نیم می‌گذره می‌بینم روز به روز از هدف اصلیم که شکستن این دیوار کاذب و از نظر خودم دوست نداشتنی بوده بیشتر فاصله می‌گیرم و مقصر در این قضیه هم تنها خودم هستم. صبحها که به اداره میام حرفهای زیادی برای گفتن دارم اما از نوشتن اونها منصرف می‌شم؛یکی از دلایل عمده ؛ پر شدن قسمت بزرگی از تنهاییهام بوده چون کسی رو داشتم که می‌تونستم همه چیز رو به راحتی براش تعریف کنم و اون هم حرفامو بفهمه ؛ مسلمن این مسئله آدم رو بی ‌نیاز می‌کنه از اینکه داد و فریادت رو ببری تو بیابون بزنی بدون اینکه هیچ همدلی دریافت کرده باشی و فقط خودت رو تخلیه کرده باشی .

علت دیگه دوستانی هستند که خودم آدرس اینجا رو به اونها دادم گاه در شرایطی قرار گرفتم که فکر کردم اگر این کار رو نکنم باعث دلخوری اونها می‌شه وکسانی هم بودن که با میل شخصی آدرسم رو بهشون دادم و همین مسئله باعث شده  پرایوسی خودم رو از دست بدم . سطوح مختلف ارتباطی با این آدمها باعث شده که به خاطر هر کدوم مجبور باشم قسمتی از احساسات و درونیات خودم رو حذف کنم ؛ در نتیجه چیزی برای گفتنم باقی نمونده. از طرفی دلم  نمی‌آد آدرسم رو عوض کنم یا وبلاگ جدیدی ایجاد کنم که اون هم بر می‌گرده به خصوصیت وفاداری افراطی من به کارهای خودم و ترک نکردن چیزهایی که خلق کردم و بهشون تعلق بستم .سال اول راهنمایی یک امضای بسیار ابتدایی و ساده برا خودم انتخاب کردم که دوستش هم نداشتم اما هر بار که خواستم تغییرش بدم دلم نیومد وخنده داره که فکر می‌کردم این کار من یه نوع بی وفایی و قدر ناشناسی در حق امضای بیچاره‌امه!!

به هرحال نتیجه این شده که باز هم در شرایط بحرانی خصوصیت خود سانسوری که ظاهرن تبدیل می‌شه به یه محافظه‌کاری کودکانه  تا زمان بازگشت به تعادل  به من غلبه کنه و نتونم  خودم باشم در صورتی که هدف من از نوشتن در اینجا و فرستادن آدرس اون برا بعضی از اطرافیانم مبارزه با این خصوصیتم بوده که؛ حتی اگه تو اطرافیانم هم احساسش کردم ؛برام دافعه ایجاد کرده ؛ برای خودم هم جالبه که بین دوستان زیادی که دارم تنها افرادی به شدت و به شکلی ماندگار منو جذب خودشون کردن که در کارهاشون بیش از اندازه خودشون بودن و احساس درونیشون با عکس‌العمل بیرونیشون تفاوت محسوسی نداشته ؛ فکر می‌کنم همه ما آدمها در دوستیهامون ناخودآگاه به دنبال آدمهایی با خصوصیاتی که خودمون فاقد اونهاییم هستیم ؛این  نه به معنای اینکه از آدمهایی خوشمون می‌یاد که از جهت تفکرات و اصول کلی زندگی متضاد ما بیاندیشن بلکه به معنای اینکه آدمهایی با مبنای فکری متقارن با ما با تظاهرات بیرونی متفاوت

به هرحال سعی می‌کنم به اهداف اولیه انقلاب!! وفادار بمونم و احساساتم رو بی هیچ محافظه کاری وبهتر بگم خودسانسوری اینجا بنویسم.

کدهای اضافی کاربر :